شمس تبریزی و مولانا
به لب شکر فشانت به ضمیر غیب دانت که نه سخره جهانم نه زبون سرخ و زارم به رخ چو آفتابت به حلاوت خطابت که هزار ساله ره من ز ورای گرم وسردم به هوای همچو رخشت به لوای روح بخشت *که به جز تو کس نداند که کیم چگونه مردم * به سعادت صباحت به قیامت صبوح که سجل آسمان را به فر تو درنوردم هله تا دوی نباشد کهن و نویی نباشد که در این مقام عشرت من از آن جمع فردم بپریده از زمانه ز هوای دام و دانه که در این قمار خانه چو هوای بی نبردم
هر مولانا شناسی لازم است که شمس رابشناسد و اگر شمس را نشناخت مولانا را نخواهد شناخت...
نوشته شده در ساعت
توسط سعید خویی| |
![]()
| Design By : Night Skin |

