تبليغاتX
دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی - بررسي نمادين عناصر مناره شمس تبريزي


دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی

شمس تبریزی و مولانا

 

هنگامي كه قافله اي خسته و كوفته با نگراني و تشويش در كنار كوره راهها و جاده ها، در دل كوير و صحراي سوزان، نگاه در پي يافتن راهنمايي كه عاشقان خداجوي هر نيمه شب و ظهر و شامگاه با صداي مؤذن و آواي ملكوتي اسلام كه از فراز مناره‌هاي سر به فلك كشيده، همچون نداي آسماني، به عبادتشان فرا مي خواند و آنان را از بستر گرم و آسودگي تن يا كار روزانه به مساجد مي كشاند تا آسودگي روح و روان ببخشد، ميزان و اهميت مناره ها و ميل‌ها بر همگان روشن مي‌شود. اين امر نشان مي دهد كه اين پيران پاي در خاك چه رسالت مهمي بر دوش دارند؛ چرا كه از يك سو بيدار كننده به خواب رفتگانند و از سوي ديگر اهنماي گم كرده رهان و هر كدام را سابقه‌اي تاريخي و شنيدني است.1

خوب است كه به چند مورد از اجزاي تشكيل دهندة مناره ها و به ويژه منارة شمس تبريزي را از لحاظ نمادگرايي بدانيم. ولي موضوع نمادگرايي در معماري اسلامي پيچيدگي بيشتري دارد و به دليل موجود نبودن منابع نوشتاري پشتيباني كننده داراي مشكلات خاص خود است. معماري ديني اسلامي كه البته منشاء تمامي ساختمان‌هاي عمومي در جهان اسلام است. تقريباً از تمامي ابزارهاي آرايشي و تزئينات محروم بوده، مجسمه سازي و ديگر انواع تزئينات تجسمي را مردود مي دانسته و ظاهراً هيچ ارتباطي بين نوعي خاص از نقشه يا نما و معنايي نمادگرايانه و عميق تر نداشته است. قابليت تغيير عملكرد در يك نوع خاص از بنا شاهد ديگري بر اين مدعاست.

كاملاً محتمل است كه تحقيق مفصل در مورد ديگر فرم هاي رايج معماري اسلامي، لايه اي ديگر از ويژگي نمادگرايانه را آشكار كند ويژگي اي كه شايد هيچ گاه نمي خواسته اند بر ديدگان عامه مردم آشكار گردد.

منار يا برج (Tower)

ساختار يك منار يا برج، بلافاصله برج بابل (نماد تشويش و اغتشاش و بي نظمي)، يا دروازه‌اي آسمان را به ذهن متبادر مي كند، كه هدف از ساختن آن بالا رفتن تا جايگاه خدايان بوده و راه رسيدن به اين هدف را ساختن محوري مي ديدند، چرا كه محور اصلي خراب شده بود.2 انسان خودبين، به اندازه اي بالا مي رود، اما ممكن نيست بتواند از شرايط انساني فرا بگذرد. اين فقدان توازن و تعادل باعث اغتشاش در حيطه ي زميني و آسماني مي شود، آدميان تفاهم خود را از دست مي دهند، ديگر به يك زبان صحبت نمي‌كنند. يعني ديگر در ميان آنان اقلّي از موافقت وجود ندارد، هر كس به فكر خويش است، و خود را يك قادر مطلق مي انگارد.3 برج‌ها، سه عالم، آسمان، زمين و زيرزمين را به هم وصل مي‌كند.4 برج نماد بيداري و عروج بود. در قرون وسطي ممكن بود از برج براي كمين دشمن كشيدن استفاده شود، اما در عين حال به معني نردبان بود: ربط ميان زمين و آسمان كه به وسيلة نردبان نشان داده مي شد. هر پله ي نردبان، يادآورد يكي از طبقات برج و نشانه ي مرحله يي از عروج بود.5

پله ( ESCALIER / Steep )

پله در مناره يا برج نماد پيشروي به سمت دانش، صعود به طرف شناخت و دگرگوني است. اگر به سوي آسمان بالا رود، به معني شناخت جهان ظاهر يا عالم معنا است. اگر از آسمان به زيرزمين باز گردد، به معناي شناخت اسرار و عمق ناخودآگاه است.

پله نماد باستاني صعود، نه تنها نشانه ي ترقّي در شناخت و معرفت است. بل نشانه ي رفعت ضمني هر موجود نيز هست. نمادگرايي پله با نماد گرايي محور جهان، با عموديت و مارپيچ مشترك است. وقتي پلكان شكلي مارپيچ دارد، توجه به مركز شعاعهاي منشعب از محور جذب مي شود، كه ممكن است خدا، يك اصل، يك عشق، يك هنر، شناخت يا خوديت آن موجود باشد، كه در هنگام صعود، كاملاً روي آن مركز انشعاب، كه در پيرامون آن مارپيچ قرار گرفته تكيه مي كند. مانند تمام نمادهاي از اين نوع، پله وجهي منفي نيز مي تواند داشته باشد:

فرود و سقوط، بازگشت از زمين به زمين، حتي به جهان زيرزمين معني مي دهد. وقتي پله سه جهان كيهاني را به هم مربوط مي كند، و به جاي صعود اجازه اي عقبگرد مي دهد، تمامي داستان عموديت كه رد پله خلاصه است، دوباره نمود مي كند.6 پله هم مانند نردبان نماد جست و جوي آگاهي در معنويت (فراز) و در جهديّت (شيب) است.

مصري‌ها نيز اين نماد صعود را مي شناختند. اهرام مشابه پلكان كه مصطبه ناميده مي شد از دورة پادشاهي كهن(3000 ق.م) آغاز گرديد كه نمونة اوج آن را در هرم پله پله اي زوسر (سال2750 ق.م) ديده مي شود در ديگر آثار تجسمي ارواح مردگان ديده مي شوند در حالي كه از پلكاني هفت يا نه تايي بالا مي روند تا به مقابل تخت اوزيريس برسند، و در امتحان »توزين روح« شركت كنند.7 و در ايران نيز اين نمونه نماد پله اي را در زيگورات زيبا و با عظمت چغازنبيل كه قدمت تقريبي آن1265 ق.م مي رسد كه به وسيلة اونتاش گال پادشاه مقتدر ايلامي براي خداي اينشوشيناك ساخته شده است.8

نوع ديگري از نمادين آثار پله اي گنبدهاي اُرچين است كه به صورت پله و دندانه و نوعي رگچين كه كم كم پس مي نشيند، كه از انواع گنبدهاي رُك است. اين گنبد بيشتر در شهرهاي خوزستان متداول است مانند گنبد مقبره دانيال نبي در شهر شوش دانيال.9

نماد قوچ در هنر شرق و غرب

قوچ(Ram): معاني سمبليك: آرامي، باروري، تحمل، تواضع، خورشيد، دانايي، رام كردن، صلح، محافظت، مولّد حرارت، نيرومندي و وقار مي باشد.

باورهاي قومي و اساطيري: اولين علامت منطقه البروج (ماه فروردين)، از اين رو، سمبل افكار نو و طلوع دوره جديد است. در نشان هاي نجابت خانوادگي، علامت درك يا رهبر مي باشد. در اساطير، ايزدان قوچ برابر با خدايان گاو نر بوده اند.

در ايران، نشان امپراطوري ايران، سمبل مردانگي و يكي از ده حيوان در بهشت مسلمانان است. شاخ قوچ نيز نماد آفرينش، شعاع نور، جنگ و خشونت مي باشد.10 قوچ يكي از شكل‌هاي جانوري عمده كه در آنها، خدايان وابسته به زايش و باروري در خاورميانه، يونان، مصر باستان مورد پرستش بود.

تصاوير قوچ از3500ـ3000 پيش از ميلاد، در پرستشگاه مادر، الهة سومري و همچنين ساخته از فلزات گرانبها، در گورهاي سلطنتي در اور ur، حدود2500 پيش از ميلاد، يافت شده است. عصايي سلطنتي با دسته اي به شكل سر قوچ، صفت ويژة انكي Enki (ــــ اِ آ EA)، خداي آب تازه در نزد سومري هاي بود.11

مردم بابل اين حيوان را به عنوان كفاره گناهان ملت در جشن هاي سال نو نثار مي كردند؛ در مصر باستان، تجسمي از روح. گاهي خدايان چهار عنصر آب (osiris)، آتش (Amen-Ra)، زمين (Qeb)، و هوا (shu) به شكل قوچ ظاهر مي‌شدند. اصل و نصب، رامسس (Rameses)، »بلوس« بود.12 مصر، چندين قوچ ـ خدا داشت، و در هر كدام از آنان داراي پرستشگاه ويژة خود بود. احتمالاً قديمي ترين آنها هاخنوم (khnum) نام داشت. آفريننده اي كه او را با سر قوچ تصوير مي‌كردند و تنديس انسان را بر چرخ كوزه گران مي ساخت. مراسم پرستش او در الفانتين مصر، جايي كه قوچ‌هاي موميايي شده است، شايد اصل و منشايي پيش ـ سلسله اي داشته باشد. هريشاف (Heryshaf) خداي باروري و حاصلخيزي، كه در مصر ميانه مورد پرستش بود يك خداي كهن ديگر با سر قوچ است. شايد نيز اين خدا تاج اوزيرس را بر سر داشته باشد. هر دو شاخ‌هاي او از هر دو سو كشيده بود. رع، خورشيد ـ خدا، به همين صورت نشان داده است. آمون، بالاترين خداي مصري، كاملاً به شكل قوچ بود و به وسيلة شاخ‌هاي متمايل به پايين مشخص مي شد (پس از دوازدهمين سلسله).13 در اساطير يونان، منجي »اوديسه« (odysseus) و »فريكوس« (phtixus) است. حيواني كه در پيشگاه »آتنا« (Athena)، »پوسيدون« (poseidon)، »زئوس« (zeus) قرباني مي شد. در اساطير minoan (مربوط به تمدن باستاني جزيره كرت) قوچ خداي فزوني سال و بز خداي افول سال محسوب مي شد.14

(كوبله) مادر ـ الهه، در مراسم كريوبوليوم (Criobolium) قرباني مي شود خونش نيروي حياتي و جاوداني مي بخشيد. براي هرمس/مركوري مقدس بود (ـــــــ برّه).15 در آيين هندو مركب »آگني« (Agni) در زبان سانسكريت واژه قوچ به معني شوهر و مرد مي‌باشد.16

در هنر شرقي، تصوير قوچ نسبتاً نادر است. يكي از قديمي ترين تنديس هاي شناخته شدة شيوا (سده اول ميلادي)، او را در حال ايستاده با اينكام نشان مي دهد، كه قوچي را به دست گرفته است. گاهي از آن، در ريگ ـ ودا به عنوان مركب آگني ياد مي شود. همراه با بز نر، به عنوان يكي از دوازده شاخه زميني تقويم چيني به كار مي رود و نماد بازنشستگي سعادت آميز است. در منطقه البروج غربي ها، قوچ به صورت برج حمل است كه به صورت قوچي تصوير مي شود.17

تنها اطلاع ما از معماري ايلام قديم (به ويژه شكل معابد) از نقش مهرهايي است كه از دوران اوليه ايلام به جاي مانده، و آن يك نقش برجسته مربوط به نينوا در دورة آشوري متأخر است. در اين نقش برجسته به صورت يك بناي مربع مستطيل بلند بر يك شالودة ايوان دار نشان داده شده است جالب‌ترين ويژگي اين معبد، سه شاخ بزرگ است كه در دو طرف ديوارهاي معبد نصب شده است، و اين ما را به يكي از عجايب ساختمان معابد ايلامي متوجه مي سازد. بعدها سنگ نبشته‌هاي ايلام مياني ثابت مي كنند كه اين شاخ‌ها جزء مهمي از هر معبد را تشكيل مي دادند، چون نماد الوهيت بود. و يكي از پادشاهان ايلامي در سدة دوازدهم (ايلام مياني) افتخارش اين بوده كه بيست معبد شاخي را فقط بازسازي كرده است.18

اما در بررسي مفاهيم اجزاي تشكيل دهندة مناره و به ويژه جمجمه و شاخ هاي قوچ سعي گرديد تا تناسب و هماهنگي آنها در حدّ ممكن آشكار شود. آنچه در برآورد كلي مي توان درك كرد اين است كه مناره و عناصر متشكلة آن در مجموع بر معنايي متعالي و برگرفته از فرهنگ كهن ايراني دلالت دارد. همين رابطه بالاهوت و جهان معني سبب مي شده است كه ايرانيان خود را در كمك و حمايت نيروهاي اسماني و امدادهاي غيبي بدانند و بلاها و سختيهايي را كه بر آنها نازل گشته بود دائمي و پايدار نشمارند. آنان همواره اميد داشته اند كه به زودي روز نجات فرا رسد و روزگار يوم ا... بار ديگر بر سرنوشت و قضا و قدر آنان سايه افكند.

زيرنويس‌ها:

1ـ كياني، محمديوسف. معماري ايران دوره اسلامي ايران، انتشارات سمت، تهران، چاپ اول بهار1379، ص322.

2ـ شواليه، ژان و گربران، الن. فرهنگ نمادها، انتشارات جيحون، تهران،1379، جلد دوم، ص73.

3ـ همان، ص3ـ2.

4ـ همان، ص74.

5ـ همان، ص76.

6ـ همان، صص236ـ235.

7ـ همان، ص235.

8ـ زراعي، محمدابراهيم. آشنايي با معماري جهان، انتشارات فن آوري، همدان،1381، ص55.

9ـ فلاح فر، سعيد، فرهنگ واژه هاي معماري سنتي ايران، انتشارات كامياب، تهران، تابستان1379، ص23.

10ـ جابز، گرترود. سمبل ها ـ كتاب اول، جانوران، انتشارات كامياب، تهران، تابستان1379، ص23.

11. هال، جيمز. فرهنگ نگاره اي نمادها در هنر شرق و غرب، ‌ترجمه رقيه بهزادي، انتشارات فرهنگ معاصر،‌تهران،‌1380،‌ص 79.

12. جابز، 1370، صص 96 ـ‌ 95.

13ـ هال،1380، ص79.

14ـ جابز،1370، ص96.

15ـ هال،1380، ص79.

16ـ جابز،1370،ص96.

17ـ هال،1380، ص80 ـ79.

18ـ زراعي،1381، ص54.

نوشته شده در ساعت توسط سعید خویی| |


Design By : Night Skin

آگهی رایگان