شمس تبریزی و مولانا
ز كهسار اَورين گل سرخ و نسرين به شيراز و هم سيستان مي فرستم سلامي ز آزادمردان اين شهر به فردوسي قهرمان مي فرستم پيامي به قونيّه ، ملاّي رومي از اين كشور باستان مي فرستم مراد تو مسكن گزيده است در خوي قدم رنجه كن، كاروان مي فرستم از انفاس شمس است اين شهر گلشن به ياران او ارمغان مي فرستم زما خير مقدم به عشّاق بيدل به درگاه تو ميهمان مي فرستم مهيّا چو شد گنبد و بارگاهش بشارت به پير و جوان مي فرستم دريغا »رياحيّ« و »زرياب« رفتند! خبر را سوي آسمان مي فرستم رياحي چو كردهست اين شمع روشن بر او رحمت بيكران مي فرستم به ســوگ گـــوهري ناياب قنــــاري نـــاله مي خــواند ز داغ عـــارفــي فـــاضـــل چنيـــن جانــــانه مي نـــالد بهــــار، امسـال پاييز است زمـــان از غصه لبريز است كــــه استــــاد ادب امروز بر سوي شمس تبريز است ببـــار اي ابـــر بـــر اوريــن كه خوي سوگي گران دارد يتيــــم و خستــــه و نــالانفهميه ميرزاعليخاني
![]()
| Design By : Night Skin |


