شمس تبریزی و مولانا
ابراهيم عليزاده عرفاني كه شمس با خود به قونيه به ارمغان آورده و درباره ي آن تبليغ مي كرد مي توان از گفتارش كه به وسيله ي يارانش يا مريدانش نوشته شده است درك كرد، از شمس از معرفت و عرفان سؤال كردند پاسخ داد: »معرفت، زندگي دل است بخ خدايِ عزّ و جلّ، آن چه زنده است بميران و آن تن تست و آن چه مرده است زنده كن، و آن دل تست و آن چه غايب است حاضر كن و آن آخر تست و آن چه حاضر است غايب كن و آن دنياست و آن چه هست بود، نيست كن و آن هواست و آن چه نيست بود هست كن، و آن نيست است. معرفت در دل است شهادت بر زبان است و خدمت بر اندام است. از دل، شناخت و شفقت بر خلق، و از زبان، ذكر و خوش زباني به خلق، و از اندام، پرستش و ياري دادن به خلق«. از شمس درباره ي شناخت عارف سؤال كردند، پاسخ داد: علامت عارف آن است كه مانده نگردد از ياد كرد دوست و سير نشود از دوستي او. خوش تر از ذكر، طعام نيست در دهان يقين بر خوانِ رضا. علامت عارف سه چيز است، اول دل مشغولي به فكرت و تن مشغولي به خدمت و چشم مشغولي به قربت، همچنين علامت عارف آن است كه دنيا را به نزد او خطر نبود و عقبي را به نزد او اثر نبود اما ويژگي هاي عرفان شمس قابل توجه و شگفت انگيز است، شمس عادت به نبشتن نداشت و بارها به يارانش كه بوي توصيه مي كردند كه معارف خود را برشته تحرير درآورد گفته است: »آن چه ترا برهاند بنده خداست نه بنشته مجرّد. من اتبع السواد فقد ضلّ، شمس حتي پيامبر اكرم(ص) را بر كتاب خدا كه كلام مكتوب است برتري مي نهد. (مقالات شمس تبريزي، به تصحيح محمدعلي موحد، ص18) و مي گويد: »مراد از اين كتاب ا...، مصحف نيست آن مردي است كه راهبر است، كتاب ا... است، آيت اوست، سوره اوست، در آن آيت آيت هاست... شمس تبريزي گنجينه اي عظيم از تجربه ها، آگاهي ها و نوآوري ها بود، اين عارف ناآرام، سيّاح خستگي ناپذير، گويي نمي خواست يا نمي توانست خاموش بنشيند، خاموشي را گناهي بزرگ مي دانست، معتقد بود كه سالك و صوفي بايد اسرار خلقت و بقا و فناي خويش را تا آنجا كه مقدور است دريابد و بداند اگر پاي به زندگي گذاشته است خلقش بحث و بيهوده نيست و هر كس مي تواند به پرده اسرار راه يابد، گفته هاي شمس در حدّ اعلاي فصاحت و بلاغت است، او در دمشق سعي مي كرد به جهاتي مُهر سكوت بر لب داشته و كمتر سخن گويد بدين جهت راز دل را با كسي در ميان نمي گذاشت. اين جلال الدين بود كه وي را مورد ستايش قرار مي داد و شيفته اش بود و همين شيفتگي سرآغاز دگرگوني بزرگ در جهان انديشه هاي جلال الدين گرديد. بحث ها و محاوره هايش سر و صدا و هيجاني حتي در ميان اطرافيان جلال الدين كه به تصوّف و عرفان علاقمندند برانگيخت از او سؤال كردند: به خانقاه نيائي؟ گفت: من خود را مستحق خانقاه نمي دانستم، اين خانقاه جهت آن قوم كرده اند كه ايشان را بي پروايِ پختن و حاصل كردن نباشد روزگار ايشان عزيز باشد به آن نرسند، من آن نيستم. از شمس پرسيدند: مدرسه، چطور آن جا نيائي؟ پاسخ داد: من آن نيستم كه بحث توانم كردن، اگر تحت اللفظ فهم كنم، آن را نشايد كه بحث كنم؛ و اگر به زبان خود بحث كنم بخندند و تكفير كنند و به كفر نسبت كنند. از شمس پرسيدند خرقه از دست كي گرفتي؟ پاسخ داد: هر كس سخن از شيخ خويش گويد، ما را رسول(ص) در خواب خرقه داد، نه آن خرقه كه بعد از دو روز بدرّد و ژنده شود و در توان ها افتد، بلكه خرقه صحبت، صحبتي كه نه در فهم گنجد، صحبتي كه آن را دي و امروز و فردا نيست، عشق را بادي و با امروز و با فردا چه كار؟ شمس مانند يك عارف با تجربه براهين گوناگوني درباره انديشه هاي خويش اقامه مي كند و مسأله دنياي درونش را به ميان مي كشد و مي گويد: در اندرون من بشارتي هست، عجبم مي آيد از اين مردمان، كه بي آن بشارت شادند، اگر هر يكي را تاج زرّين بر سر نهادندي، بايستي كه راضي نشد كه ما اين را چه مي كنيم؟ ما را آن گشاد اندرون مي بايد، كاشكي اين چه داريم هم بستندي و آن چه آنِ ماست به حقيقت به ما دادندي. شمس براي مريدان خويش از فضايل خود ياد مي كند احتمالاً تني چند از ياران مي خواستند بدانند انديشه هايش چيست و مشتاق بودند بدانند با كلام رازگونه اش آن ها را به كجا رهبري مي نمايد، شمس مي گويد: كسي كه ما را ديد يا مسلمان مسلمان شود، يا ملحد ملحد. زيرا چون بر معني ما وقوف نيابد همين ظاهر ما بيند و درين عبادات ظاهر تقصيري بيند و همّت او بلند شده باشد و پندارد كه او را اين عبادات حاجت نمانده است و از عبادات كه مخلص عالميان است دور افتد. شمس به ويژگي ها و دقايق پرورش و تربيت مريد در سير و سلوك توجه كامل دارد. براي پرنده تبريزي مفاهيم شيخ و تربيت مريد چنين توجيه شده است: »با اين همه چون مريد كامل نشده است تا از هوا ايمن باشد، از نظر شيخ دور بودن او را مصلحت نباشد، زيرا نَفَسِ سردي او را در حال سرد كند، زهر قاتل باشد كه ازدهائي در دَمَد به هر چه رسد سياه كند. اما چون كامل شد، بعد از آن غيبت شيخ او را زيان ندارد و سبحه ليلاً طويلاً يعني چون ميان مريد و شيخ حجابي شد، آن ليل شد، چون تاريكي درآمد. اين ساعت مي بايد كه به جدّ تسبيح كني و كوشش كني در زوال آن پرنده و هر چند تاريكي افزون مي شود و شيخ بر تو مكروه تر مي شود، كوشش خدمت افزون مي كني و غم نخوري و نوميد نشوي از دراز شدن ظلمت، كه ليلاً طويلاً كه چون تاريكي دراز آيد، بعد از آن روشني دراز آيد... اگر بسياري از گفتار شمس تبريزي در كتاب »مقالات« در پس حجابي از ابهام و ترديد قرار دارد و پيش از كشف كتاب برخي از پژوهشگران خيال مي كردند شمس يك اسطوره است ولي در نوشته هاي كم نظير وي مي توان عقيده وي را كه صريح و آشكار است درباره شريعت و طريقت درك كرد شمس چنين نقل كرده است: »اگر حقيقت شرع بجويي پس شريعت (از مثنوي مقدمه دفتر پنجم) است و طريقت است و حقيقت، شريعت چون شمع است، مقصود و معني شمع آن است كه جايي روي آن گاه كه شمع بود، به راستي بدان قناعت كني، هي آن را فتيل مي سازي و بر مي كني و در آن مي نگري، راهي نروي، فايده كند؟ به حقيقت كي رسي بدان؟ پس به حقيقت بايد كه برسي، در طريقت بروي، مثلاً اين كوزه پر است از آب شور، ترا مي گويم كه آب رود هست! گفتي كه بده، گفت: اين را از اين تمام تهي كن، گرمي به سردي، سردي به گرمي! تا آن علم ها سرد نشود، اين ميسّر نشود. اين سخن تمام نيست. خواب نمي برد، سر بر تو بنهم تا خواب برد. »مقالات« اساس تعاليم صوفيانه و بنيان روش اخلاقي و آئيني شمس بوده است و سرچشمة ذوق و شور و هيجان و سرمستي مولانا براي خلق اشعار و غزل هاي عرفاني، بيشتر دوستان و ياران شمس از جمله جلال الدين بلخي كلام زير را بارها زير لب آورده اند وفراموش نمي كنند كه: »بعضي كاتب وحي اند، و بعضي محلّ وحي اند، جهد كن تا هر دو باشي، هم محلّ وحي باشي، هم كاتب وحي خود باشي!« اصولاً اقطاب و مشايخ سلسله هاي مختلف تصوّف براي ورود سالك به دنياي سير و سلوك تشريفاتي مقرر داشته اند كه معمولاً به وسيله ي پير راهنما انجام مي شود، و پس از آزمايش هاي لازم به دست شيخ خرقه بر تن مريد مي پوشانند، ولي شمس در قونيه چنين كاري انجام نداد و حتي به كساني كه از روي خرقه مي طلبيدند تحاشي مي كرد و مي گفت: »خرقه من صحبت است و آن چه تو از من حاصل كني؛ خرقه من آن است... « گمان مي رود مريدان شمس كساني كه در مجالس او شركت مي كردند وظيفه داشتند مواعظ وي را بنويسند و به مولانا يا به شمس نشان دهند، اين دفترها خرقه شمس تبريزي بود و صاحبان دفاتر جزو مريدان وي به شمار مي آمدند. به قول دكتر موّحد در حلقه خاص ارادتمندان مولانا، در سنت مولويان، مجموعه سخنان شمس را »خرقه شمس تبريزي« مي ناميدند. (مقالات شمس، ص41) پس نتيجه مي گيريم كه گفتارهاي شمس تبريزي خرقه او و مكتب و منشور و راه و روش او در تصوّف بود.![]()
| Design By : Night Skin |


