تبليغاتX
دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی - شمس‌الدين‌تبريزي و عشقش به كيمياخاتون


دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی

شمس تبریزی و مولانا

ستاره حسين پور ـ كارشناس معارف اسلامي

 

هنگام اقامت شمس در قونيه، وي مجالس خصوصي خود را با مولوي، صلاح الدين زركوب و حسام الدين چلپي در حجره مولانا تشكيل مي داد، در اقامتگاه مولانا بود كه شمس مي توانست بدون اجازه به اندرون خانه برود و با كراخاتون همسر دوم مولانا ديدار و صحبت كند يا به مجالس سماع بانوان رفته و در آن جا با كيميا خاتون دختر زيبايي كه از بستگان همسر مولانا كه به ظاهر خدمتكار جوان خانه به شمار مي رفت ديدار نمايد، اين ديدارها كه اغلب كوتاه بود، به تدريج و رفته رفته به عشق تبديل گرديده، كيميا خاتون يك نمونه برگزيده از دختران هوشمند، مهربان و مؤدب و هنرمند زمان به نظر مي رسيد كه معصومانه سعي داشت با خدمتگزاري بي شائبه توجه پدرانه مولانا را به خود جلب كند، اما نمي دانست سيمايش، ادب و تربت خاضعانه اش شمس پرنده را دلباخته خود كرده است، معلوم نگرديد كه آيا كيمياي جوان به عشق كهن سال نظر مساعدي داشته است؟ آيا اين عشق يك طرفه بود؟ احتمالاً هر وقت شمس كيميا را مي ديد نمي توانست از ستايش جمال، كمال، شخصيت و ادب خواني او خودداري كند، مولانا از ستايش گر زيبائي كيميا شادمان بود و به عللي آرزو مي كرد كه كيميا خاتون همسر شمس شود تا به وسيله وي، شمس را از خانه بدوشي و سرگرداني نجات دهد و دهان مخالفان و شايعه پردازان نيز در اثر اين ازدواج براي هميشه بسته شود اما آيا مولانا به انگيزه ها، گرايش ها و نسخ فكر كيميا خاتون آشنا بود و آيا به خوبي مي دانست كه كيميا قادر است در آينده با شمس انس بگيرد و بانويي وفادار و خانه دار شود؟ آيا مولانا آگاه بود كه علاءالدين فرزند كوچكش كه از ديرباز هم بازي كيميا خاتون بود اعمال، رفتار و گفتار و علاقمندي شمس را سفيهانه مي دانست و مايل نبود كه شمس بيش از اين با خانواده مولانا آن هم از طريق اين ازدواج نامناسب نزديك شود! آيا مولانا توجه داشت كه علاءالدين سخت به كيميا خاتون دلباخته است و در برابر زيبايي وي قادر به مقاومت نبود؟ آيا مولوي از آرزوي پنهاني كيميا مطّلع بود؟ احتمالاً دخترك اميدوار بود روزي هماي خوشبختي بر سر او و علاءالدين بنشيند و آن دو باهم ازدواج كنند و همسر مولانا نيز با اين ازدواج موافق بود...

وقتي مولانا از علاقه شمس به كيميا آگاه گرديد به كراخاتون گفت فوراً اقدام كند و كراخاتون نمي دانست در ميان خيل خواستگاران دختر از جمله علاءالدين چه رويه اي را در پيش بگيرد... و چگونه شمس پير را به ديگران ترجيح دهد...

اما دخترك و كراخاتون به خوبي مي دانستند دستور مولانا قاطع است و نمي توان با آن مخالفت كرد بالاخره مراسم عروسي در منزل مولانا برگزار گرديد و طبق پيشنهاد مولوي برابر حجره اش، صفّه اي يا خيمه اي برپا كردند و عروس و داماد را موقتاً آن جا جاي دادند، شمس از ابتداي زناشوئي نسبت به كيميا كه دختركي خوش سيما بود توجهي آميخته با حسادت داشت، نمي خواست جزء خود و مولانا، همسرش را ديگري ببيند و يا بدون اجازه قبلي وي، عروس زيبا با كسي معاشرت داشته باشد. حساسيّت، حسادت و احتمالاً سوءظن نسبت به كيمياي زيبا و كم سن و سال قابل توجه است گزارش سپهسالار درباره چگونگي عروسي كيميا با شمس چنين است:

»... شمس الدين... بعد از مدتي مديد، كيميا نام، دختري را كه پرورده حرم حضرت خداوندگار جلال الدين بود، التماس نمود كه در قيد نكاح آورد. خداوندگار »مولوي« ملتمس ايشان را به خرّمي هر چه تمامتر مبذول فرمودند... »اين عروسي در زمستان اتفاق افتاد«. چون زمستان بود مولانا در تابخانه، در صفّه خرگاهي ترتيب فرمودند كه... شمس الدين آن جا زفاف فرموده، آن زمستان وُثاق ساخت... علاءالدين كه فرزند كوچك مولانا خداوندگار بود، در حُسن و لطافت نازنين جهان، هرگاه كه به دست بوس والد و والده مي آمد، و از صحن صفّه عبور مي فرمود... شمس الدين را غيرت در جوش مي آمد »احتمالاً كيميا از اتاق بيرون مي آمد و با علاءالدين صحبت مي كرد يا سلام و عليكي و السلام« تا چند نوبت... بر سبيل صحبت بر ايشان فرمود:

ـ اي نور ديده هر چند آراسته به آداب ظاهر و باطني، اما بايد كه بعد از اين درين خانه ترددّ به حساب فرمائي!

اين دستور، علاءالدين را دشوار نمود... چون بيرون آمد و به جمعي تقرير كرد، آن جمع فرصت را غنيمت شمردند و گفتند:

ـ عجب كاري است... آفاقي »يعني ولگرد ـ بي خانمان« آمده است و در خانه ي خداوندگار درآمده و نور ديده صاحبخانه را در خانه خود نمي گذارد!؟

»از آن روز مخالفان شمس را »آفاقي« مي ناميدند يعني بي خانمان و آواره »براي تحقير« في الجمله همان جمع، هرگاه كه فرصت يافتندي به استخفاف آن حضرت »شمس الدين« مشغول گشتندي و حركاتي كه موجب انفعال باشد، به عمل مي آوردند.

شمس الدين مدتي حركات آن جمع را از سر لطف و احسان و كمال حلم، به خداوندگار »مولانا« باز نمي گفت. بعد از مدتي كه از حدّ گذشت، بر سبيل حكايت به خدمت سلطان ولد شمّه اي تقرير فرمود كه:

ـ اين نوبت از حركات اين جمع معلوم گردد كه چنان غيبت خواهم كرد كه اثر مرا هيچ آفريده نيابد! و هم در آن مدت ناگاه غيبت فرمود

عاقبت كيميا

كتاب مناقب افلاكي پر از كرامات و خوارق عادات درباره مولاناست، در مقوله مرگ ناگهاني كيميا نوشته است:

»منكوحه« »يعني همسر« مولانا شمس الدين، كيميا خاتون، زني بود جميله و عفيفه... روزي بي اجازت او »بي اجازه شمس« زنان، او را مصحوب جدّه سلطان ولد، به رسم تفرّج به باغش بردند، از ناگاه مولانا شمس الدين به خانه آمده، مذكوره را، طلب داشت. گفتند كه: جدّه سلطان ولد، با خوانين او را به تفرّج بردند! به غايت رنجش نمود، چون كيميا خاتون، به خانه آمد، في الحال درد گردن گرفته، همچون چوب خشك بي حركت شد. فرياد كنان، بعد از سه روز نقل كرد، »يعني درگذشت« چون هفتم او به گذشت باز به سوي دمشق روانه شد... »يعني شمس الدين به دمشق رفت«.

افلاكي، علاءالدين فرزند كوچك مولانا را در قتل شمس الدين شريك مي داند و مي نويسد: علاءالدين هم بعد از چندي به كسالت محرقه دار فاني را بدرودگفت!

استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب درباره ي غيبت بي بازگشت شمس و عشق وي به كيميا خاتون تعبيري دارد كه براي روشن شدن تراژدي عاشقانه كيميا و علاءالدين جالب و مناسب است در اين جا نقل نمايم:

»صحبت كيميا در آغاز به شمس فرصت مي داد تا از استغراق خويش فاصله بگيرد، و در سلوك تعبناك دشوار روح لمحه يي توقف كند!... آغوش زن به او امكان مي داد گه گاه به عالم حميرا يا كلّميني پناه جويد و از عروج نفس گير مع ا... وقت بياسايد، اما عشق اندك اندك كيميا را در نظر وي تجلي نور »ا...« ساخت... خود او يك بار به مولانا گفته بود، به نظرش چنان مي آمد كه خدا به صورت كيميا بر وي مصوّر گشته بود... به هر حال علاقه به كيميا او را كه در عشق زميني هم مثل عشق آسماني پرشور و گرم آهنگ و دچار وسوسه غيرت و حسادت كرد، علاءالدين محمد كه انس ديرينه خانگي او با كيميا از هر شايبه آلايش منزّه بود آماج اين غيرت و سوءظن عاشقانه شد...در اين ميان مرگي ناگهاني در دنبال مشاجره يي طوفاني كه بين زن و شوهر روي داد به خانه وي راه يافت... از آن پس اقامت در خانه يي كه در آن بعد از سال ها در به دري و آوارگي يك چند در سايه محبت كيميا خاتون به آسايش رسيده بود براي شمس غير ممكن شد... مولانا نيز به وجود وي حاجت نداشت... در مدت يك هفته در احوال خود و مولانا به تأمل پرداخت و استمرار صحبت با وي را ضرورت نديد... اگر در قونيه مي ماند و به خاطر كيميا هنوز براي او دلبند و وسوسه انگيز و پرجاذبه بود دل مي بست... براي رهايي از اين بيماري مي بايست از خاطره كيميا و حتي از حرم مولانا و محيط حياط او كه يادآور كيميا بود بگريزد، از اين رو بي آن كه مولانا از خبر كند شبانه قونيه را ترك كرد...«

منابع:

1ـ مناقب افلاكي، ص33

2ـ زرين كوب، عبدالحسين، پله پله تا ملاقات خدا، صص140 ـ138

3ـ فروزان فر، زندگاني مولانا

4ـ صاحب الزماني، خط سوم
نوشته شده در ساعت توسط سعید خویی| |


Design By : Night Skin

آگهی رایگان