وقتی قامت تکیده ی شمس هفتصد سال پیش ، از جور اهل کین و حسادت مردم قونیه در خاک خوی آرام گرفت ، چه کسی گمان می کرد که خاک دارالصفا
(خوی) مسکن دایمی ژولیده ی عاصی خواهد شد و چه کسی می دانست که چشمان مولوی بر درگاه خانه اش جاودانه دوخته خواهد شد تا در فراق یار به مراد خویش عاشقانه از ترکستان ایران (خوی) بسراید.مشک گفتم زلف او از این سخن شگفت زلف هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
»شمس تبريزي« كه زنده شد همه بيدار شدند. همه جا شد شمس تبريزي. كوچه، خيابان، مغازه همه جا نام شمس تبريزي گرفت. تعجب دو چندان مي شود چون معمولاً وقتي كسي مي ميرد، نامش همه جا ميپيچد شمس تبريزي كه تازه زنده شده است! شايد با اين كارها شمس تبريزي را دفن مي كنيم! اما شمس تبريزي حي و حاضر در قله عرفان نشسته و پائين هم نمي آيد تا مغازه اي باز كند و اسم آن را بگذار... شمس تبريزي.