شمس تبریزی و مولانا
چرخ دوتا شد ز مناجات من
عاقبت الامر ظفر دررسيد
يار درآمد به مراعات من
جوش نهد در دل دريا و كوه
از تپش روز ملاقات من
ملاقاتي كه <هزار صورت عجب> در آئينه ضمير مولانا در انداخت، و به سرمستي و باده نوشي، <هزار شيشه> بشكست و <روزهاش> نشكست:
به حق آنك بخواندي مرا ز گوشه بام
اشارتي كه بكردي به سر به جاي سلام
به حق آنك تو را ديدم و قلم افتاد
ز دست عشق نويسم به پيش تو ناكام
هزار شيشه شكستند و روزه شان نشكست
از آنك شيشه گر عشق ساخته ست آن جام
خيال من ز ملاقات شمس تبريزي
هزار صورت بيند عجب پي اعلام
دست پخت خام ديگ عقل را بر آتش اين ديدار، و ذوالفقار زبان در ريز در نيام خاموشي نهاد:
چو ديگي پخت عقل من، چشيدم بود ناپخته
زدم آن ديگ در رويش ز بهر جوش شمس الدين
زبان ذوالفقار عقل كاين دريا پر از در كرد
زبانش باز بگرفت و شد او خاموش شمس الدين
براي فتح بهشت، سپاه عشق را سالاري ميجست كه يافت:
هست اين سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز
و اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست
تبريز چون بهشت ز ديدار شمس دين
اندر بهشت رفته و ديدارم آرزوست
حتي اين <جهان پر بلا> هم، بر او <بهشت> شد:
از تو جهان پر بلا همچو بهشت شد مرا
تا چه شود ز لطف تو صورت آن جهان من
همه كيسه، يكجا به غارت بداد و نعمت بيكران و طرب جاودان بگرفت:
عشق بريد كيسه ام! گفتم هي چه ميكني!؟
گفت: نه بس بود ترا نعمت بي كران من!؟
در برت آن چنان كشم كز بر و برگ وارهي
تا همه شب نظر كني پيش طرب كنان من
بر تو زنم يگانهاي مست ابد كنم تو را
تا كه يقين شود تو را عشرت جاودان من
نه تنها حجاب جسم ميبايد ميدريد، كه حجاب روح هم، و حتي حجاب عشق :
ز جسم و روحها بگذر، حجاب عشق هم بردر!
دو صد منزل از آن سوتر ببين بازار شمس الدين
قلايدهاي در دارد بناگوش ضمير من
از آن الفاظ وحي آساي شكربار شمس الدين
مريم جان مولانا به روحي الهي حامله بود. مردمان نميفهميدند.
انگشت نماي خلق. طعنها ميباريد. اين درد را به سايه نخل پرباري پناه برد: و هزي اليك بجذع النخله، تساقط عليك رطبا جنيا:
مريم جان را مخاض برد به نخل و رياض
منقطع درد را نزل وطن واجبست
نزل دل باركش هست ملاقات خوش
ناقه پرفاقه را شرب و عطن واجبست
لطف كن اي كان قند راه دهانم ببند
اشتر سرمست را بند دهن واجبست
راز وقت اين ديدار چه بود؟ آمده است كه شمس سالها قبل مولانا را در دمشق ديده اما روي سخن به او ننموده بود كه ميگفت وقتش نيست و حرف ضايع خواهد شد، و چون وقتش رسيد، آمد و كرد آنچه كرد. آنهمه سيل كه از دامان قاف انديشه مولانا سرازير بود، به دريا منزل كرد:
چو سيليم و چو جوييم همه سوي تو پوييم
كه منزلگه هر سيل به درياست خدايا
چه نقشيست؟ چه نقشيست؟ در اين تابه دلها
غريبست غريبست ز بالاست خدايا
ز شمس الحق تبريز دل و جان و دو ديده
سراسيمه و آشفته سوداست خدايا
راز اين ماجرا هرچه بود، <تبديلها>ي عجب و، <چه دانم؟>هاي بسيار برانگيخت و همچنان بر خواهد انگيخت:
چو اين تبديلها آمد، نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد؟ كه چون غرق است در بي چون
چه دانمهاي بسيار است ليكن من نميدانم
كه خوردم از دهان بندي در آن دريا كفي افيون
*******
با احترام به اساتيد ارجمند مولانا و شمسشناس كشورمان و سپاس از دوستان بزرگوار بنياد شمس و مولانا و زحمات شخصيتها و مردم شريف خوي و تبريز. احمد جلالي![]()
| Design By : Night Skin |


