اما متاسفانه بعد از گذشت هفت قرن حسادت و کینه ، اینبار مردم قونیه ، بلکه روزگاری مسئولین زادگاه حضرت شمس ادعای مالکیت مقبره شمس را کردند و امروز مسئولین مرکز نشین که خود زمانی برای شمس تبریزی کنگره جهانی برپا می کردند اینک درحال سرپوش گذاشتن بر عملکرد گذشته خود و کتمان حقیقت شده اند
....
و با تاسفی دوباره
«هفته نامه یاشایش»ارومیه با عنوان «معرفی بناهای تاریخی خوی»به صورتی غیر واقعی و مطلبی مجعول و ساخته شده اقدام بر تشکیک مقبره مقدس حضرت« شمس تبریزی» و نسبت دادن آن به نام مجعول «شمس دنبلی» کرده اند که در ذیل ابطال این نظر در پی خواهد آمد . نویسنده این مقاله ، که هفته نامه محترم از چاپ اسمش خودداری کرده ، ادعا کرده و می نویسد :«بعضی از مورخین ساختمان مناره شمس تبریزی را به امیر جعفر دنبلی مقلب به شمس الملک متوفی به سال 555 هجری که یکی از مشاهیر این سلسله (دنبلی) است می دهند ....»و معلوم نمی دارد که این «مورخین»چه کسانی و چه منابعی هستند.
ظاهرا جناب نویسنده مطلب محمد علی تربیت در کتاب دانشمندان آذربایجان را که محمول بر دروغ پر دازی هایی است که به قصد ساختن نسب و دست و پا کردن افتخارات مجعول برای حاکمان زمان صورت گرفته است ، که از نیم قرن اخیر اشتباه تربیت و اعتماد او به ماخذی مجعول و شخصیتی موهوم به نام شمس الملوک سبب شد که در قطعیت مزار شمس در خوی که قرن ها معروف و مورد قبول همگان بود ، تردیدی نا به جا راه یابد و پرده تاریک دیگری بر چهره ی حقیقت کشیده شود
.
مرحوم تربیت در کتاب دانشمندان آذربایجان
(ص 131)ضمن شرح حالی که از خاقانی نوشته این مقبره را از آن امیر جعفر نامی از از مشاهیر دنبلی های خوی دانسته که گویا از ممدوحین خاقانی بوده و از خلیفه لقب «شمس الملوک»داشته است به قول تربیت «عوام آن قبر را از روی عدم اطلاع به شمس تبریزی نسبت می دهند.»مرحوم تربیت ظاهرا در این نوشته به کتابی در تاریخ خاندان دنبلی که در حدود سال 1260 تالیف یافته اعتماد ورزیده است . خاقانی قصیده ای دارد در مدح دو تن دانشمند رکن الدین نام که در یک اقامت کوتاه در تبریز با آنان آشنا شده است .
یکی رکن الدین رازی و ددیگر رکن الدین قاضی خویی
:
دو امام زمان دو رکن الدین دو قوی رکن کعبه اسرار
صاحب تاریخ دنبله به قول دکتر ریاحی
«به قصد نسب سازی برای دنبلیان » مدعی شده است که این قصیده را خاقانی در مدح جد دنبلیان به نام «امیر جعفر که از جانب خلیفه شمس الملوک لقب داشت » سروده است و حال آن که چنین نیست و ممدوحی به این نام و نشان درسراسر دیوان خاقانی سراغ نداریم .(محمد علی موحد،شمس تبریزی ، ص210)
دکتر امین ریاحی فرزند دانشمند خوی ، سال ها پیش جواب این جعلیات را داده ومی نویسد
: «متاسفانه مرحوم تربیت به دام این دروغ پر داز افتاده به دنبال آن مرحوم نویسنده ی این سطور نیز سال ها در اشتباه بود. » (ریاحی ، تاریخ خوی ، بنقل از مقاله منارشمس و رکن الدین خویی ، مجله یغما ، سال دوم ، ش 41)
روايت تربت شمس در خوي
بعد از ناپديد شدن شمس ، جستجو براي پيدا كردن وي شروع شد و مولانا به گماني اين كه وي در شام است چند بار افرادي را روانه شام كرد و حتي خود به شرط وجود در آن مكان دلباخته دمشق نشان داد .
از روم بتـازيم ســوي بـار سوم شــام
كز طره چون شام مطره اي و مستــقيم
مخدومي شمس الحق تبريز گر آنجاست
مــولاي دمشـقيم چــو مـولاي دمشـقيم
اما مولانا از جستجوي شمس به نتيجه اي نمي رسد و گوش به نداي دل ميسپارد كه وي را به سوي تبريزي راهنمايي مي كند و در مييابد كه بالاخره شمس عالمتاب را بايد در شرق جويا باشد ؛ دلم در گـــوش مي گويد ز حرص وصل شمس الدين
الـــــي تبـــريــز يستـــغني و فـــــي تبــريــز يســتفنش
و در مورد اينكه شمس رو به سوي آذربايجان كرده است ، دكتر محمد علي موحد چنين مي گويد
:
«
آنچه از مجموعه روايت مي توان استنباط كرد ، اين است كه شمس پس از ترك قونيه به سوي آذربايجان رفته و در سر راه تبريز در شهر خوي در گذشته »1
و نيز غزلي در كليات شمس است كه مولانا برج برج و خانه خانه او را جويا شده و شمس با زلف شكسته رو بسوي تركستان ايران
( خوي ) نهاده است .
برج برج و خانه خانه جويم آن خورشد را
كو كليـد خانه از همسـايگان پنــهان نــهاد
...
هندوي زلفش شكسته رو به تركستان نهاد
با توجه نزهه قلوب و ديگر منابع ، بعيد به نظر نمي رسد كه منظور از تركستان ايران همان شهر خوي باشد كه در آن موقع معروف به تركستان ايران بوده است و در اين باب در
« نزهه القلوب » چنين آمده است : « ... و مردمش سفيد چهره و ختايي نژاد و خوب صورت اند و بدين سبب خوي را تركستان ايران خوانده اند »1
و هم در كتاب
« منم تيمور جهانگشا » كه سر گذشت تيمور به قلم خود اوست و توسط مارسل برايون فرانسوي گرد آوري شده است و در مورد شهرت خوي به تركستان ايران چنين آورده شده است : « و قبل از اينكه من وارد خوي شوم ، شنيده بودم كه آنجا را تركستان ايران مي خوانند ، علتش اين بود كه مدام اظهار مي كردند كه سكنه خوي مثل سكنه تركستان زيبا هستند » 2
و نيز همين مطلب را
« گاي دسترنج » در كتاب خود تحت عنوان « جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي » به نقل از مستوفي ذكر كرده است .3
نكته ديگر ، تحقيقات آقاي دكتر رياحي است كه براي نخستين بار با مقاله اي تحت عنوان
« منار شمس تبريز در خوي » تربت شمس را در اين شهر مطرح كردند .
«
بنابر نوشته ايشان و ديگر منابع و مراجع شاعر و عارف بزرگ ايران در جستجوي شمس به كنار اين بنا رسيد . شمس را در بالاي منار ديد از همين پلكان بالا رفت ، ولي چون به بالاي منار رسيد ، شمس را در پايين ديد . شتابان پايين آمد اين بار شمس را در فراز منار ديد اين طلب نيازمندانه و گريز ناز نينانه چندين چندين بار تكرار شد . ولي بلاخره دست نياز مولوي به دامان ناز شمس نرسيد »1
دكتر رياحي خويي در همين مقاله و مقاله اي ديگر تحت عنوان
« تربت شمس كجاست » استناد به مجمل فصيحي خوافي تاليف شده در 845 هجري كرده است در اين كتاب در حوادث سال 672 چنين آمده : « وفات مولانا شمس الدين تبريزي مدفوناً بخوي كه مولانا جلال الدين بلخي المعروف به مولاناي روم اشعار خود به نام او گفته » و در همين كتاب دومين بار در حوادث در سال 698 در ذكر وفات شيخ حسن بلغاري آمده : «خرقه از دست شيخ الكامل الوصل شيخ شمس الدين تبريزي كه به خوي مدفون است ، گرفته »2
استاد رياحي در مورد خرقه گرفتن حسن بلغاري از دست شمس چنين مي نويسد
: « اين هم كه مي گويد شيخ حسن بلغاري خرقه از دست شمس گرفته قرينهاي بر ادامه اقامت شمس در خوي و وفات او در اين شهر ميتواند باشد زيرا پدر شيخ حسن ، پير عمر نخجواني از معاصران شمس تبريز مقيم خوي بوده و مزارش در حوالي آن شهر در روستايي به نام پير كندي ] در خوي] معروف بوده است. »
دكتر رياحي در مورد بطلان افسانه ديدار مولوي و شمس در منار شمس تبريزي در خوي كه از طرف استاد بديع الزمان فروزانفر مطرح شده است ، چنين بيان مي دارد
: « با اين كه استاد با دلايل قوي و مدارك استوار بطلان اين روايت را روشن گردانيده و همين قدر استنباط مي شود كه افسانه هاي امروزي ريشه كهني دارد و پانصد سال پيش از ما و دويست سال بعد از غيبت شمس نيز رواياتي در خصوص آمدن مولوي به جستجوي شمس در اين سامان وجود داشته و مزار شمس در خوي بر سر زبان ها بوده و به كتاب ها راه يافته و با گذشت قرن ها به شكل افسانه امروزين در آمده است. »1
در باره تربت شمس از نظر دستگاه حكومت عثماني نيز گفتني است ، در گزارش لشكر كشي سليمان اول پادشاه عثماني به ايران در بازگشت وي از تبريز به روم آمده است كه
« در سه روزي كه در تابستان 942 در خوي گذرانيده روز پنج شنبه 4 ربيع الاول حضرت پادشاه حضرت سر عسگر [ ابراهيم شاه ] سوار شدند و به زيارت مزار شريف حضرت شمس تبريزي مشرف گرديدند »1 و اين خود دليل بر تائيد تربت شمس در خوي از طرف دستگاه حكومت عثماني بوده است .
روايت منار شمس خوي در سفر نامه ها
در سفرهايي كه جهانگردان اروپايي به شهر هاي ايران كرده اند ، برخي از آنها در سفرنامه ي خود به منار شمس تبريزي و تربت وي در شهر خوي اشاره داشته اند ، از جمله آنها سفر نامه «جيمز موريه » منشي سفير انگليسي در ايران بوده كه در سال 1808 و 1813 از شمس تبريز در خوي ديدار كرده است: «در فاصله كمتر از دو مايلي خوي در مجموعه مهمي از خانه ها و باغها توجه ما را بسوي خود جلب كرد ، اين محله كه از توابع شهر است محله پر جمعيتي است . نهري كه آب آن از كوهستانها مي آيد ، از وسط اين مجموعه مي گذشت ، در انتهاي شمالي اين محله دو ستون آجري ديده مي شود ، اين ستون ها مربوط به مقبره يادگار ملايي تبريزي موسوم به شمس است كه مردي اهل دانش و شاعري معروف بود ... »
« در اين سفر نامه ضمن اشاره به مزار امير بوغاي به مزار شمس در خوي اشاره شده است: در اهالي شهر خوش صورت و صبيح المنظر هستند مزار امير بوغاي در اين شهر است اين امير از آل تركمان بود از انطاكيه در جنگ فرنگ مغلوبا فرار كرده در سال 495 در اين شهر وفات كرده در خارج شهر خوي مزارش آشكار است . قبر شمس تبريزي در خارج شهر است ، زيارت كرديم بعد از دو روز اقامت در شهر خوي دويست نفر سوار مسلح گرفته و جانب شمال رهسپار شديم »1
ديگر سفرنامه اوژن اوبن سفير فرانسه در ايران است كه در سال
1906 و 1907 از شهر هاي مختلف ايران ديدن كرده است . وي در مشاهدات خود از خوي ضمن توصيف برج و باروي شهر به شرح منار شمس تبريز مي پردازد : « اگر چه مقبره حاج مير يعقوب آقا پر سودترين بناي خوي است ، ولي مشهور ترين آنها نيست ، در محله رباط از ميان شاخ و برگ درختان ، مناري قديمي سر برافراشته كه قسمت ماذن و مهتابي آن آسيب سختي ديده ، و تعداد بيشماري شاخ بز كوهي ، از جدار بدنه آجر هاي آن ، سيخ وار سر بيرون آورده است . درباره اين منار ، افسانه هاي محلي چنين حكايت مي كنند كه پادشاهي [ مراد شاه اسماعيل صفوي است ] اين همه بز كوهي را كه شاخ آنها براي تزيين بنا لازم بود ، تنها در يك روز در خوي شكار كرده است . اما افكار عمومي شهر ، آن را از بقاياي شمس تبريزي مي دانند و به اين جهت به آن حرمتي قائلند »1
سفر نامه ديگري كه در آن به منار شمس پرداخته شده
« سـفر
نامه ونيزيان
» است كه در آن كاخ زمستاني شاه اسماعيل و منارهاي آن توصيف شده است و « محيط هر منار 8 يارد ( حدود 7.3 متر ) و بلنداي هر يك 16 يارد ( حدود 14.5 متر ) بوده است و در بناي آن لابه لاي آجرها شاخ هاي آهو نشان داده بودند »2
آن چه مسلم است حكومت صفوي به علت مذهبي بودن آن توجهي خاص به اماكن متبركه و مساجد داشته سلاطين اين حكومت سعي در تعمير و آبادي آنها مي كردند
. و در مجاورت آنها سكني مي گزيدند. بر همين اساس بناي كاخ زمستاني شاه اسماعيل نيز در مجاورت تربت شمس بعيد به نظر نمي رسد .
امروز تربت شمس و منار هاي آن كه يكي خراب شده است به قول افراد معتمد محل از خرابي يكي از منارها
120 سال ميگذرد و اگر در سمت شمال منار فعلي به فاصله 2 متر و به عرض 2 متر كاوش شود به آرامگاه شمس تبريزي مي توان رسيد.
با اين كه قبلا از مكان و محل غروب شمس تبريزي با ابهام و پرده از اوهام سخن گفته مي شد، اما با كاوش هاي اخير باستان شناسان در محل مزار مقدس شمس تبريزي
( در جشنواره بينالمللي شمس تبريزي به سال 1386 ) اين اوهام از بين رفته است و جهانيان به وجود مقدس خفته در خاك پاك دارالصفاء خوي ايمان راسخ پيدا كرده اند و مزار و تربت حضرت شمس تبريزي در خوي را قبول كرده اند .