شمس تبریزی و مولانا
فريدون دهقاني مولوي مبنايي براي بازسازي وحدت وجود بشري در وراي تنوع هاي بشري به دست ميدهد و نشان ميدهد كه آدمي به رغم تنوع و تكثر، به يك حقيقت يگانه وابستگي دارد، انسان روزگار ما بايد از مولوي درس مجاهدت و كوشش مداوم را دريابد و عشق و محبت و دوستاري در تمام عرصه ها، از انسان گرفته تا طبيعت را سرلوحة كار خود قرار دهد، آثار مولانا و نمادهاي امروزينِ راه او، جملگي بيانگر آن است كه ساختار كلام وحي آساي او قابليت آن را دارد كه در تفسيري عصري، در صورت پيرايش از غبار زمان و مكان، پاسخهايي را براي سؤالهاي جدي روح بشري فراهم آورد. مولوي به دنياي معاصر و سكولار كنوني اين پيام را ميدهد كه همواره بايد با ياد مرگ زندگي كرد و در عين حال، خداي مولوي تسكين دهنده دردهاي بشر بوده و به زندگي او معني ميدهد و با آموزههاي خود، عقل جزيي اضطراب آفرين آدمي را به پرواز در گسترة وسيع عشق فرا ميخواند و توصيه ميكند ديگر وقت آن است كه اسم را رها كني و مسما را بجويي. مولوي بزرگترين شاديها و غمها را مربوط به وصال ميداند كه وصل، اصل شادي است، خداوندگار، توصيههاي شاد زيستن را اعتماد به خدا، ايجاد تنوع در زندگي، اغتنام فرصت و تأسف نخوردن بر گذشته و مصاحبت با انسانهاي شاد و مشاوره كردن مي شمارد، و عرصه و آزادي بشر را در گرو رهايي از بند نفس امّاره مي داند. ملاي روم جايگاه بلندي را براي شخصيت انساني قائل است، از نظر او انساني كه ميخواهد به خداي بزرگ ملحق شود، بايد بكوشد تا مانند خداي خود، بزرگ شود و اگر خدا يكتاست بايد بكوشد تا او نيز يكتا باشد، مولوي با همدلي و همزباني با تمام افراد بشر در گذشته و حال و آينده، نسخههاي شفا بخشي از عشق تجويز كرده كه از خصيصه هاي اهل دل است، نداي او، نداي همدلي و همبستگي است. وي همانطور كه اول مثنوي را با بشنو " شروع كرده، گوش فرا دادن، شنيدن و خاموشي را به انسان ديكته ميكند و درس سكوت و خاموشي و هنر شنيدن را ميآموزد. مولوي پيامبري ژرف انديش و فرهيخته با نگرشي عميق به كرانههاي آفرينش است، نغمة ني او سمبل يك انسان كامل و تهي از ماسوي الله است كه آدمي را از دنياي كاذب حواس و عقل فراتر ميبرد، مولانا قهرمان عشق در زمان حيات خود و حتي در همه اعصار است. وي همواره خواسته پوست بشكافد و حرفهاي ناگفتني را در ميان بگذارد. يكي از مهمترين ويژگيهاي شعر مولانا آن است كه براي هر عصر و دوراني پيامي دارد و هر كس و هر قشري جذب آن ميشود. آثار پرحجم مولوي، تصويري متنوع و رنگارنگي از خدا، انسان، جهان و رابطه دروني اين سه واقعيت را عرضه ميكنند، اما به رغم پيچيدگي غالباً حيرت انگيزِ تصويري كه مولوي به دست مي دهد، در همه آراء و نظراتش چنان رايحة مشتركي دميده شده و در ميان آنها چنان هماهنگياي هست كه مي توان به راحتي با كساني كه مي گويند همه آنها قابل تأويل به يك جمله يا عبارت واحدند، هم داستان شد. اگر چه تعاليم وي را احتمالاً هرگز نميتوان به طور كامل در هيچگونه شرح نظاممندي گنجاند، به يقين همه آنها بيانگر حقيقت يگانه اي هستند، حقيقت وجودي مولوي و حقيقت خود اسلام: " هيچ خدايي جز الله وجود ندارد" (لااله الا الله): چند لغت درجهان، جمله به معني يكي آب يـكي گشت چونخابيهها بشــكني مولوي هرگز در صدد برنيامده كتاب درسي منظمي راجع به تصوف بنويسد يا شرحي جامع درباره برخي يا همه تعاليم آن ارائه كند. بعضي از معاصرانش حتي به سبك غير نظامند و قصه پردازانه او خرده ميگرفتند و از او ميپرسيدند كه چرا در آنها هيچ اشارهاي به " بحثهاي مابعد الطبيعي و اسرار عالي " نيست (نيست ذكر بحث و اسرار بلند) مولوي به طعنه زنندگانش پاسخ ميدهد اين پاسخ به گونهاي است كه تصورش را از نقشي كه خود دارد به روشني بيان ميكند: چـــون كتــاب الله بيامد هـم بر آن اين چنيـــن طعنه زدنـد آن كافران كه اســاطيـرست و افســــانـه نژند نيست تعميـــقي و تحقيـقي بلند... به عبارت ديگر، مولوي تصريح ميكند كه هدفش در درجه اول نه توضيح دادن بلكه هدايت كردن است. قصد او از سرودن شعرو سخن گفتن با شنوندگانش اين نيست كه شرحي علمي يا محققانه از اين يا آن نكته راجع به عقايد اسلامي ارائه كند. حتي چنين قصدي هم ندارد توضيح دهد كه تصوف ـ بُعد دروني اسلام ـ اساساً راجع به چيست، او فقط مي خواهد آنها را به اين معرفت برساند كه آنان بنابر طبيعتشان به عنوان انسان، متعهدند به خدا روي آورند و خود را تماماً وقف او نمايند؛ مولوي اصل " اقرار به وحدت خدا(توحيد)را مسلم ميگيرد و همه معاني ـ ضمني آن را براي ما انسانها، مطابقتصوراتمان، فعاليتهايمان و وجودمان توضيح ميدهد. براي درك صحيح مولوي در همه ابعادش، بايد خود او را خواند، نه آثار محققانه شارحان را، زيرا شارحان با تجزيه و تحليل شعر و انديشه او، از ديدن قلب و روح او دور ميافتند. دنياي مولوي با قرآن و پيامبر و حكماي مسلمان شكل گرفته است، همانطور كه دنياي دانته با مسيح و انجيل و كليسا شكل گرفته. اما پيام مولوي آن چنان جهان شمول و در استفاده از صورِ خيال برگرفته از تجارب مشترك انساني، چنان آزاد انديش است كه در آن مانع، مانعي بنيادي نيست . . . در نتيجه تعاليم اساسي او را ميتوان با گنجينهاي از رمزپردازيها و صور خيال عرضه كرد بدون آنكه بدانها توضيحات طولاني و دست و پاگير راجع به نكات مبهم ـ هر چقدر هم كه در جاي خود مفيد باشند ـ افزود. خواننده از اولين خط مولوي كه به دامنه وسيعي از نظريه و عمل صوفيانه اشاره ميكند، پي مي برد، تعاليم مولوي به طريقهاي بي شماري با هم ديگر ارتباط دارند كه با هر بيت شعر او را ميتوان نقطه شروعي براي شرحي بر كل مجموعه تعاليم او، دانست. هر چند كه هر مولوي پژوهشي ميداند كه شعرا واقيانوسي بي پايان است و نهايتاً شناخت پژوهشگر بستگي به استعداد و توانايي خودش دارد. خلاصه، شناخت كامل هر يك از تعاليم مولانا مستلزم درجه اي شناخت همه آنهاست، خواننده فقط به آن ميزان از شعر مولوي بهرهمند ميشود كه از قبل با تعاليم مندرج در آن آشنا باشد. بــه قـدر روزنه افتد به خانه نور قمر![]()
| Design By : Night Skin |

