شمس تبریزی و مولانا
مردي صف مردان را شكافت، تند شد، تند پيش آمد و با وهن گفت: چه ميگويي اي هميشه شطح گو! پس براي چه آمدهاي نزد اين قوم؟ رو به مردم كرده دست خويش به سمت آنها رها كرد و به فرياد گفت: اين مردم به چه چيز بنگرند جز تو!؟
چونان كسي كه چيزي نشنيده باشد، سخن نخست خويش را تكرار كرد و گفت: من آمدهام ولي نيامدهام به من بنگريد. آمدهام با من بنگريد. آري به راستي كه من شطحم ولي نه شطح گوونه هميشه. آدمي را به «هميشه» راهي نيست، حتي اگر مرا راهي بركرانة آن باشد. كدام يك از شما شطح نيست؟: ما شطح هستيم، آنگونه كه هستي و هستي شطح است، آنگونه كه ما. هستي شطح ماست و ما شطح خداييم.
دوستدارانش پرسيدند: آيا چگونه ميتوان به شطح نگريست؟
گفت: نيك پرسيدي، آن سان كه هر پرسندهاي نيك ميپرسد. ميدانيد پاسخها كجاست؟
همگان گوش تيز كردند. آهسته گفت: خورشيد را چه ميدانيد؟ آيا خورشيد زيبا نيست؟ مردمان به «شمس» نگريستند. نهيب زد: هرگز، هرگز! من نيامدهام به من بنگريد. من آمدهام با من بنگريد؛ به زمين، به زمان، به دست خداوند كه هستي را در دست دارد و آن شماييد. براستي كه شمايان قلم هستي هستيد در دست خداوند. به خورشيد گوش كنيد و كلام آن: خداوند شما را به دست ميگيرد، تا زمين را بنويسيد و شمارا روي گامهاتان گمان چنين است كه در زمانيد و زمين با شما بيگانه است. نه چنين است فرزندان خورشيد. نه چنين است همسايههاي شمس. زمان نفس خداوند است در كالبد بيقرار هستي و زمين دفتري كه در آن نوشته شدهايد و خود نوشتة خداييد، اي كلمههاي خداوند و اي سطرها.
نگاهها تمناي سخن داشتند و بزرگ كوزههاي سخن بر زمين ميكوبيد: آري، شما كلمه هستيد ولي آنگاه كه جمع ميآييـــد، سطر ميشويـــد و آنگاه با جمعتان جمع مي آييد، سطرها ميشـــويد: آن سان كه اكنون. اينك سطرهاييد و «شـــمس» جزئي از شماست. كدام كل را ميشناسيد كه جزء نداشته باشد؟
دانايان فرياد برداشتند: به راستي كه در فروتني تو، بزرگترين حكمتها نهفته است اي كل دانايي!
گفت: خفته باشيد، اما بيدار، آنسان كه حلاج بود: خفتة بيدار (مقالات شمس تبريزي/86) با اين حال در كل بودنتان شك مداريد تا جزءها آشفتهتان نكنند...
*
در آستانهايي چونان شمس تبريزي، سكوت و سخن هر دو به يك اندازه داراي كار كردند: سخن به سكوت ميانجامد بيآنكه شناختي كامل به دست بدهد و سكوت از خود سرشار ميشود و از ناگفتهها آكنده ميشود. راست است كه سكوت سرشار از ناگفته هاست و ناگفته ها پايان ناپذيرند. شمس تبريزي را در مسير هستي آستاني رازآلود است كه سكوت و سخن در آن به هم ميپيوندند و همآواز و همآهنگ، روايت مردي روايتناپذير را در بين مينهند كه از مكان گريخته و از زمان فراتر رفته است:
چو نام باده برم آن تويي و آتش تو
وگر غريو كنم در ميان فريادي
بيا تو مفخر تبريز، شمس تبريزي
مثال اصل كه اصل وجود و ايجادي
هستي، حنجرة خويشتن است و خود طنين صداي خويشتن. از اين روست كه آنچه آواي هستي از هستي ميگويد، به هزار اسم نيز كه خوانده شود، ثناي هستي است در مدح خورشيديترين آفتاب، حتي اگر از زبان مولانا خوانده شود و با لبان مريدي اين چنين گرانپايه زمزمه گردد:
دمي به خاك درآميزي از وفا و دمي
ز عرش و فرش و حدود دوكون درگذري
ستارههاست همه عقلها و دانشها
تو آفتاب جهاني كه پردهها بدري
كيم بگو من مسكين كه با تو من مانم
فنا شوم من و صد من، چو سوي من نگري
كمال وصف خداوند شمس تبريزي
گذشته است زاوهام جبري و قدري
ملاحظه نام و آوازة هستياندود و جهان شمول مردي چونان شمس تبريزي، ترديد نميگذارد كه ميان او و هستي رابطهاي وجود دارد كه نميتوان آن را ناديده گرفت. از اين رو، نميتوان بدون جنبهاي هستيشناسانه از كساني چون شمس سخن گفت. در اين سخن نظر به جذبههايي نداريم كه مولانا را با آن ميشناسيم و حجم وسيعي از «ديوان كبير» يا «ديوان شمس» را به خود اختصاص داده است بلكه فارغ از اين شوق عظيم و عشق آتشناك و باحذف جنبههاي فردي و شخصي و زماني – مكاني قضيه، به آن روي داستان نظر داريم كه فراسوي مناسبتها و اعتبارها و حبها و بغضها و در يك كلام «عوارض» حركت ميكند. آري، اگر هستي را پيش روي قرار دهيم و ادراك را شاخص آن به شمار آوريم، بيترديد از وجودي چون شمس - در هر كس كه به هم رسد و تجلي يابد و شناخته گردد، صاحب نام و هويت و تعين باشد يا نباشد – بايد با عنوان قائمهاي ياد كنيم كه نبض هستي را مي توان در او سراغ گرفت و قلب هستي در وي ميتپد و اين گزاف نيست، اگر به امكان صعود آدمي برفراز هستي پيببريم و چه جاي شگفت كه از كساني اين چنين با عنوانِ «روح مصور» ياد شده است!؟
شمس تبريزي در چهرة انساني خويش، پيك هستي است كه از زمين برآمده است ولي هرگز در زمين نمانده است بلكه راه خويش راگرفته و رو به آسمان نهاده است. حقيقت اين موضوع را در بسياري از گفتارهاي برجاي مانده از او ميتوان ديد، از جمله آنجا كه از كودكي خويش ياد ميكند و از احوال خويش با پدر كه: از عهد خردكي، اين داعي را واقعهاي عجب افتاده بود. كس از حال داعي واقف ني، پدر من از من واقف ني. ميگفت: تو اولاً ديوانه نيستي. نميدانم چه روش داري؟... (مقالات/78)
در عبارات برجاي مانده از اهل سخن كه در كتابها حك شده است، به گونههاي گوناگون از شمس سخن به ميان آمده است. اصولاً در بابي اين چنين چيزي را نمي توان و نبايد نفي كرد. در وجودي كه هستي را در خود ميگنجاند، اين امكان نيز وجود ميتواند داشت كه گفتارهايي گونهگون را تاب آورد و چيزي از آن كاسته نشود و چيزي بر او اضافه نشود. سخن برسر اين است كه آستاني اين چنين، آستان سخن نيست، آستان جهان است و عشق. اگر از دارندة اين آستان سخني جز اين برجاي نمانده بود كه: «هر كه فاضلتر، دور از مقصود. هرچند فكرش غامضتر، دورتر است. اين كار دل است، كار پيشاني نيست» (مقالات/76) كافي بود تا به والا وجودي خاص بينديشيم كه عشق را ميداند: اين است تمامي اين سخن كه تمامش نيست، الي يوم القيامه تمام نخواهد شد (همان 69 و 70). پس به صراحت ميتوان دريافت، كساني كه با مقياسها و ملاكهاي متعارف و مرسوم و خودپندارانه در جستجوي هويتي اين چنين خاص و متفاوت در ميآيند، هرگز نميتوانند به او راه يابند و چگونه يابند درحالي كه با شمع نميتوان به شمس رسيد. به شمس تنها با شمس ميتوان رسيد، آن هم در صورتي كه در آن گونهاي از وجود سپاري بيقيد و شرط باشد: تا خود را به چيزي ندادي به كليت، آن چيز صعب و دشوار مينمايد. چون خود را به كلي به چيزي دادي، ديگر دشوار نماند... (ص 87). اينجاست كه در تداوم اين مسير به تنگناي سخن ميرسيم و فراخناي معنا و سخن آن است كه خودگفته است: شيخ محمد گفت: عرصة سخن بس فراخ است كه هركه خواهد، ميگويد، چندانكه ميخواهد. گفتم عرصة سخن بس تنگ است. عرصة معني فراخ است. از سخن پيشترآ، تا فراخي بيني و عرصه بيني (مقالات/99) فراموش نكنيم كه شمس را منقطع از روح هستي نبايد در نظر گرفت: شمسها از زبان هستي سخن ميگويند و هستي آينهاي است كه هرگاه امكان يابد جمالهايي اين چنين را بربلنداها ميتاباند: از هستي به هستي و با شمس تا شمس.
کريم فيضي![]()
| Design By : Night Skin |

