تبليغاتX
دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی -


دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی

شمس تبریزی و مولانا


فروزنده اربابي، عضو بنياد بين‌المللي مولانا -

 گشتي در شهر خوي مي‌زنيم. به دوستان ترك مي‌گويم كه يكي از قديمي‌ترين كليساهاي جهان به نام قره كليسا كه محل دفن يكي از حواريون نيز در آنجاست، در نزديكي خوي قرار دارد. خواهش مي‌كنند در صورت امكان به ديدن اين كليسا بروند. سوار يك ماشين ون مي‌شويم كه از طرف همايش شمس در اختيارمان گذاشته شده و حركت مي‌كنيم به سمت شهر چالدران دو ساعت و نيم ديگر در قره كليسا هستيم. داخل مي‌شويم، مسئول و راهنماي آنجا مرد جواني است كه توضيحاتي مي‌دهد و پس از بازديد، ما را به نوشيدن چاي دعوت مي‌كند. سيني چاي مي‌رسد. چه عطري دارد. تازه دم و گرم است و استكان بلور از تميزي برق مي‌زند. بانويي ايراني از خانه‌اش اين سيني چاي را فرستاده است. مي‌داند كه در هواي سرد آنجا اين چاي داغ چقدر مي‌چسبد.‌ به سمت چالدران حركت مي‌كنيم تا به خوي بازگرديم. چهار بعد از ظهر است. گرسنه هستيم. دنبال قهوه‌خانه‌اي مي‌گرديم تا نيمرويي بخوريم. چون شهر را بلد نيستيم، داخل يك خواربار فروشي مي‌شوم تا آدرس قهوه‌خانه را بگيرم. مغازه‌دار مغازه‌اش را مي‌بندد و با ما همراه مي‌شود تا ما را به رستوراني ببرد. مي‌پرسم اين ساعت مگر غذا دارد؟ جواب مي‌دهد: بله. دقايقي ديگر در رستوران نشسته‌ايم. آبگوشت، چلوكباب و بعد قوري‌هاي چاي در روي ميز ما قرار مي‌گيرد. صاحب رستوران به زحمت قبول مي‌كند كه پول ناهار را بگيرد. مي‌گويد: آخر اينها ميهمانان ما هستند.‌ تشكر و خداحافظي مي‌كنيم و به سمت خوي ادامه مسير مي‌دهيم. تلفن همراهم دائم زنگ مي‌زند. علي محبوبي است، دبير همايش. سوال مي‌كند كه در كجا هستيم؟ مكان را مي‌گويم. اطلاع مي‌دهد كه امشب براي اختتاميه، كنسرت هنرمندان جوان سالار عقيلي است. ساعت حول و حوش 20/7 بعدازظهر در سالن همايش نشسته‌ايم. مجري جوان برنامه را اعلام مي‌كند. مي‌گويد: كنسرت سالار عقيلي، كنسرتي مولانايي است. و دكلمه مي‌كند كه: بشنو از ني چون حكايت مي‌كند... وه كه چه زيباست اين زبان و ادبيات فاخر فارسي!‌ شكر شكن مي‌شوند همه طوطيان هند رزين قند پارسي كه به بنگاله مي‌رود. موسيقي ايراني آغاز مي‌شود. نوبت غذاي روح رسيده است و ما حيران اين نغمه‌هاي آسماني مي‌شويم. همه سراپا هوش و گوش به اجراي موسيقي گوش مي‌سپارند. آخرين قطعه كنسرت سرود وطنم... وطنم... وطنم... به يك‌باره اختيار از كف مي‌دهم. اشك‌هايم سرازير مي‌شود. كوششي براي پنهان كردنش ندارم. زيباست گريه شوق، گريه غرور براي وطن... و نيازي هم به ترجمه نيست. معناي وطن را همه با تمام وجود درك مي‌كنند. خانم اسين چلبي براي تقدير از گروه چكاد به خوانندگي سالار عقيلي به روي سن مي‌رود و چنين مي‌گويد: <شما هنرمندان ايراني با موسيقي و آوايتان انسان را به بهشت مي‌بريد.> او سپس نشان مولانا را بر سينه سالار عقيلي و سرپرست گروه چكاد مي‌نشاند. چهارشنبه 8 آذر از مردم خوب و ميهمان نواز خوي خداحافظي مي‌كنيم و به سمت تبريز به حركت درمي‌آييم. از رانندگان جوانمان خواهش كرده‌ايم كه از مسير سلماس به تبريز برويم تا دوستان درياچه اروميه را نيز ببينند. متاسفانه در اثر بارش كم، درياچه خيلي ديده نمي‌شود. هرچه پيشتر مي‌رويم، آبي نمي‌بينيم. ترجيحا مسير را ادامه مي‌دهيم تا زودتر به شهر تبريز برسيم. و اكنون در تبريز هستيم. هتل محل اقامتمان هتل بين‌المللي تبريز است. به اتاق‌هايمان راهنمايي مي‌شويم، من با خانم چلبي هم‌اتاق هستم و دو استاد دانشگاه سلجوق با هم و شيخ مولويه و سماع زن نيز در يك اتاق. آقاي علي محبوبي نيز با ماست. او از طرف دكتر حسيني صدر ماموريت دارد كه با ميهمانان باشد. واقعا با چه عشقي به شهرش خدمت مي‌كند. در تمام مدت همايش و خيلي پيش از شروع در حال انجام دادن كارها بود. تدارك اين همايش بزرگ، اجراي دو كنسرت، جابه‌جايي ميهمانان و استادان دانشگاه، هماهنگي دو گروه موسيقي بزرگ و... كاري است كارستان. آن هم براي شهري كه تجربه چنداني در اين‌گونه امور ندارد.‌ خوي اولين قدم را برمي‌دارد. درواقع اولين شمس‌پژوهي در ايران شروع شده است و جاي تبريك دارد. اين مرد جوان در انتظار فرزند پسري است و شايد هم‌اكنون پسرش به دنيا آمده باشد. مي‌گويد: اسمش را شمس خواهم گذاشت. باري به زحمت او را راضي مي‌كنم كه قدري بخوابد. ديده‌ام كه اين چند وقت خواب را فراموش كرده و فقط عشق به كشورش و پاسداشت فرهنگ ديرينه‌مان و خدمت به زادگاهش خوي او را سرپا نگه داشته است. راضي نمي‌شود كه به اتاقش برود. مي‌گويد: آخر شما ميهمانان شهر من هستيد، بايد در كنارتان باشم. چاره‌اي ندارم، بيش از سي سال بزرگتر از او هستم، توپ و تشري مي‌زنم و به او اطمينان مي‌دهم كه من مواظب ميهمانان شما هستم. بالاخره به اتاقش مي‌رود. دكتر ناجي و دكتر شمشكلر خواهش مي‌كنند كه به كتابفروشي‌هاي تبريز سري بزنيم. آخر هردو در ادبيات زبان فارسي دكترا گرفته‌اند. خانم چلبي نيز با ما مي‌آيند. تاكسي دربستي مي‌گيريم و پرسه‌اي در تبريز مي‌زنيم. تبريز نيز چون تهران دچار بحران ترافيك است. دوستان كتاب مي‌خرند. احتياج به كتابهاي مرجع دارند و همه مي‌دانيم كه كتابهاي مرجع آن هم راجع به عرفان اسلامي و انديشه‌هاي مولانا جلال‌الدين و شمس تبريزي و ديگر بزرگان جهان فقط در ايران يافت مي‌شود. سوغاتي نيز در اين بين گويي جزو اصول سفر است. در بازگشت به هتل شامي مي‌خوريم. سپس خداحافظي كرده و به اتاقهايمان مي‌رويم. 6 صبح 9 آذرماه ماشين ون با آقاي علي محبوبي منتظرمان است. به سمت ديدني‌هاي تبريز راه مي‌افتيم و اول از همه به ديدن موزه قاجار مي‌رويم. خانم جواني توضيحات لازم را مي‌دهد. مكان بعدي موزه آذربايجان است. من نيز تا به حال اين موزه را نديده‌ام. در ميان همه ما دكتر ناجي بسيار ذوق‌زده است. كار اصلي او رياست موزه‌هاي قونيه و علي‌الخصوص موزه مولانا است. ديدن آثاري از تمدن كهن بشريت كه متعلق به ايران است باعث سرفرازي همه ما است. تمدن مادها، اشكانيان، هخامنشيان، و.... چند ساعتي در موزه آذربايجان هستيم. سرپرست موزه هدايايي به ميهمانان مي‌دهد. از موزه آذربايجان خارج مي‌شويم. جنب موزه مسجد كبود است. يكي از بناهاي زيباي تاريخي ايران، كاشيكاري منحصر به فردي به رنگ لاجوردي دارد. به يقين كاشيكاري، هنر خاص استادان چيره‌دست ايراني است. از مسجد بيرون مي‌آييم. بازار سرپوشيده تبريز يكي از بزرگترين بازارهاي سرپوشيده دنياست. پير و جوان در داخل بازار ياالله‌گويان در حركت‌اند. گاهي يا علي يا علي نيز مي‌گويند. دوستان ترك مي‌پرسند: اين نازنين‌ها چه مقصودي دارند از ياالله يا الله و يا علي يا علي گفتن؟ آيا ذكر مي‌گويند: جواب مي‌دهند كه: بله، ما به‌طور دائم ذكر داريم، اما آنها يا الله مي‌گويند، يعني كنار برويد تا رد شويم و وقتي مي‌گويند يا علي، بار سنگيني را جابه‌جا مي‌كنند و از فاتح خيبر حضرت علي‌بن ابيطالب تقاضاي قدرت دارند. وارد يك سالن چلوكبابي در يكي از راسته‌هاي بازار مي‌شويم. چلوكبابي محمدي. صاحب سالن پيرمردي وارسته است. هاله‌اي از روحانيت صورتش را در بر گرفته. جلوي پايمان بلند مي‌شود. همه دستپاچه مي‌شويم و مي‌گوييم: حاج‌آقا، قربان قدمت خجالتمان ندهيد. و چه ناهار لذيذي! سريعا به هتل بازمي‌گرديم. بار و بنه را جمع كرده به سمت فرودگاه حركت مي‌كنيم. در فرودگاه تبريزيم. دوستان را بدرقه مي‌كنيم. ساعت 3 بعدازظهر 9 آذرماه 1387 است. چه زود گذشت. انگار همين چند لحظه پيش بود كه به استقبالشان آمده بوديم. باز علي محبوبي در كنارمان ايستاده و از وجناتش مي‌خوانم كه چيزي در آستين دارد! درست حدس زده‌ام. در كنار ميهمانان‌مان قرار مي‌گيرد. تنديسي بس زيبا و خيره‌كننده، سمبلي از مناره شمس، كار يك هنرمند عاشق ايراني، زراندود شده است. از طرف مسئولين همايش شمس و مولانا به ميهمانان اهل تركيه هديه مي‌دهد. محبوبي مي‌گويد: پوزش مي‌خواهم اگر كم و كاستي در پذيرايي از شما بوده است.‌ دسته‌جمعي مي‌گويند: استغفرالله چه كاستي؟... چه كمي؟... چه كوتاهي؟... سپاسگزاريم. واقعا متشكريم. از اين همه صميميت، صفا، ميهمان‌نوازي، تواضع، ادب، اخلاق و شكيبايي متشكريم. ممنونيم كه ما را به اين همايش باشكوه دعوت كرده‌ايد و اسباب آن را فراهم آورديد كه در ايران عزيز گردشي داشته باشيم و مردم خوب ايران را ببينيم. اميدواريم كه هرچه زودتر شما عزيزان را در قونيه ببينيم تا اين پل فرهنگي و دوستي بين خوي و قونيه تداوم داشته باشد. چند دقيقه‌اي مي‌ايستيم و عكسهايي به رسم يادگار مي‌گيريم. خانم اسين چلبي را در آغوش مي‌گيرم. نزديك به سي سال دوستي ما را چون خويشان همخون به هم پيوند داده است. چه مي‌گويم، بيش از اينهاست دوستي ما، با خانواده محترم چلبي و ميزبانان مولانا جلال‌الدين محمد بلخي در قونيه. به ديگر ميهمانان عزيز تواضع كرده و سفر خوشي را برايشان آرزو مي‌كنم. باز آقاي محبوبي با ساكي در دست پيدايش مي‌شود. شعبده‌باز عجيبي است اين مرد جوان! عسل خوي و آجيل تبريز، آخرين هديه همايش شمس و مولانا به ميهمانان است تا شيرين‌كام شوند. هواپيماي ايران‌اير ساعت 40/4 دقيقه بعدازظهر از تبريز به مقصد استانبول پرواز مي‌كند. اينك نوبت من و محبوبي است تا به خانه‌هايمان برگرديم. پرواز من به تهران ساعت 10 شب است. خوشحالم كه همايش به خوبي تمام شد. خوي اولين قدم را در اين مسير برداشته و در اصل، ايران اولين همايش شمس‌شناسي را شروع كرده است. باري، همايش شمس و مولانا اين‌چنين در شهرستان خوي برگزار شد. پنجاه سال پيش از اين استاد فرزانه دكتر محمد امين رياحي - كه خداوند نگهدارش باد - مقاله‌اي نوشت و گفت: در تحقيقاتي كه كرده‌اند به اين نتيجه رسيده‌اند كه مناره‌اي به نام مناره شمس در خوي كه بعد از گذشت قرنهاي متمادي همچنان استوار بر جاي مانده است، مدفن شمس تبريزي است. سپس استاد ديگر جناب دكتر محمدعلي موحد با اثر تحقيقي و ارائه منابع جديد تاييد مجددي بر اين نكته داشتند دال بر اين‌كه بي‌شك و شبهه مدفن شمس تبريزي در خوي قرار دارد. حضرت حق نگهدار اين دو استاد برجسته ايراني باشد. اين هردو از برجستگان و فرهيختگان خلف اين مرز و بوم و خطه غيورپرور آذربايجان هستند. در اينجا وظيفه خود مي‌دانم كه به عنوان يك شهروند ايراني از حمايت‌هاي هميشگي و بي‌دريغ بزرگان حيطه فرهنگ و ادب علي‌الخصوص جناب استاد بهاءالدين خرمشاهي نيز سپاسگزاري كنم. همچنين از استاد فرزانه ديگرم جناب دكتر توفيق سبحاني، مثنوي‌پژوه برجسته كشورمان كه نه تنها بيشترين تاليفات آثار مولوي در ايران كار ايشان است، بلكه احترام و علاقه قلبي عجيبي به اين يگانه بشريت در روح و روان ايشان ريشه دارد. از استاد توفيق سبحاني سپاسگزاري مضاعفي دارم و از كليه مسئولين برگزاري اين همايش باشكوه علي‌الخصوص از جناب دكتر مويد حسيني صدر، نماينده محترم خوي در مجلس شوراي اسلامي كه پيشگام اين حركت مبارك بودند و در طول برگزاري اين كنگره از هيچ كمكي دريغ نكردند و بلكه با تمام وجود بار سنگين اين حركت شايسته فرهنگي را بر دوش خود كشيدند و با فروتني هرچه تمام‌تر كارهاي بزرگ خود را به ديگران نسبت دادند. از خداوند بصير و عالم، طول عمر پرعزت توام با نيك سرانجامي براي ايشان و مردم شريف شهرستان خوي مسالت دارم.‌ دريغم مي‌آيد كه اين گزارشگونه را به پايان برسانم و نگويم كه در تبريز به زيارت <مقبره‌الشعرا> هم رفتيم ودر عرض ادب به ساحت بزرگان انديشه و فرهنگ ايران زمين و اشعاري از شاعر پرآوازه ايراني، استاد محمدحسين شهريار، خواندم كه در اين مقال، حسن‌ختام گزارش <همايش شمس و مولانا> مي‌شود. ‌ وه كه مولانا به تبريز آمده است... مي‌رسد هر دم صداي بالشان‌ مي‌رويم اي جان به استقبالشان‌ كاروان كوي دلبر مي‌رسد هر زمانم شوق ديگر مي‌رسد كاروان ايستاد گويي، هوش دار صيحه ملاست، اي دل گوش دار شهر تبريز است و مشكين مرز و بوم‌ مهد شمس و كعبه ملاي روم‌ شهر ما از شور لبريز آمده است‌ وه كه مولانا به تبريز آمده است‌ اينك از در مي‌رسد سلطان عشق‌ مرحبا اي حسن بي‌پايان عشق‌ پا به چشم من بنه، اي مولوي‌ جان به قربان تو ميهمان عزيز يا رب اين ني‌زن چه دلكش مي‌زند ني زدن گفتند، آتش مي‌زند <آتش است اين بانگ ناي و نيست باد هركه اين آتش ندارد، نيست باد> مولوي خاطر به عشق شمس باخت‌ وين همه ديوان به نام شمس ساخت‌ ني همين بر طبع ملا آفرين‌ آفرين بر طبع، ملا آفرين‌ جشن قرن هشتم ملاي روم‌ گرچه بر پا گشته در هر مرز و بوم‌ ليك ملا شمس را جويا بود هركجا شمس است او آنجا بود شمس چون تبريزي و از آن ماست‌ روح ملا هم يقين مهمان ماست‌ شهريارا، طبع دلكش داشتي‌ وقت ميهمانان خود خوش داشتي‌

نوشته شده در ساعت توسط سعید خویی| |


Design By : Night Skin

آگهی رایگان