نامه ای از شمس تبریزی برای تو دوست عزیز
تو را آماده میسازد برای لقا زیرا شمس اگر بال تو باشد با آن بال تو به دریا می رسی و آنجا باید خاموش باشی تا ساحل دریای جان رسیدن باید مستی ات را بی بخودی عجین کنی و صبر و قرارت را از دست بدهی و تو باید همیشه ساقی را یاد کنی و فراموش نکنی که ما همچون خرمن ریخته که کاه و گندمش در هم است بوده ایم .
شمس تبریز تو را از جویبار راستی آگاه می کند زیرا او سر شهان است در نتیجه تو شیرین میشود.ممکن است دربین راه از خودت بپرسی:
تو که مرا خوش میکشانی آخر داتا کجا میخواهی مرا ببری البته تمامی این سفر بعد از آنست که تو در گور تن به تنگ اماده باشی و قصد داشته باشی به اصل خود بیایی
شمس تبریز از پای تو که زندانیست بند گران را باز میکند و از باده ی خاص خودش به تو مینوشاند که بی باده ی او مستی ای نیست .
تورا سوار بر مرکب عشق میکند و تو پر از نشاط و شور میشوی و متوجه میشوی که او به فریادت میرسد و او دجال غم را از پای در می آورد و اما وظیفه ی تو آرام بودنست .گل ( به کسر گ) وجودت را مجنبان که شمس تبریزی تورا از مغلوبیت به غالبیت در آورد .
و بدان که باید گوی سرگردان او شوی چرا ! چون او آفتاب جان و دل است . او قطره را گوهر مینماید و جان را تا حضرت جانان میکشد .باغ اسرار خداست .اوست که وصل میدهد و ندای آسمانی را به گوش تو می رساند .او معمار توست . بلبل سرمست توست . روضه ی امید توست . تورا مست و خراب می کند و تورا به سوی گلزار میکشاند .
استادا به سوی دل ما نگر هرکه ز تو نیست جدا او را مرگ نیست تو شه شطرنج فلکی و صاحب سخنان نرم . بارگه تو عطاست . مست شوند چشم ها از سکرات چشم تو .پس ببین من عاجز و بی کس نیستم منتظرم که بهار تو برسد با تو یودن حیاط است و زندگی بی تو مرگ و فنا را تجربه میکنم .
برای من عشق تو بس است که آب من باشد زیرا فرمودی : جان جان منم و بوی سلام تو را می شنوم .
کلمات کلیدی:
بحر ۱
وصل ۲
افتاب جان و دل ۳
کوی سرگردان تو ۴
کاه و گندم ۵
باده ۶
مرکب عشق ۷
جویبار راستی ۸
ندای آسمانی ۹
جان جان ۱۰
تا کجا ۱۱
باغ جان ۱۲
کلمات کلیدی و رمزی در کارگاه خلوت عشق تدریس میشود .