شمس تبریزی و مولانا
اين سخن كه نشان دهنده عظمت روح مولانا و فنا شدن كامل هستي او در هستي مطلق خداوند است، سخن شمس تبريزي،آن عارف واصل و مسيح آدمي است كه ماهها در خلوت در كنار مولانا نشسته و هزاران راز و اسرار معرفت و عشق را با او در ميان گذاشته و به عمق و ژرفاي روح بزرگ او پي برده است؛ و دريافته كه وي همان محبوب گمشده اوست كه سالها سراسر جهان را براي يافتنش پيموده است. شمسالدين احمد افلاكي در مناقب العارفين حكايتي را درباره زهد و عبادت وكرامات مولانا در دوران كودكي او نقل كرده است كه مبيّن اين حقيقت است كه مولانا استعداد ذاتي و فطري عجيب و شگرفي در سير الياللَّه و ارتباط با عوالم غيبي داشتهاست: » شيخ بدرالدين يواش نقاش المولوي چنان روايت كرد كه از حضرت سلطان ولد شنيدم كه فرمود كه به خط مبارك بهاء ولد در صحيفهاي نوشته يافتند كه حضرت جلالالدين محمد من، در بلخ شش ساله بود كه روز آدينه بر بام خانههاي ما سيرميكرد؛ و ماضي قرآن ميخواند و اكابر زادگان بلخ هر جمعه به خدمت او حاضرشدندي و با او صحبت و الفت كردندي و تا وقت مسجد با هم بودند. مگر كودكي ازميان ايشان به ديگري گفته باشد كه بيا از اين بام بر آن بام ديگر بجهيم؛ و رهان ميبستند.حضرت مولانا زير لب تبسّم كنان بديشان جواب داد كه اي برادران اين نوع حركت ازگربه و سگ و جادوان ديگر ميآيد؛ حيف نباشد كه انسان مكرّم بدينها مشغول شود؟ چه اگر در جان شما قوّت روحاني و ميل جاني هست، بياييد تا به سوي آسمان پريم وسير منازل ملكوت كنيم؛ و در آن حالت از نظر آن جماعت غايب شدن گرفت؛ و از غايت و هم تمامت كودكان فريادهاكردند و غريو برآوردند تا مردمان از آن حال مطّلع شدند، ديدند كه بعد از لحظهاي رنگ ريخته و در جسم مباركش تغييري ظاهر شده بازآمد، جميع كودكان سرها باز كرده؛ روي بر خاك قدمش نهاده، مريد شدند فرمود كه آن ساعت كه من با شما مكالمه ميكردم ديدم كه جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شمابرگرفتند و به گرد اطباق افلاك و بروج سماوات گردانيدند و عجايب عالم روحاني را به من نمودند و چون فغان شما به گوشم رسيد، بازم اين جايگاه فرود آوردند و گويند در آن سن اغلب در سه چهار روز باري هفت روز افطار ميكرد."« [افلاكي، 1362، صص 74 و 75 "] » و همچنان منقول است كه روزي حضرت مولانا فرمود كه من در سن هفت سالگي دايم در نماز صبح سوره انّااعطيناك الكوثر را ميخواندم و ميگريستم؛ از ناگاه حضرت اللّه از رحمت بيدريغ خود به من تجلّي كرد، چنانكه بي خود شدم و چون به هوش آمدم، از هاتفي آواز شنيدم كه اي جلال الدين به حق جلال ما كه بعد ازين مجاهده مكش كه ما تو را محل مشاهده كرديم. ["افلاكي، 1362، ص 76] همچنين مولانا هنگام عزيمت به دمشق براي كسب علوم ظاهري، عارفي صاحب كرامت بوده است؛ چنانكه افلاكي حكايتي را درباره غلبه او بر قواي روحي چهل نفر ازمرتاضان مسيحي در راه دمشق و حكايات ديگري در مورد كرامات و خرق عادتهاي مولانا هنگام اقامت در دمشق نقل كرده است. "همچنان بوّاب مدرسه از خاصان حضرت بوّاب بيخبر بود. بارها با نوّاب ملك شكايت مي كرد كه حضرت مولانا هر نيمشبي از حجره اش غايب مي شود و نمي دانم كه كجاها مي رود و عجب در اين است كه در مدرسه را بسته مي يابم و باقي نمي دانم كه حال چون است؛ ملك كمال الدين از شماتت آن ناقصان قاصد فهم متردّد خاطر مي شد! همانا كه شبي در حجره بوّاب متواري گشته، خواست كه صورت حال را دريابد. چونشب شد، ديد كه حضرت مولانا از حجره به درآمد و روانه شد. چون بر در مدرسه رسيد در باز شده، بيرون آمد ملك كمال الدين آهسته آهسته در عقب او روانه شد. چون به دروازه شهر رسيد، همچنان دروازه و از شده بيرون شدند و تا مسجد خليل الرحمن رفتند. كمال الدين نظر كرد قبّهاي ديد سپيد پر از غيبيان سبزپوش كه در جميع عمر خود مثل ايشان مردم نوراني نديده بود! همه شان به حضرت مولانا استقبال كرده سر نهادند.كمالالدين از آن هيبت بيهوش شده تا وقت اشراق بي خود خفته بود ..."[افلاكي، 1362، ص 78 ] مولانا در دمشق علاوه بر كسب علوم ظاهري به رياضت و خلوت نشيني و سير در عالم لامكان نيز مشغول بود و بعد از آنكه در خدمت سيد برهان الدين چندين چلّه مداوم و پي در پي بر مي آورد، سيد به او مي گويد: "در جميع علوم نقلي و عقلي و كسبي وكشفي بي نظير عالميان بودي و الحالة هذه در اسرار باطن و سَيْرسِيرَ اهل حقايق و مكاشفات روحانيّت و ديدار مغيّبات، انگشت نماي انبياء و اولياء شده اي؛ چه تمامت مشايخ پيشين و دانشمندان و بينشمندان راستين در اين حيرت بودند كه به حضرت چون تو پادشاهي وصول يابند و از اصول كيفيّت وصول با حصول شوند وللَّه الحمد في الآخرة و الاولي كه من بنده ضعيف و نحيف بدين سعادت سرمدي و دولت ابدي رسيدم وديدم! بسم اللَّه؛ روان شو و روان جهانيان را به حيات تازه و رحمت بي اندازه مستغرق گردان و مردگان عالم صورت را به معني و عشق خود زنده كن."[افلاكي، 1362، ص 84] ومولانا پس از آن به شهر قونيه مراجعت مي كند. شمس تبريزي عارفي بود كه ابتدا مريد شيخ ابوبكر تبريزي سلّه باف، از صوفيان بزرگي بود كه در علم مكاشفه در عصر خود بي نظير بود، امّا شمس عارفي كاملتر راجستجو مي كرد تا بتواند در اثر همنشيني و هم صحبتي با او به درجات بالاتري ازمعرفت و كمال نايل آيد وي براي يافتن مطلوب و محبوب خود در ولايت ها و شهرهاي مختلف به سير و سفر پرداخت تا اينكه او را شمس پرنده لقب دادند. در مناقب العارفين آمده است: "»بعد از آن كه در خدمت سلّه باف بود؛ در طلب اكمل از مكمّلان بود. طالبمردان خدا گشته، اوتاد و اقطاب و ابدال دنيا را ملاقات كرد ولي نظير عظمت خود نيافت و مطلوب و محبوب خود را جستجو مي كرد."« [افلاكي، 1362، ص 615] سرانجام شبي هنگام مناجات با خدا و غرق شدن در جذبههاي الهي، بي قرارانه از خدا ميخواهد كه يكي از محبوبان خود را به او معرفي كند تا به خدمتش بشتابد وخداوند به او بشارت مي دهد كه آن گمشده تو فرزند بهاءالدين بلخي است. در مناقب العارفين در اين باره چنين آمده است: » "مگر شبي سخت بي قرار شده، شورهاي عظيم نمود و از استغراق تجلّيات قدسي مست گشته در مناجات مي گفت:" » خداوندا ! مي خواهم كه از محبوبان مستور خود يكي را به من نمايي.«" خطاب عزّت در رسيد كه آن شاهد مستور و وجود پر جود مغفور كه استدعا مي كني، همانا كه فرزند دلبند سلطانالعلماء، بهاء ولد بلخي است. گفت:" »خدايا! ديدار او را به من نماي.«" جواب آمد كه شكرانه چه دهي؟ فرمود: كه سر را؛ الهام آمد كه به اقليم روم، رو تا به مقصود و مطلوب حقيقي برسي! كمر اخلاص در ميان جان بسته به صدق تمام و عشق عظيم جانب ملك روم روانه شد." [افلاكي، 1362، ص 86] شمس در زيّ و لباس تجّار به شهر قونيه مي رود و در كوي شكرريزان در حجره اي اقامت مي كند و روزي كه مولانا با گروهي از فضلاي مدرسه از مقابل كوي شكرريزان عبور مي كند، در مقابل او ظاهر مي شود و عنان اسب او را مي گيرد و يكي از حقايق عرفاني را بر سبيل آزمايش و امتحان به صورت سؤالي از او مي پرسد؛ و وقتي مولاناجواب او را مي دهد، از ژرفا و عمق ادراك ها و دريافت هاي عرفاني او آگاه مي شود و درمي يابد كه او، همان محبوب مستوري است كه خداوند مژده وصالش را در حالت جذبه و بيقراري به او داده است! نعره اي مي كشد و بيهوش بر روي زمين ميافتد! مولانا از اسب فرود مي آيد و دستور مي دهد تا او را به مدرسه ببرند؛ و نقل است كه مولانا تا به هوش آمدن شمس، سر مبارك او را بر زانوي خود قرار مي دهد. اين آغازشناسايي شمس و مولانا بوده است. بعدازآنروزهاوماههاايندوعارفمصاحب و همنشين يكديگر مي شوند و به گفتن اسرار و حقايق عرفاني مي پردازند؛ و شمس با پرسيدن هزاران سؤال و ترتيب دادن صحنه آزمايشهاي گوناگون، از زوايا و خباياي روح بزرگ و با عظمت مولانا آگاه ميشود. در مناقب العارفين آمده است كه: »"همچنان در آن خلوت جلوت كه مي بودند صدهزار اسئله و اجوبه و امتحانات عجيب كه مولانا شمس الدين مي فرمود و انصافها ميداد؛ چه آن جنس حال و مقال از هيچ شيخي و قطبي نه ديده بود و نه شنيده!" [افلاكي،1362، ص 621] در مدّت اقامت كوتاه چندين ماهه شمس در قونيه و در كنار مولانا، اين دو عارف درپيمودن درجات كمال و وصول به سرچشمه عظمت و معدن كمال، يار و مددكار يكديگرمي شوند و هر كدام از ديگري براي رسيدن به قرب حق و سير در عالم لاهوت بهره مي گيرد. شمس در سخنان خود چنين مي گويد: "»ما دو كس عجب افتاده ايم دير و دور تا چو ما دو كس بهم افتد. سخت آشكار آشكاريم، اولياء آشكارا نبوده اند و سخت نهان نهانيم. اين بود معني هُو الاوّلُ و الاخرُ و الظاهرُ و الباطنُ.«"[شمس، 2536، ص 235] بزرگترين بهره مولانا از شمس اين بوده است كه بر اثر تعليمات او، مولانا از مرحله عرفان زاهدانه و عابدانه، قدم به عرفان عاشقانه ميگ ذارد؛ و در حقيقت آن آتش خاموشي كه عطار نشانه هاي آن را در دوران كودكي مولانا در قلب و روح او مشاهده كرده بود، شعله ور مي كند و سراپايش را در اين آتش مي سوزاند. در مناقب العارفين از قول مولانا نقل شده است كه: "»چون خدمت مولانا شمس الدين به من رسيد و مصاحبت نمود، همانا كه آتش عشق در درونم شعله عظيم ميزد." [افلاكي،1362، ص 623] بعد از ملاقات با شمس، مولانا مجالس سماع عارفانه ترتيب مي دهد و اكثر اوقات به جاي ذكر و عبادت و خلوت نشيني در مجلس سماع، بر اثر غرق شدن در بحر توحيد ومشاهده جمال معشوق ازلي بيقرار و بي خويشتن، همانند گلوله اي از آتش به دور خودمي چرخد و با نوشيدن جام هاي مدام عشق از دست ساقي ازلي؛ نعره هاي مستانه برمي آورد. در مناقب العارفين آمده است كه: "»بعد از آن بنياد سماع نهاد و از شور عشق و غوغاي عاشقان اطراف عالم پر شد و خلق جهان از وضيع و شريف و قوي و ضعيف و فقيه و فقير و عالم و عامي و مسلمان و كافر و جميع اهل ملل و ارباب مذاهب و دول، روي به حضرت مولانا آورده، تمامت مردم شعر خوان و اهل طرب شدند و دائماً ليلاً و نهاراً به سماع و تواجد مشغول شدند و يك دم مجال آرامش و آسايش نداشت."[افلاكي، 1362، ص 89] مولانا نيز در پيمودن درجات كمال به شمس كمك مي كند؛ و تعليمات او نيرو وحركت تازهاي را در روح شمس به وجود مي آورد و او را در سير به سوي حق ياري مي بخشد. شمس به اين تغيير و دگرگوني كه در اثر ملاقات و همنشيني با مولانا در روح او ايجاد شده، چنين اذعان مي كند: "»خوب گويم از اندرون روشن و منوّرم؛ آبي بودم، برخود مي جوشيدم و ميپيچيدم و بوي مي گرفتم؛ تا وجود مولانا بر من زد، روان شد،اكنون مي رود، خوش و خرم و تازه ... «" [شمس تبريزي، 2536، ص 242] در مناقب العارفين افلاكي آمده است كه شمس مي گفت: "»آنچه مراست از حضرت مولانا مرا و سه كس ديگر را بس است! همانا كه مقرّبان حضرت از سر نياز از سرّ آن سه كس باز پرسيدند، فرمود كه شيخ صلاح الدين و شيخ حسامالدين و مولانا بهاءالدين من.«"[افلاكي، 1362، ص 317] و شمس در مقالات مي گويد: "»مولانا مرا تعليم كردي، پهلوي خود نشاندي و تعريف دادي؛ الاّ وقتها آن علم هاي بسيارش پيش آمدي و مانع شدي؛ و نيز وقتها حيرت آورديكه آن چيست."«[شمس تبريزي، 2536، ص 260] اطلاعات ما در مورد افكار، انديشه ها، حالات و صفات روحي مولانا محدود به مطالبي است كه او در آثار خود؛ از جمله مثنوي، ديوان غزليات شمس و كتاب فيه مافيه بيان كرده؛ و يا روايات و حكاياتي است كه تذكره نويسان درباره او نقل كرده اند، اماشمس كه ماهها در كنار مولانا زندگي كرده و براي بيان اسرار و رموز عشق و معرفت با اوبه خلوت نشسته است؛ و گذشته از آن او را مورد هزاران سؤال و امتحانات شگفت انگيز قرار داده، بهتر از هر كس ديگر به عمق و ژرفاي روح بزرگ او پي برده است؛ چه بسيارانديشه ها و يا رازهايي كه مولانا از ترس اغيار كم ظرفيت، در هيچكدام از آثار خود آنها را بيان نكرده است؛ همانگونه كه هنگام سرودن مثنوي وقتي دريافت هايي از عالم غيب بهاو القاء مي شود، از گفتن آن خودداري مي كند و مي گويد: غرق عشقيام كه غرق است اندر اين/عشقهاي اولين و آخرين مجملش گفتم نكردم زان بيان/ ور نه هم افهام سوزد، هم زبان من چو لب گويم؛ لب دريا بود/ من چو لاگويم؛ مراد الاّبود من ز شيريني نشستم رو ترش/ من ز پرّي سخن باشم خمش تا كه شيريني ما از دو جهان/ در حجاب رو ترش باشد نهان تا كه در هر گوش نايد اين سخن/ يك همي گويم ز سرّ من لدن [مولوي، 1363، ص 107] اما آن اسرار را در آن خلوتها دور از چشم اغيار و نامحرمان با شمس در ميان نهاده است. گاهي معاني و اسراري كه از معدن علم به قلب و روح مولانا افاضه مي شود، فراتر ازتنگناي الفاظ محدود زبان است: قافيه انديشم و دلدار من/ گويدم منديش جز ديدار من خوش نشين اي قافيه انديش من/ قافيه دولت تويي در پيش من حرف چه بود تا تو انديشي از آن/ حرف چه بود خار ديوار رزان حرف و صوف و گفت را بر هم زنم / تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم آن دمي كز آدمش كردم نهان/ با تو گويم اي تو اسرار جهان [مولوي، 1363، ص 106] بدين جهت مولانا از بيان آن اسرار براي ديگران عاجز و ناتوان است، امّا شمس باقدرت عظيمي كه در اشراف بر ضماير و نفوس داشته است، آن اسرار را بر لوح روح مولانا خوانده است و به بسياري از حالات عجيب دروني او پي برده است بنابر اين ما ازطريق آثار فقط به قطرهاي از درياي معرفت مولانا پي بردهايم، امّا شمس به عمق وژرفاي اين درياي پهناور راه يافته است! بدين جهت سخنان شمس براي شناختن شخصيت بزرگ و شگفت انگيز مولانا بسيار حايز اهميت است.![]()
| Design By : Night Skin |


