تبليغاتX
دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی - تحليل عناصر داستاني در قصه‌هاي ((مقالات شمس تبريزي))


دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی

شمس تبریزی و مولانا

در حالي كه اين كتاب از جهت زباني و محتوايي در ميان آثار عرفاني ويژگي هاي منحصر به فردي دارد. بسياري از آموزه هاي آن در مثنوي معنوي بازتاب يافته و مطالب آن در فهم مثنوي معنوي بسيار راهگشاست؛ به علاوه مولوي بسياري از قصه ها و حكايات اين كتاب را به شكل هاي مختلف در مثنوي نقل كرده است. از اين رو بررسي قصه هاي مقالات شمس مي تواند چگونگي اثر پذيري ‌مولوي ‌از شمس‌تبريزي را آشكار كند. البته قصه ها و حكايات مقالات شمس كوتاه و از نوع ميني ماليستي است. به اين معني كه جزئيات و عناصر غيرضرور قصه ها حذف و يا به صورتي گذرا به آنها اشاره مي شود، رويدادها و شخصيت ها در آنها انگشت شمار و حكايت ها آغاز و پاياني نزديك به هم دارد.

تحليل ساختار و عناصر داستاني قصه ها و حكايات قديمي به خوانندگان كمك مي كند تا با قصه ها ارتباطي آگاهانه برقرار كنند و ناگفته‌هاي قصه ها را حدس بزنند و گفته ها را نيز بهتر درك كنند. همچنين بررسي قواعد حاكم بر حكايات پيشينيان ما را با قانونمندي‌هاي خاص زندگي آنان و با ساختار انديشگاني ذهن گويندگان و نويسندگان آن حكايت ها آشنا مي كند.

در اين مقاله، مهمترين عناصر داستاني، در حكايات مقالات شمس بررسي مي‌شود تا نشان داده شود كه پيشينيان‌ازجمله شمس‌تبريزي در بيان قصه ها، ناخودآگاه به عناصر داستاني كه امروزه در داستان نويسي مطرح مي‌شوند توجه داشته اند.

در شناسايي و جداسازي حكايات به كار رفته در كتاب، تشخيص و انتخاب آقاي محمدعلي موحد، مصحّح كتاب مقالات شمس تبريزي، به عنوان پيش فرض پذيرفته شده است. ايشان در مقدمه تصحيح خود، فهرستي تحليلي از محتواي كتاب تهيه كرده است كه بخشي از آن، فهرست قصه هاي به كار رفته در آن اثر است.

حكايت واره هايي نيز كه از نظر ايشان قصه تلقي شده‌اند تجزيه و تحليل شده و در نتيجه مجموعاً128 حكايت براي اين تحقيق بررسي شده اند كه108 مورد از آنها تنها يك بار و بقيه، بيش از يك بار در كتاب آمده است.

روايت

روايت نقل رشته اي از حوادث واقعي يا خيالي است، به نحوي كه ارتباطي بين آنها وجود داشته باشد. در بلاغت جديد، روايت يكي از انواع بيان به شمار مي رود و تعريف آن چنين است: روايت نوعي از بيان است كه با عمل، با سير حوادث در زمان و با زندگي در حركت و جنب و جوش سر و كار داشته باشد، روايت به سؤال »چه اتفاقي افتاد« جواب مي دهد و داستان را نقل مي كند. (ميرصادقي، 1377:151ـ150)

شمس تبريزي براي روايت حكاياتش از دو ابزار عمده يعني نقل كردن (تلخيص) و نشان دادن (صحنه) استفاده مي كند. وجود راوي در ابزار اول امري الزامي است. از اين رو، به دليل وجود واسطه در روايت قصه، خواننده مقداري از جهان داستان دور مي شود: اما شمس در روايت با استفاده از ابزار نشان دادن، راوي را حذف مي كند و رشتة قصه را به دست شخصيت ها مي‌سپارد تا با گفتگوي خود، خواننده را از حوادث داستان مطلع كنند. او با اين شيوه، گفتار و كردار شخصيت ها را به نمايش مي گذارد و به شخصيت ها اجازه مي دهد تا در عرصه داستان به صورت طبيعي حضور يابند و خوانندگان يا شنوندگان نيز مستقيماً با جهان داستان روبرو شوند.

قصه هاي مقالات شمس تبريزي را از جهت چگونگي به كارگيري ابزار روايت مي‌توان به سه دسته تقسيم كرد:

1ـ قصه هايي كه كاملاً نقل راوي است. شخصيت ها در اين قصه ها كه فقط شامل شش حكايت مي شود به هيچ وجه سخن نمي گويند؛ مثل قصه »آن بقال كه جهت يك پول مكيس مي كرد« (1). (112/1)

2ـ قصه هايي كه سراسر آن گفتگوي شخصيت ها باهم است و شامل چهار حكايت مي شود؛ مانند قصه »امامي كه در نماز به چپ و راست مي نگرد«.( 315/1)

3ـ قصه هايي كه شمس نقل راوي را با گفتگوي شخصيت ها در هم مي آميزد. اكثر قصه هاي مقالات شمس(118 قصه) به همين شيوه روايت مي شوند.

تمام حكايات و قصه هاي مقالات از نوع روايت گذشته نگر(2) يا غيابي اند و راوي، داستان هايي را روايت مي‌كند كه به زمان گذشته مربوط است، نه حال. در اين حكايت ها شمس با نحوه بيان خود نشان مي دهد كه فقط گزارشگر اخبار و اقوال است، از اين رو معمولاً واژه هاي »گفت« يا »گفتم« در حكايت‌هايش تكرارمي‌شوند و بدين وسيله مخاطبان در مي‌يابند كه شخصيت ها نسبت به آنان غايب اند و در زماني گذشته اين رويدادها را گذرانده اند. از طرفي ديگر مي توان گفت كه روايت‌هاي شمس در حكايت ها و قصه‌هايش روايت خطي است و هيچ نوع چرخشي در روايت قصه هايش صورت نمي گيرد؛ يعني شمس حوادث حكايت‌ها را نه به ميل خود، بلكه بر حسب زمان اتفاق آن ماجراها مي چيند.

يكي از مواردي كه در روايت قصه هاي شمس جذاب است و مي توان مشابه آن را در داستان هاي جديد مشاهده كرد، استفاده از زبان‌هاي گوناگون فعل است كه سبب تنوع در خوانش داستان مي شود؛ از جمله در قصه سعيد مسيّب(71/2) اصولاً فعل از ساز و كارهاي پويايي داستان است. التفات ناگهاني از فعل هاي گذشته به زمان حال و برعكس، بيش از پيش بر پويايي داستان مي‌افزايد، به نحوي كه خواننده را از ملالت بيرون مي‌كشد، به شرط آنكه بيش از اندازه نامتعارف نباشد. توالي و سيلان گذشته و حال، فرم متفاوت نوشتار را نشان مي دهد و جنبه هاي نمايش قصه را تقويت مي كند؛ گويي دوربين فيلمبرداري از دور به نزديك مي آيد و در تصويرنزديك درنگ مي‌كند و دوباره دور مي شود و اين عمل چند بار تكرار مي گردد.

قصه هاي شمس از جهت مناسبات ميان خواننده و متن نيز قابل بررسي است. براساس اين‌مناسبات چهار نوع ساخت براي روايت قائل شده اند:

1ـ ساخت برون گرا كه در آن خواننده حوادث داستاني را مي داند، اما شخصيت هاي داستاني نمي‌دانند.

2ـ ساخت درون گرا كه برعكس ساخت برون گرا، شخصيت هاي داستاني مي‌دانند، ولي خواننده دچار گمان هاي گوناگون مي شود و بايد منتظر باشد تا سر از ماجرا درآورد.

3ـ ساخت همگرا، كه در آن شخصيت و خواننده هر دو مي دانند چه اتفاقي افتاده است و هر دو، همزمان به آگاهي مي رسند.

4ـ ساخت فراگرا كه در آن برعكس ساخت همگرا، شخصيت داستاني و خواننده هر دو نمي دانند؛ از اين رو، در اين ساختار امكان تأويل‌هاي مختلفي از متن وجود دارد كه البته هيچ كدام، يقيني و قطعي نيستند. (رسول زاده،1383: 284ـ 287)

شمس در حكاياتي كه با ساخت برون گرا روايت شده‌اند حوادث را بيروني كرده، روابط علّي و معلولي حوادث را بر خواننده آشكارمي كند و پنهان از شخصيت ها، خواننده را در مركز اطلاع از رازهاي داستان قرار مي دهد. همين تقابل بين آگاهي خواننده و جهل شخصيت ها، سبب به وجود آمدن‌تعليق‌درداستان مي‌شود. براي مثال در قصة »سلطان محمود و اياز و گوهر« (87/1)،شخصيت‌ها نمي‌دانند كه غرض شاه از اينكه دستور داده است تا گوهر را بشكنند، چيست؛ اما شمس در آغاز داستان خواننده را آگاه مي‌كند كه قصد شاه امتحان كردن است. يا در قصة »نصوح« (307/1)، شمس در ابتدا خوانندگان را در جريان اينكه نصوح ـ همان دلاّك دخترِ شاه ـ مرد است، قرار مي‌دهد؛ اما ديگر شخصيت‌هاي قصه يعني دختر شاه و سرهنگان از آن بي خبرند. در اين قصه، بي‌خبري شخصيت ها تا پايان داستان ادامه مي يابد.

در مقالات شمس با ساخت درون گرا مواجه نمي‌شويم؛ زيرا شمس قصد سر در گم كردن و يا منتظر نگاه داشتن مخاطبان خود را ندارد، هدف عمدة او از حكايت، رساندن پيام مورد نظر است و براي اين كار نيازي به دور كردن مخاطبان از حوادث داستاني ندارد.

اكثر قصه هاي شمس ساخت روايي همگرا دارند؛ زيرا هدف شمس از آوردن حكايات، ايجاد تعليق يا سرگرم كردن خواننده نيست، بلكه قصه هاي او بيشتر تداعي‌هايي اند كه به دنبال بيان مفاهيم عرفاني بيان مـي‌شوند و در پي خطبه ها و تعاليم او ظهور مي يابند. براي مثال در داستان »آنكه دعوي پيامبري مي كرد« (333/1)، يكي ادّعاي پيامبري مي‌كند، خواننده و شخصيت ها مي‌دانند. از او معجزه خواسته مـي‌شود، باز خواننده و شخصيت ها هر دو مي دانند، پاسخ مدّعي را نيز هر دو همزمان در مي يابند.دراين اين نوع داستان‌ها، آگاهي خواننده و شخصيت ها به موازات هم پيش مي رود، واقعه اي نيست كه خواننده بداند و شخصيت نداند و بالعكس رويدادي رخ نمي‌دهد كه شخصيت بداند، اما خواننده آن را نداند.

در كتاب مقالات قصه اي با ساخت فراگرا، به اين معني كه گره داستان اصلاً گشوده نشود و همچنان تا پايان حكايت، اين جهل و ناداني ادامه يابد، وجود ندارد، اما حكاياتي در آن هست كه خواننده و شخصيت هر دو نمي دانند، ولي در پايان گره داستان باز مي شود و خواننده و شخصيت هر دو باهم به دانايي مي رسند. اين نوع حكايت ها را مي توان تركيبي از ساخت فراگرا با ساخت همگرا دانست. براي نمونه مي‌توان به قصه »شخصي را وجدي ظاهر شد در حلقة قرّاء« (228/1) و حكايت »آن شخص كه توبه كرد و عزم حج كرد« (264/1) اشاره كرد.

زاويه ديد

زاويه ديد يا كانون روايت عنصر مهم و اساسي در ساختار داستان است. انتخاب زاوية ديد مناسب در داستان نويسي اهميت فراواني دارد؛ زيرا از جهتي احساس و رويكرد نويسنده را نسبت به موضوع و محتواي اثر نشان مي دهد و از جهتي ديگر، ساير عناصر داستاني همچون شخصيت، صحنه و گفتگو را تحت تأثير قرار مي دهد.

شمس از ديدگاه اول شخص كه به ديدگاه دروني نيز مشهور است، كمتر استفاده مي كند. فقط دو بار، از جمله در حكايت »شمس و كودك شوخ نافرمان« (291/1) از همين ديدگاه روايت كرده است كه در آن شمس به عنوان شخصيت اصلي و اول شخص و به عنوان »راوي قهرمان« در مركز تمام حوادث قرار مي‌گيرد و تمام رويدادهايي را كه خود سهمي اساسي در شكل گيري آنها دارد، گزارش مي كند. او در اين حكايت با به كارگيري ضمير »من« به داستان انسجام مي دهد و كار روايت را به شيوه‌اي طبيعي دنبال مي كند، اما بقية حكايات با ديدگاه سوم شخص كه زاويه ديد بيروني نيز ناميده مي شود و از ساير شيوه ها انعطاف پذيرتر است، روايت شده اند. در حكاياتي كه با اين ديدگاه روايت شده‌اند، شمس نه در متن داستان، بلكه بيرون از صحنة قصه و حوادث آن قرار مي گيرد و به عنوان فردي آگاه از همة اجزاي حكايات از جمله بيرون و درون شخصيت ها، احساسات و افكار و خصوصيات خلقي و روحي آنان را گزارش مي دهد و در مواردي نيز به شرح و تفسير رويدادها و شخصيت ها يم پردازد. در آن دسته از قصه‌هاي مقالات كه با ديدگاه داناي كل مفسر روايت شده اند، شمس به عنوان نويسنده اي همه چيزدان، از گذشته، حال، آينده و نيز اعمال، عواطف و انديشه هاي پنهان شخصيت ها آگاه است؛ آزادانه از صحنه اي به صحنة ديگر مي رود و هر جا كه لازم بداند، با توضيحات مياني، آغازي يا پاياني حكايت، دخالت و تسلّط خود را در روايت قصه هايش نشان مي دهد و ديدگاه ها و عقايد خود را به خواننده القا مي كند.

اين شرح و تفسيرهاي شمس دربارة رويدادها به چند دسته تقسيم مي شوند:

1ـ شرح و تفسيري كه علت وقوع يا عدم رويدادي را بيان مي كند. مانند قصة »آن معلم زنديق كه جنيد را بدو حواله بود«(71/1 ـ123/1 ـ56/2) شمس علت اينكه جنيد، معلم زنديق را نيافته، شرح مي دهد.

2ـ شرح و توضيحي كه انگيزة شخصيت را از انجام عمل يا بيان سخني نشان مي دهد. مانند قصة »پادشاه و سه فرزند«(269/1 ـ246/1) كه انگيزه وارد شدن فرزندان شاه به قلعة ذات الصور را منع كردن شاه از رفتن به آن قلعه تفسير مي كند.

3ـ معرفي و توصيف شخصيت ها، مثلاً در ابتداي حكايت »احمد غزالي و محمد غزالي«(320/1) شخصيت هاي احمد، محمد و عمر غزالي رابراي مخاطب خود شرح مي‌دهد.

در قصه هايي كه با ديدگاه داناي كل بي طرف روايت شده اند، شمس به عنوان نويسنده داناي كلّ، تنها حوادث داستان را روايت كرده و به هيچ وجه اظهارنظر و تفسيري درباره شخصيت ها نمي كند. شمس با حضور كمرنگ در اين نوع حكايات، پي بردن به افكار و عواطف و اعمال شخصيت ها را بر عهدة مخاطب مي گذارد، از جمله در قصة »خواجه احمد و درويش« (72/2) و حكايت »محمد غزالي و درس خواندش نزد عمر خيام«.(51/2)

از آنجا كه بيان روايي محض، از ملموس بودن حكايت مي كاهد و خواننده را نيز دچار ملال مي كند، شمس در برخي حكايات با تغيير زاويه ديد از طريق وارد ساختن گفتگو در آن، بخشي از انتقال پيام و انديشه خود را بر عهدة گفتگوي شخصيت ها مي گذارد و به اين ترتيب بيان روايي را به بيان نمايشي نزديك مي كند و خواننده به جاي اينكه، همواره خود را مخاطب گفتار گوينده احساس كند، با نمايشي شدن حكايت، بي واسطه بينندة كردار و شنوندة مستقيم گفتار شخصيت ها مي شود.

شخصيت

شخصيت، عنصري است كه داستان بر مدار آن مي‌چرخد و به زندگي اجتماعي قصه عينيت مي‌بخشد، اهميت اين عنصر در قصه ها تا حدي است كه بعضي ها قصه را چيزي جز تكامل و يا انحطاط شخصيت در طول زمان نمي‌دانند.در مقالات شمس، نمونه هايي از انواع مختلف شخصيت به چشم مي خورد كه نشان مي دهد شمس از اهميت اين عنصر در داستان به خوبي آگاه بوده است. غير از چهار قصه از مقالات كه در آنها فقط شخصيت‌هاي حيواني از جمله سيمرغ، استر، شتر و موش حضور دارند بقيه قصه‌ها داراي شخصيت هاي انساني اند.

شخصيت هاي انساني معمولاً نام خاص ندارند و از آنان با عناوين كلي ياد مي‌شود؛ به تعبير ديگر آنان اغلب داراي شخصيت نوعي يا تيپ اند؛ تيپ هايي كه گاهي با نام شغل خود معرفي مي شوند؛ مثل سوزنگر، نوحه گر، كفشگر، حكيم، قاضي، حاجب و گاهي با نام شهر يا محل سكونت خود نام برده مي شوند؛ مانند قزويني، هندو، همداني، روستايي، اهل مسجد و گاهي نيز از آنان به يكي از صفاتشان ياد مي شود؛ مثل ممسك، عنيّن، ديوانه، مسلمان، ترسا و... البته در مواردي كه ذكر نام و مشخصات جزئي افراد در پيشبرد ماجراي قصه مؤثر و با نقش شخصيت در قصه ارتباط داشته باشد از آنان به صورت خاص نام برده مي‌شود.

شخصيت هايي كه از آنان نام برده شده است دو دسته اند:

1ـ شخصيت ناآشنايي مثل سعيد مسيّب، ابوبكر ربابي و ابايزيد تقوي

2ـ شخصيت هاي آشناي برگرفته از قصص پيشينيان كه شمس بي هيچ دخل و تصرّفي نام آنان را به كار مـي‌برد، اينگونه افراد چند دسته‌اند:

ـ انبياء مانند مصطفي، نوح، موسي، يوشع؛

ـ صحابه، اوليا و عرفا، مانند ابوبكر، عمر، جنيد، حلاّج؛

ـ خلفا و پادشاهان، مثل هارون الرشيد، سلطان محمود، حجّاج بن يوسف؛

ـ مشاهير علوم، مانند عمر خيام و امام محمد غزّالي؛

ـ اسامي شناخته شده ديگر مثل شيطان و جبرئيل.

حكايات مقالات شمس را از نظر تعداد شخصيت‌هاي هر حكايت، مي تواند به پنج گروه تقسيم كرد كه تا حدودي بين كوتاهي و بلندي حكايت و تعداد شخصيت هاي آن ارتباط وجود دارد. آمار زير نشان مي دهد كه نزديك به نيمي از حكايات مقالات شمس داراي پنج يا بيشتر از پنج شخصيت است:

تعداد شخصيت هاي داستاني حكايات مقالات شمس:

يك شخصيت7 حكايت ،5/5%  ـ دو شخصيت13 حكايت ،10%  ـ سه شخصيت17 حكايت ،13%  ـ چهار شخصيت33 حكايت ،26%  ـ پنج شخصيت و بيشتر58 حكايت ،45/5%  ـ كل حكايات128 حكايت و100%

اغلب شخصيت ها در قصه هاي شمس از نوع ايستا هستند؛ يعني تحوّل و دگرگوني چشم گيري در طول قصه براي آنان حادث نمي شود و اگر تحوّلي در ميان باشد بيشتر در شخصيت اصلي اتفاق مي افتد. اين تحول تنها در چهار قصه ديده مي شود كه شخصيت‌هاي اصلي آنها را مي توان پويا به شمار آورد؛ مثلاً در حكايت »شمس و كودك شوخ نافرمان« (291/1) با كودكي شرور، گستاخ و ناآرام روبرو مي‌شويم كه براثرتربيت‌هاي مربّي خود به كودكي مؤدب، آرام و دوست داشتني تبديل مي شود و يا در قصه »صوفيان و عاشق شدن يكي از ايشان بر ترسا بچه«(153/1) اتحاد و يگانگي صوفيان موجب مـي‌شود تا ترسا بچه اسلام بياورد و زنّار بسوزاند و از زنّار او عشق بشكفد. همچنين در قصه »ابراهيم ادهم و اول بيداري او« (85/1) و قصه »نصوح« (307/1).

برخي از شخصيت هاي مقالات شمس به صورت نماد در ساختار حكايات تمثيلي قرار مي گيرند كه بيشتر آنها از نوع نماد انساني و نيز نماد فكري اند؛ يعني جانشين مفاهيم علمي و انتزاعي مي شوند. اصولاً حكايات تمثيلي در مقالات دو دسته اند:

1ـ حكاياتي كه شمس آنها را براي توضيح دربارة افكار و عقايد خود و تفهيم بهتر موضوعات و معاني انتزاعي بيان مي كند، از نمونه هاي اين نوع حكايت تمثيلي كه شمس، خود در آغاز و پايان حكايت به شرح و تفسير آن مي پردازد مي‌توان به حكايت »مرغ خانگي كه بط بچگان پرورد« (77/1) اشاره كرد كه شمس به دنبال اين سخن كه پدرش را از جنس خود نمي داند به اين تمثيل كوتاه گريز مي زند. تخم بط نمادي از شمس است كه از سنخ پدرش نيست، مرغ خانگي نماد پدر شمس است كه نمي تواند در آب افكار پسرش غوطه ور شود، همچنين بط نماد روح آدمي است كه اگر در عالم حس پرورده شود، سرانجام به سوي عالم ماوراي حس كشيده مي شود، اين تمثيل از نوعي است كه عمل پرسوناژ، عملي حيواني است اما تفسيري انساني در آن نهفته است. در قصه استر كه اشتر را پرسيد...(346/1 ـ272/1 ـ108/1) استر نماد كسي است كه به دليل پذيرفتن انتقاد تلخ ديگران به پاكي درون مي رسد، همانطور كه شمس پيش از اين قصه به اين معنا اشاره دارد.

2ـ تمثيل هايي كه شمس به تفسير آن نپرداخته و فقط به روايت حكايت تمثيلي اكتفا كرده و استنباط نتيجه را بر عهدة مخاطب گذاشته است؛ مثل قصه موشي كه مهار شتري را به دندان گرفته بود(134/1) كه در آن موش مي تواند نماد كسي باشد كه پايش را از گليم خود درازتر مي كند و به رغم كوچكي جثه و ضعف بنيه، مي خواهد شخصي بزرگ را تحت فرمان خود در آورد و شتر نيز مي تواند نمادي از شخص بزرگ منشي باشد كه هر چه گستاخي كوچكتر را مي بيند با صبر و حوصله سرانجام او را به اشتباه خود واقف مي سازد.

شيوة شخصيت پردازي در مقالات شمس

در مقالات شمس شخصيت پردازي جزئي نگر، به شيوة امروزي كمتر ديده مي شود. شمس معمولاً تصويري كلي و عمومي از شخصيت ها ارائه مي دهد، ظاهراً او آوردن صفات، حالات و ديگر جزئيات مربوط به اشخاص داستان را در انتقال پيام مؤثر نمي داند، از اين رو كمتر ذهن خواننده را با مسائل فرعي و غيرضرور درگير مي كند؛ به همين سبب شخصيت هاي حكايات مقالات شمس چهرة كمرنگي دارند، دربارة زندگي و يا پيشينة آنان چيز زيادي گفته نمـي‌شود؛ آنان اغلب فاقد صفات شخصي اند و شمس از اينكه رنگ دورة تاريخي و يك محيط مشخص را به آنان بدهد، خودداري مي‌كند. زيرا مهمترين هدف او از هشيار كردن انسان ها و بيان انديشه ها و تشريح صفات، نوعي اشاره است و اگر از شخصيت هايي مثل شاه، دلقك و شيخ نام مي‌برد بيشتر بدان سبب است كه در اين نام ها اشاره اي وجود دارد و مي خواهد آن شخصيت ها را از ديگران متمايز كند.

با همة اينها، شمس با كمال فشردگي از شيوه هاي گوناگون شخصيت پردازي استفاده است.(3) در شيوة اول كه شيوة مستقيم ناميده مي شود، او با شرح و تحليل اعمال، افكار و احساسات شخصيت ها آنان را با صراحت به خواننده معرفي مي كند؛ مثلاً در قصة »پادشاه و بدزباني هاي توني« (23/2) رفتار شاه را كه در برابر بدزباني هاي توني گذشت مي كند و بدون مطلع كردن سربازان از سوءرفتار توني، راهش را كج مي كند، اينگونه تفسير مي كند »قهر با كه راند؟ با تونئي؟ مگر اصل او هم توني بود كه با توني ستيزد. پادشاهان آن زخم زنند كه گردنكش باشد؛ فرعون و نمرود را«.

در بيشتر حكايات شمس، شرح مستقيم، هر چند كوتاه وجود دارد؛ اما اين روش هرگز نبايد به تنهايي به كار رود، بلكه شخصيت داستاني بايد عمل كند و اگر عملي در كار نباشد، داستان به شكل مقاله در مي آيد، از اين رو شمس از شيوة غيرمستقيم و نمايشي ناميده مي شود، استفاده مي كند و به نمايش اعمال و گفتار شخصيت ها مي پردازد تا مخاطب به ويژگي هاي دروني و بيروني شخصيت ها پي ببرد. از نمونه هاي اين شيوه در مقالات مي توان به همة قصه هايي كه در آنها از عنصر گفتگو استفاده شده است، اشاره كرد، در اين قصه ها گفتار شخصيت ها به نمايش گذاشته مي شود و كنش ها و رفتارهاي آنان به تصوير كشيده مي شود. به عنوان مثال در قصه »شمس و كودك شوخ نافرمان« از رفتارهاي كودك در مكتب به شيطنت و ناآرامي او پي مي بريم. شمس در اين داستان ابتدا توصيفي كوتاه از شخصيت اين كودك ارائه مي دهد، اما در سطرهاي بعد با كنش هاي او، اين شرارت او را نمايشي مي كند.

گفتارها و كردارهاي شخصيت ها در اكثر موارد همديگر را كامل مي كنند، بدين ترتيب كه شخصيت به دنبال كنشي كه از خود بروز مي دهد، سخني مي گويد كه كردار او را تفسير و توضيح مي دهد.

شمس از شيوة سوم، يعني ارائه درون شخصيت بدون تعبير و تفسير نيز در شخصيت پردازي استفاده كرده است. او با نمايش اعمال و كنش هاي ذهني ـ دروني شخصيت ها، آنها را به طور غيرمستقيم به مخاطب مي شناساند. اين شيوه نيز يكي از شاخه هاي روش غيرمستقيم است، با اين تفاوت كه اين نمايش نه دربارة كردار و گفتار ظاهري شخصيت ها بلكه نمايش واگويه هاي دروني آنان است. در اين شيوه كه »جريان سيّال ذهن« نام دارد، اعمال و حوادث در درون شخصيت رخ مي دهد و شمس با آوردن عباراتي نظير »او فكر كرد« يا »با خود گفت« و... كه در زمرة حديث نفس و تك گويي هاي دروني است، ذهن شخصيت هاي داستانش را آشكار مي سازد.

گفتگو

گفتگو در مقالات شمس عنصري مهم به شمار مي رود؛ زيرا از سويي مقالات شمس حالت خطابي دارد و از طرفي ديگر اكثر قريب به اتفاق حكاياتش با گفتگو روايت مي شود. تنها شش حكايت در مقالات هست كه در آنها هيچ گفتاري وجود ندارد. اين تعداد اندك نشان مي دهد كه شمس از نقش اين عنصر مهم در داستان به خوبي آگاه بوده و سعي كرده است تا با بهره گيري از ديالوگ، شخصيت قصه هايش را پوياتر و واقعي تر نشان دهد.

البته گفتگوها در حكايات شمس همچون ساير قصه هاي قديمي جزء پيكرة روايت اند و از خود استقلالي ندارند. اين گفتگوها كه با روايت آميخته شده اند، از نوع گفتگوهاي غيرمستقيم اند. يعني راوي، گفتار شخصيت ها را نقل مي كند و با عباراتي مانند »گفت« يا »گفتند« تنوعي در روايت داستان ايجاد مي كند، اما در چند مورد گفتگوي مستقيم و جدا از روايت در حكايات شمس وجود دارد؛ از جمله در حكايت »سلطان محمود و آسيابان«(32/2)

در حكايات مقالات، انواع گفتگوها از جمله دو طرفه يا چند طرفه و همچنين تك گويي وجود دارد.98 حكايت يعني حدود80 درصد از حكايات داراي ديالوگ، با گفتگوي دو طرفه يا چند طرفه عرضه مي شوند و بقيه حكايات از نوع يك طرفه يا مونولوگ اند.

مونولوگ يا تك گويي، صحبت يك نفره اي است كه اگر داشته مخاطب باشد به آن تك گويي نمايشي مي گويند، و اگر مخاطب نداشته باشد و شخصيت ها در خلوت با خود سخن بگويند، دروني و حديث نفس ناميده مي شود. (انوشه،401:1381)

البته حديث نفس، تفاوت هايي با تك گويي دروني دارد؛ از جمله اينكه شخصيت در حديث نفس، افكار خود را بر زبان مي آورد و با صداي بلند سخن مي گويد، اما در تك گويي دروني، شخصيت در ذهن خود سخن مي گويد و اين نداي دروني او هنوز از حيطة فكري شخصيت بر زبانش جاري نشده است، به علاوه »هدف از گفتگوي دروني اين است كه هويت ذهني و زندگي دروني شخصيت به خواننده منتقل شود، ولي هدف از حديث نفس انتقال احساس ها و انديشه هايي است كه به طرح و عمل داستاني ارتباط دارد«. (حسيني،19:1372)

متن غيرحكايتي مقالات شمس به صورت تك گويي نمايشي عرضه شده است؛ زيرا در آنها شمس با مخاطبي سخن مي گويد كه به ظاهر ساكت است، اما حضور او را خوانندگان احساس مي كنند. در بخش حكايات مواردي از حديث نفس ديده مي شود كه نشان دهندة آشنايي شمس با ابعاد روان شناختي شخصيت هاي قصه هاست. او با اين روش خوانندگان را با ذهنيت و افكار شخصي و بر زبان آوردة شخصيت ها آشنا مي كند. در چنين حكاياتي كه معمولاً با جملاتي نظير »او با خود گفت« يا »گفتم« همراه است، شخصيت انديشه هاي خود را برون فكني مي كند و تحت تأثير افكارش كنش و رفتاري نيز از او سر مي زند. در قسمت هايي از بيست حكايت، به حديث نفس بر مي خوريم؛ از جمله در حكايت هارون الرشيد و ليلي.(105/1)

در اين كتاب، حكايتي كه كاملاً براساس تك گويي دروني شكل گرفته باشد و گفتار دروني در آن نشان دهندة آشفتگي و گسستگي افكار و تداعي هاي غيرمنسجم شخصيت باشد، مشاهده نمي شود؛ اما با مسامحه مي توان قسمت هايي از بعضي حكايات را نمونه هايي از تك گويي دروني دانست، از جمله در حكايت »دو شخصي كه يكي زر داشت در ميان«(132/1) كه حكايتي چند سويه، چند لحني و قصه اي بسيار ابهام آميز است و مشابهت زيادي با داستانك هاي امروزي دارد و نيز داراي پايان بندي غيرمنتظره است. اين پايان بندي حتي فراتر از غير منتظره بودن است و تعليق ناباورانه دارد، زيرا اساساً هيچ مشخص نيست كه چرا اين روايت ساختگي و سيلاني از ذهن راوي مي گذرد، روايتي است نسبتاً هذياني كه نظم منطقي و استدلالي ندارد. پرشي است كه تنها از نيّت ايجاد يك پايان تضادآميز حكايت مي كند.

در برخي از حكايات، گفتارها و نداهايي غيبي از شخصيت هاي غيبي وجود دارد كه از ويژگي اساسي داستان هاي عارفانه شمرده مي شود، از آنجا كه اين نداها و الهامات در درون و فكر شخصيت صورت مي يگرد، لذا مي توان اين موارد را از نوع تك گويي دروني قلمداد كرد؛ مانند قصه احمد غزّالي و بدگويان(285/1 ـ324/1 ـ19/2 ـ217/2): »در دل او الهامي آمد كه اين حجاب تو پيش خواجة سنگان حل شود« و يا قصة آنكه گنج نامه اي يافت(75/1)، »الهامش داد كه نفرموديم كه كمان را بكش« با اين تك گويي هاي دروني، خواننده يا مخاطب با فكر پيش از سطح گفتار شخصيت آشنايي مي يابد.

نوشته شده در ساعت توسط سعید خویی| |


Design By : Night Skin

آگهی رایگان