شمس تبریزی و مولانا
مولوي در بسياري از ابيات اين كتاب خود را به منزله لوازم حسي ابراز اسرار شمس معرفي كرده است. شمس تبريزي، شمس حقيقي است كه پرتو انوارش بر وجود مولانا تابيده و از مسير وجودي او به جهان انعكاس يافته است؛ به عبارت ديگر، جلالالدين زبان و چشم و گوش شمسالدين شده است.
از تبريز شمس دين روي نمود عاشقان
اي كه هزار آفرين بر مه و آفتاب ما
(غزل48)
شمس، روح مولوي را صفا ميدهد و مولوي با روح صفا يافته، اسرا عرفاني ريخته شدة در وجودش را در قالب شعر درميآورد و به تشنگان حقيقت عرضه ميكند. او وقتي خاك تبريز را سرمه سويداي جان ميكند، شعرش نيز سرمه سويداي شنوندگانش ميشود.
اصل حقيقت وفا، سرّ خلاصه رضا
خواجه روح، شمس دين، بود صفاي نفس ما
در عوض عبير جان، در بدن هزار سنگ
از تبريز خاك را، كحل ضياي نفس ما
(غ52)
مولوي خود را قاصد شمس تبريزي معرفي كرده و ميگويد: پيامهاي او از طريق من به ديگران ميرسد؛ زيرا من قاصد اويم. ديگران نيز بايد از طريق من با او مرتبط گردند. عشق شمس در من مانند ذوالفقاري است كه نامحرمان را از حريم يار دور ميكند.
ز شمسالدين تبريزي، منم قاصد به خونريزي
كه عشقي هست در دستم كه ماند ذوالفقاري را
(غ57)
همراهي با شمسالدين، مولوي را محرم اسرار دين كرده و كمال همنشين در او اثر كرده و همچون شمس، منور شده است.
چو با تبريز گرديدم، ز شمسالدين پبرسيدم
از آن سرّي كز او ديدم، همه ايجاد صورت را
(غ63)
سوال در بسياري از موارد، مفتاح اسرار است. گاهي بدون سوال به سوالات آدمي پاسخ ميدهند و مشكلاتش را حل ميكنند.
اي لقاي تو جواب هر سوال
مشكل از تو حل شود بيقيل و قال2
ولي گاهي بدون سوال پاسخ نميدهند؛ زيرا سوال نشانه احتياج است. انسان تا محتاج نباشد سوال نميكند. جواب بعد از سوال براي سائل بسيار ذيقيمت و مغتنم خواهد بود. سوال نشانه استعداد و قابليت سائل است. مولوي ميگويد: من اول همراهي كردم تا همراز او شدم. وقتي همراز شدم، از راز خلق پرسيدم. رابطه ايجاد عالم صورت و هستي يافتن عالم صورت از عالم بيصورت چگونه است؟
چه چيزست آنكه عكس او حلاوت داد صورت را؟
چو آن پنهان شود گويي كه ديوي زاد صورت را
چو بر صورت زند يك دم، ز عشق آيد جهان برهم
چو پنهان شد درآيد غم، نبيني شاد صورت را
اگر آن خود همين جان است، چرا بعضيگرانجان است؟
كه مكر عقل به در تن كند بنياد صورت را
زهي لطف و زهي نوري! زهي حاضر زهي دوري!
چنين پيدا و مستوري، كند منقاد صورت را
جهاني را كشان كرده، بدنهاشان چو جان كرده
براي امتحان كرده، ز عشق استاد صورت را
(غ63)
عالَم صورت عالَم امتحان است كه استاد صورتساز براي بروز عشق عاشقان و به فعليت رساندن استعدادهاي بالقوة آنها به وجود آورده است. عالم صورت وسيلهاي براي رسيدن به عالَم معني است. قابليت هر عاشقي در نحوة استفاده از عالَم صورت در رسيدن به مراتب بينهايت عالم معنا نهفته است.
شخصيت شمس
از بررسي مجموع اشعار مولوي در خصوص شمس تبريزي، دو هويت حقيقي و حقوقي براي شمس به دست ميآيد. شخصيت شمس را بايد در اين دو بُعد بررسي كرد. آنجا كه سخن از شمس بيزمان و بيمكان و لاشرقي و لاغربي سخن به ميان ميآيد، مراد شخصيت حقيقي شمس است كه در عرفان و معنويت و ولايت او متبلور است.
زهي عنقاي رباني، شهنشه شمس تبريزي
كه او شمسي است ني شرقي و ني غربي و ني درجا
(غ 64)
شمس در اين بيت، محمدبنعلي بن ملك داد تبريزي نيست، بلكه همان شمسي است كه در دل مولانا طلوع كرده است و در همه جا هست و هيچ جا نيست. اين شمس جا و مكان و شرقي و غربي ندارد، بلكه شمس حقيقت است كه هميشه طالع است. شمس حقوقي مربوط به تبريز بوده و نام و نشان مشخص دارد.
مولوي وقتي از شمس حقيقي سخن ميگويد، مقام و مرتبت او را از ملائكه نيز بالاتر ميبرد. از اين رو بعضيها گمان ميكنند كه مولوي درخصوص شمس تبريزي غلو كرده است. غافل از اينكه آن شمسي كه مافوق فلك و ملك و حتي جبرئيل است، شمس حقيقي است نه حقوقي:
خداوندي شمسالدين تبريز
وراي هفت چرخ نيلگون است
(غ 335)
شمس تبريزي، تويي دريا و هم گوهر تويي
زانكه بود تو سراسر جز سرخلاق نيست
(غ 395)
شمس تبريزي به نور ذوالجلال
در دو عالم مايه اقرار ماست
(غ 424)
شمس تبريزي كه مر هر ذره را
روشن و فرزانه كردي عاقبت
(غ 427)
شمس تبريزي كه نور اولياست
با چنان عز و شرف سلطان كيست؟(غ 432)
از سوي تبريز تاخت شمس حق و گفتمش:
نور تو هم متصل با همه و هم جداست
(غ 464)
در آن هوا كه خداوند شمس تبريزي است
نه لاف چرخه چرخ است و ني سماوات است
(غ 477)
خلايق اختر و خورشيد شمس تبريزي است
كدام اختر كز شمس او منور نيست؟!
(غ 478)
شمس الحق تبريز بر لوح چو پيدا شد
والله كه بَس منت بر لوح و قلم دارد
(غ 602)
شمس الحق تبريزي، هر جا كه كني مقدم
آنجا و مكان در دم بيجا و مكان باشد
(غ 615)
شمسالحق تبريز چو بگشاد پر عشق
جبريل امين را ز پي خويش دوان كرد
(غ 643)
از رحمت شمس دين تبريز
كو راست ملك مطيع و منقاد
(غ 693)
شهر تبريز ار خبر داري، بگو آن عهد را
آن زمان كه شمس دين بيشمس دين مشهور بود
(غ 731)
شمس تيز استاده مست در دستش كمان
تير زهر آلود را بر جان احمق ميزند
رستم و حمزه فكنده تيغ و اسپر پيش او
او چو حيدر گردن هشام و اريق ميزند
كيست آن كس كو چنين مردي كند اندر جهان؟
شمس تبريزي كه ماه بدر را شق ميزند
هر كه نام شمس تبريزي شنيد و سجده كرد
روح او مقبول حضرت شد، انالحق ميزند
(غ 738)
نقش شمسالدين تبريز است جان جان عشق
كاين به دفترهاي عشق اندر ازل مسطور بود
(غ 743)
آن كه حامل شد عدم از آفرينش بخت نيك
ناف او بر عشق شمسالدين تبريزي بُريد
(غ 746)
شمس تبريزي است تابان از وراي هفت چرخ
لاجرم تاب نوآيين بر چهار اركان نهاد
(غ 750)
بنما شمس حقايق تو ز تبريز مشارق
كه مه و شمس عطارد غم ديدار تو دارد3
(غ 757)
شمس تبريز، به نور تو كه ذرات وجود
همه در عشق تو موماند اگر پولادند
(غ 784)
خورشيد روي مفخر تبريز شمس دين
بر فانيي نتافت كه آن را بقا نكرد
(غ 861)
شمس حق دين تويي، مالك ملك وجود
اي كه نديده چو تو، عشق دگر كيقباد
(غ 881)
از وراي هر دو عالم بانگ آيد روح را
پس تو را با شمس دين باقي اعلي چه كار؟
(غ 1075)
چو در رسيد ز تبريز شمس دين چو قمر
ببست شمس و قمر پيش بندگيش كمر
چو روي انور او گشت ديده ديده
مقام ديدن حق يافت ديدهاي بشر
فرشته نعره زنان پيش او چو چاووشان
فلك سجودكنان پيش او به چشم و به سر
(غ 1154)
خود آفتاب جهاني تو، شمس تبريزي
ولي مدام، نه آن شمس كو رسد به زوال
(غ 1354)
مجموع همهست شمس تبريز
حق است كه من عدد نخواهم
(غ 1578)
شمس الحق است رازم، تبريز شد نيازم
او قبله نمازم، او نور آبدستم(غ 1687)
عيش باقي است شمس تبريزي
مست جاويد شمس تبريزيم
(غ 1766)
اي نور افلاك و زمين، چشم و چراغ غيب بين
اي تو چنين و صدچنين، مخدوم جانم شمس دين
تا غمزهاي خونريز شد، وان زلف عنبر بيز شد
جان بنده تبريز شد، مخدوم جانم شمس دين
خورشيد جان همچون شفق، در مكتب تو نوسبق
اي بنده ات خاصان حق، مخدوم جانم شمس دين
اي هم ملوك و هم ملك در پيشت اي نور فلك
از همدگر مسكين تَرَك، مخدوم جانم شمس دين
مطلوب جمله جانها، جان را سوي اجلالها
تو داده پرّ و بالها، مخدوم جانم شمس دين
(غ 1812)
بتاب اي شمس تبريزي به سوي برجهاي دل
كه شمس مقعد صدقي، نه چون اين شمس سرگردان
(غ 1845)
الا اي باد شبگيري، بيار اخبار شمسالدين
خداوندم، ولي داني تو از اسرار شمسالدين
يكي غاري است كاندر وي ز سرّ سرّها وحي است
برون غار، حق حارس، درون غار شمسالدين
ز جسم و روحها بگذر، حجاب عشق هم بر در
دو صد منزل از آن سوتر، ببين بازار شمسالدين
بصر در ديده بفزايد اگر در ديده ره يابد
به جاي توتيا و كحل، ناگه خار شمسالدين
زهي فرقي از آن روزي كه پيشش سجده مي كردم
كه آن روزي كه ميگفتم بُد اينجا پار شمسالدين
خرابي دين و دنيا را نباشد هيچ اصلاحي
مگر از لطف بيپايان و از هنجار شمسالدين
نبوده پيش از اين مثلش، نباشد بعد از اين دانم
ز لوح سرّها واقف، وزان هشيار شمسالدين
بزد خود بر در امكان كه مانندش برون نايد
ز اوصاف بديع خويش خود مسمار شمسالدين
يكي جو بار روحاني است كه جانها جان او يابند
شده حاكم به كليه بر آن جوبار شمسالدين
(غ 1860)
اين ابيات و صدها بيت ديگر در كليات شمستبريزي بيانگر اين نكته است كه شمس مورد نظر در اين گونه اشعار، شمس شخصي نيست، بلكه شمس شخصيتي است كه ما از آن به شخصيت حقيقي شمستبريزي تعبير كرديم؛ به عبارت خود مولانا، شمس حقيقي همان شمسالحق است.
شمسالحق همان نور حق است كه از ناحيه يك انسان نوراني به جويندگان نور ميرسد. چون نور حق است، هرچه در تعريف و تمجيد از اين شخصيت گفته شود، از حضرت حق گفته شده است. خورشيد خدايي كه براي راهايي عدهاي از ظلمات جهل و غفلت طلوع ميكند و جويندگان نور را درپي خويش حركت ميدهد. مظهر اسم «هوالنور» است. اين خورشيد پيش از ماه و خورشيد آسمان، بلكه قبل از اين جهان وجود داشته است كه مولوي از او به شمس نه درجا و نه در مكان و نه شرقي و نه غربي تعبير ميكند؛ زيرا جا و مكان، شرق و غرب، از مختصات عالم ماده هستند، در حالي كه شمس مورد نظر جلالالدين، شمسالدين است نه شمسالمغرب و المشرق! اين شمس قبل از خلقت عالم ماده بود و بعد از آن نيز خواهد بود.
اين همان شمسي است كه ملائكه از او درس ميگيرند و به مقام او رشك ميبرند. اين همان شمس «مقصد صدق» است كه شمس چرخان و قمررخشان به طفيل وجود او موجود شدهاند. شعاع اين شمس برجهاي جان ميتابد نه برجهاي زمان.
بتاب اي شمس تبريزي به سوي برج هاي دل
كه شمس مقعد صدقي، نه چون اين شمس سرگردان
اين شمس، غروب ندارد و هميشه طالع است. هزاران شمس شهابي در شعاع اين شمسالحق گم ميشوند و از هر اشعة اين شمس، هزاران كهكشان به وجود ميآيد.
اين همان نور افلاك و زمين چراغ غيب و سرّ سّرهاي وحياني است؛ از اين رو منوران به نور شمس الحق عيش باقي دارند و مست جاويد هستند. چون شمسالحق است و حق يكي بيش نيست، بنابراين قابل شمارش نميباشد. شمارش در جايي است كه تعداد وجود داشته باشد. آن كه خارج از عدد است، خارج از عد است و به شمارش درنميآيد. شمسالدين تجلي حقعلي اعلاست و هرگز غروب نميكند؛ زيرا تا ملك وجود موجود است، شمس وجود نيز بايد باشد.
همه تعاريف و تمجيدها و تغزلها و تعشن مولوي با شمس، كه ظاهراً سر از علو و شطحيات درميآورد، مربوط به شمسالحق است كه همان شمس حقيقي است نه حقوقي به عبارت ديگر تمجيد از تجليات خداوند است كه در آيينه محمدملك داد تبريزي ظاهر شده است. اما آنجا كه تعريف و تمجيد از شمس حقوقي باشد، مراد محمد ملك داد تبريزي، ملقب به شمس ميباشد. در اين موارد با اندك وقتي انسان متوجه ميشود كه اين شمس غير از آن شمس ميباشد؛ به عنوان نمونه به چند مورد اشعاري كه در آن شمس حقوقي ممدوح مولوي است، اشاره ميشود:
شمس تبريز شاه تركان است
زنده گشتي تو، ايمني ز ممات
(غ496)
مفخر تبريز تويي شمس دين
گفتن اسرار تو دستور نيست
(غ505)
از تبريز شمسدين دست دراز ميكند
سوي دل و دل من از دسترسي چه ميشود
(غ554)
از تبريز شمسدين سوي كه راي ميكند؟
بحر چه موج زدگهر؟ بردر ما چه ميكند؟
(غ559)
گر به فقر و صدق پيشآيي به راه عاشقان
شمستبريزي تو را همصحبت مردان كند
(غ729)
شمس تبريز ارچه پشتش سوي ماست
صدهزاران آفرين بر روش باد!
(غ813)
شمس تبريزي چو آمد در ميان
اهل معني را سخن كوتاه شد
(غ832)
اي شمس حق تبريز در گفتيم كشيدي
روزي دو در خموشي دم دركشيد بايد
(غ858)
ز لوح عشق نبشتيم اين غزلها را
به شمس مفخر تبريز از اين غلام بريد
(غ924)
چو مرغ در قفسم بهر شمس تبريزي
ز دشمني قفسم بشكنيد و بدرانيد
(غ926)
شمس تبريز خسرو عهد است
خسروان را هله به جان بخريد
(غ975)
شمس تبريز، همتي ميدار
تا شوم در تو من عجبدانتر
(غ1159)
گر هميخواهي كه بويي بشنوي زين رمزها
چشم را از غير شمس الدين تبريز بدوز
عاشق و شهوت كجا جمع آيد اي تو ساده دل
عيسي و خردر يكي آخُر كجا دارند پوز؟
ور نبيني كز دو عالم برتر آمد شمس دين
بر تك درياي غفلت مرده ريگي تو هنوز
رو به كتاب تعلم گرد علم فقه گرد
تا سرافراز ميشوي اندر يجوز و لايجوز
جان من از عشق شمسالدين ز طفلي دور شد
عشق او زين پس نماند با مويز و جوز و كوز
عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند
زان كمانم هست عريان از لباس نقش و توز
اي جلال الدين، بخسب و ترك كن املا بگو
كه تك آن شير را اندر نيابد هيچ يوز
(غ1196)
شمس تبريز مرا دوش همي گفت: خموش
چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان
(غ1988)
پيش از اين گفت شمس تبريزي
ليك كو گوش بهر بشنيدن؟
(غ2104)
از سوي تبريز اگر شمس حقم باز رسد
شرح شود، كشف شود جمله گفتارم از او
(غ2142)
شه تبريز ، شمس دين كه به هر لحظه آفرين
برساد از جناب حق به مه خوش قران تو
(غ2257)
اشعاري از اين قبيل كه چندين برابرش در كليات شمس وجود دارد، ناظر به شمس حقوقي است كه مراد از آن شخص شمس است نه شخصيت او.
پينوشتها:
1ـ فرهنگ موضوعي كليات شمس، ص 401، كليات غزل 13 و 54
2ـ دفتر اول ص 8 تصحيح نيكلسون
3ـ مصرع اول اين بيت را به چند وجه ميتوان خواند كه هر كدام معنايي متفاوت خواهد داشت.«بنما شمس، حقايق، تو ز تبريز، مشارق». در اين صورت شمس، حقيقت نما شده و مشارق و مفارب عالم بر تبريز بر ميخيزد كه شمس در آنجاست. اگر به صورت مضاف و مضافاليه خوانده شود: «بنما شمس حقايق، تو ز تبريز مشارق»، در اين صورت شمس، خورشيد حقايق ميشود؛ يعني بالاترين مرحله حقايق و تبريز مشرق مشارق خواهد شد كه هرگز غروبي در او نيست و هميشه در شروق و طلوع به سر ميبرد![]()
| Design By : Night Skin |

