تبليغاتX
دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی

رويا علياري ـ كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي

 

جلال الدين محمد مولوي كه در مرتفع ترين قله از جهان بيني عرفان اسلامي قرار دارد و هنوز بانگ ناي او پس از گذشت قرن ها روح صاحب دلان را نوازش مي دهد به سال604 ه.ق در بلخ به دنيا آمد.

تا استانه چله اول زندگيش، عالمي بود زاهد و فقيهي بود نام آور؛ اما با ورود شمس تبريزي به قونيه اوضاع به نوعي ديگر رقم خورد و تحولي عميق در مشرب فكري و عقيدتي مولانا به وجود آمد. حال در اين مجال اندك برآنيم كه بينش و مذهب مولانا و نيز اعتقاد او را درباره‌ي اهل بيت(ع) به اجمال بررسي كنيم.

مذهب و عقيده‌ي مولانا

درباره كسي كه عمري قلم زده و آثاري بي‌نظير چون مثنوي آفريده كه بعد از قرن ها هنوز عمق سخن او دريافت نشده، سخن گفتن دشوار مي نمايد؛ تا چه برسد به مذهب و عقيده او.

مقصد و مقصود مولانا خداست، از هر راه و به شيوه اي كه ممكن باشد، او يك زاهد متعصب نيست بلكه عاشق است و در قيد هيچ مذهبي، جز مذهب عشق نيست.

گفته اند كه او سُنّي حنفي مذهب اشعري مسلك بود و »در فروع مذهب از پيروان ابوحنيفه بوده... و خاندانش هم مذهب حنفي داشتند«.(1)

اما »او بعد از آنكه در تحصيل فنون فقه و اصول و حديث و تفسير قرآن و ديگر دانشها كه براي رسيدن به درجه اجتهاد و اهليت فتوي دربايست است به حد كافي رسيد و به مقام اجتهاد و استنباط احكام و رد فروع بر اصول نائل آمد... در هر مسأله يي آنچه را مطابق اجتهاد خود او بود و به حسب استنباط و نظر خود او با موازين شرعي موافق تر مي آمد همان را بر مي گزيد؛ خواه مطابق فقه حنفي باشد يا شافعي يا شيعة امامي«.(2)

مولوي در بينش و عقيده خود هر آنچه را حق مي ديد، بدان اعتقاد داشت و باطل را هر چه بود و از هر كس بود به دور مي افكند.

او همه انسان ها را هم سفر يك طريق و هم قافله يك كاروان و هم توشه يك زادراه مي‌ديد و ناسازگاري در بين انسان ها را بس عجيب و بي معني مي يافت:

اين همه عربده و تندي و ناسازي چيست؟/ نه همه همره و هم قافله و هم زادند؟

(783/8176 .د)

نگاه او به مذاهب ديگر يك ديد عارفانه بود. »گبر و يهود و ترسا و حتي كافر و ملحد را به نظر عرفاني مي نگريست بغض و كينه و كراهت و خشم و انزجار عاميانة جاهلانه با هيچ مذهب و ملتي نداشت«.(3)

دكتر محمود درگاهي نيز در مورد اين بينش مولوي مي گويد:

»بي ترديد مولوي يكي از بزرگترين پشتيبانان انديشه تقريب مذاهب و وحدت جوهري اديان در نتيجه از آغازگران تسامح ديني و قبول تعدد در اعتقادهاي انساني يا به تعبير امروز »پلوراليسم ديني« بوده است«.(4)

نقل حكايت »حضرت موسي و شبان« مي‌تواند نمادي از اين اعتقاد مولوي باشد كه چگونه رفتن مهم نيست بلكه رسيدن مهم است.

هيچ آدابي و ترتيبي مجو/ هر چه مي خواهد دل تنگت بگو(2/1798 .د)

اعتقاد مولانا درباره اهل بيت(ع)

»رومي يك پيشوا مي شناسد و از يك رهنمود پيروي مي كند و به يك هدف فرا مي‌نگرد پيشوا پيامبر اسلام است، رهنمود قرآن شريف، هدف ا... ، ايمان او به استعدادهاي نامحدود انسان به راستي الهام بخش است«.(5)

مولوي در مثنوي به هر مناسبتي از رسول اكرم(ص) ياد مي كند دكتر خوانساري در مقاله خود مي گويد: »اگر روزي مثنوي دقيقاً با روش علمي واژه شماري و موضوع يابي شود و بسامدي آنها معلوم گردد... ثابت خواهد شد كه هيچ چيز به اندازه اسم و عنوان و اوصاف رسول اكرم تكرار نشده است«.(6)

مولوي به حديث قدسي »لولاك لما خلقت الافلاك« اعتقاد راسخ داشته و در آثار خود بارها از آن استفاده نموده است؛ او عداوت و دشمني آل رسول را در حكم كفر و بي ديني مي شمرده است:

آن دهان كژ كرد و از تمسخر بخواند/ نام احمد را دهانش كژ بماند(1/825 .د)

علاوه بر اين كه او در آثار خود از رسول اكرم به بهترين توصيف ياد كرده بهترين سروده‌ها را هم در حق مولاي متقيان حضرت علي(ع) سروده است:

از علي آموز اخلاص عمل / شير حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلواني دست يافت/ زود شمشيري برآورد و شتافت

او خدو انداخت بر روي علي / افتخار هر نبيّ و هر ولي

او خدو انداخت بر روئي كه ماه /سجده آرد پيش او در سجده گاه (3801 ـ 1/3798 .م1)

»مولانا در دفتر اول مثنوي شريف يك جا از »سبطين« يعني حضرت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام ياد مي كند، آنها را گوشواره عرش ربّاني مي خواند.

چون ز رويش مرتضي شد درفشان/ گشت او شير خدا در مرج جان

چونكه سبطين از سرش واقف بدند / گوشوار عرش ربّاني شدند

... و در واقعه عاشورا در پاسخ مردي كه در مورد عاشورا مي پرسد مي گويد:

روز عاشورا نمي داني كه هست/ ماتم جاني كه از قرني به است«.

»مولوي به واقعة عاشورا و كربلا و امام حسين(ع) به چشم يك پاكبازي مطلق كه مجسمة زيبايي مطلق بود نگاه مي كرد.«(8)

در ديوان كبير نيز مي گويد:

دلست همچو حسين و فراق همچو يزيد/ شهيد گشته دو صد ره بدشت كرب و بلا

(230/2594 .د2)

يا:

كجائيد اي شهيدان خدايي؟/ بلاجويان دشت كربلايي (2707/28715 .د)

شايد جلال الدين همايي با توجه به اين اعتقادات مولوي در باب اهل بيت است، كه مي‌گويد: »اما در طريقه و مسلك نهايي كه از شمس الدين تبريزي به مولانا رسيد بويي از تعليمات شيعه باطنيه شنيده مي شود منظور آن نيست كه شمس تبريزي از پيروان و معتقدان آن طايفه باشد؛ بلكه مقصود توافق در پاره‌اي از عقايد و افكار است كه ما بين همه فرق و طوايف اتفاق مي افتد بدون اين كه با يكديگر پيوستگي و اتحاد مذهب و مسلك داشته باشند؛ در هر حال ارتباط عقايد و گفته هاي مولانا با روح مذهب تشيع به معني اعم قابل ترديد و انكار نيست«.(9)

مولوي آن عارفي است كه سه مرحله بزرگ علمي و عرفاني را طي كرد تا به آخرين درجه كمال ممكن بشري كه مرتبه و مقام انسان كامل و اولياي خاص خداست، واصل گرديد.

مثنوي معنوي مولوي نمودار واقعي درجه عرفاني اوست كه نشان مي دهد او به بالاترين مقام عرفاني، كه همان »فناء في ا...« و »بقاء با...« است، نايل گشته است.

شبلي نعماني مي نويسد: »در تصوف و سلوك مهمترين مقاماتي كه هستند مثل مشاهده، فكر، حيرت، بقاء، فناء، فنا در فنا،... همه اينها را مولانا در نهايت پختگي و خوبي نوشته است«.(10)

حديث نبوي »موتوا قبل ان تموتوا« (بميريد پيش از آن كه به مرگ طبيعي بميريد) هسته مركزي عرفان مولوي است.

هر كي تو گردنش زدي، گشت دراز گردن او/ خرمن هر كي سوختي، گشت بزرگ خرمن او (2263/24015 .د)

»از سوخته دلي كه عارف طريقت و واقف وادي حقيقت بود، پرسيدند كه در شيوة مجاهدت و معاملت فرق ميان شيخ عطار و مولانا چيست؟ پاسخ داد: »مولانا چون شهبازي بود  كه به يك طرفه العين خود را از تخت طريقت به قبله حقيقت رسانده و شيخ عطار مانند موريست كه به آهستگي آن طريق را پيمود و بر جزء جزء حقيقت آن راه رسيده...«(11)

بعضي از صاحبنظران مقام عرفاني او را بالاتر از جنيد و بايزيد مي دانند »صدرالدين محمد بن اسحق قونوي از مشايخ نامدار تصوف و از شاگردان ممتاز محي الدين عربي كه در معارف و دانش هاي زمان مهارتي بسزا داشت... وقتي درباره سيرت جلال الدين محمد در مجلسش سخن رفت، فرمود: »اگر بايزيد و جنيد در اين عهد بودندي، غاشيه اين مرد مردانه را گرفتندي و منّت بر جان نهادندي همچنان خوانسالار فقر محمدي اوست، ما بطفيل او ذوق مي كنيم و همگي شوق و ذوق ما از قدم مبارك اوست«.(12)

مولانا براي رسيدن به معشوق رياضت و مجاهده را به نهايت رسانيده بود. سپهسالار كه سالها با وي بوده، مي نويسد: »در مدت چهل سال كه اين ضعيف ملازم حضرتش  بود... ايشان را به جامة خواب و بالش نديد و جهت آسايش يك شب ايشان را بر پهلو خفته مشاهده نكردم، چون خار خار محبت حق تعالي پيوسته محرك وجود رياضت يافتة حضرت ايشان شده بود لاجرم از صفت حال خويش مي‌فرمايد:

چه آسايد بهر پهلو كه خسپد/ كسي كز خار دارد او نهالين«(13)

نماز او حالتي از نماز آقا اميرالمؤمنين علي عليه السلام را تداعي مي كند: »چون وقت نماز رسيدي متوجه قبله شدندي، چهره مبارك ايشان رنگ برنگ گشتي، چنانكه از حضرت اميرالمؤمنين علي كرم ا... وجهه منقول است كه »اذا حضروقت الصلوه فتزلزل و تلون«...

و به استغراق و خشوعي بي حد و نياز و خضوعي بي عد به نماز مستغرق مي شدندي... بكرات مختلف مشاهده رفت كه از اول عشا قيام كردي و تكبير بستي، تا اول صبح بدو ركعت نماز مستغرق بودي و همچنان در ركوع و سجود يك روز تمام و يك شب تمام مشاهده رفت كه مستغرق مي بودندي.

به خدا خبر ندارم چو نماز مي گزارم/ كه تمام شد ركوعي كه امام شد فلاني«(14)

شمس تبريزي، او را كليد بهشت و دارنده سيرت انبيا معرفي مي كند: »هر كه مي خواهد كه انبياء را ببيند، مولانا را ببيند، سيرت انبيا او راست؛ از آن انبيا كه به ايشان وحي آمد نه خواب و الهام... كليد بهشت مولاناست.«(15)

مولانا در راه رسيدن به معرفت در عين اعتقاد به كشش، به كوشش انسان نيز توجه دارد و عزلت و گوشه نشيني را رد مي كند:

دوست دارد يار اين آشفتگي/ كوشش بيهوده به از خفتگي

او معتقد است كه روح انسان در نهايت مي‌تواند به خدا برسد. همايي در باب اين اعتقاد مولوي مي گويد: »مولوي معتقد است كه روحانيت انسان كامل به كيفيتي نامرئي و نامحسوس و خارج از دايره معقولات و قلمرو ادراكات ظاهري بشري؛ و به اصطلاح عرفا، »طور وراء طور العقل« متصل به عالم قدس مجردات عاليه و نفوس و عقول كليه است؛ كه در آخرين منزل به وجود نوراني قديم الهي، و حق واجب سرمدي تعالي شانه و تقدس مي‌پيوندد و به نقطه نهايت قوس صعود منتهي مي‌شـود »وا... من ورائهم محيط«. (20/85 ـ سوره بروج آيه20)

و به سبب همين اتصال و ارتباط است كه از عالم علوي كه كانون نور و علم و حيات و قدرت و سلطنت بي نهايت ازلي است، فيض مي گيرد و پرتو آن را به عالم سفلي مي رساند؛ و از همان مقام امر الهي است »الا له الخلق و الامر« كه بشر با اختلاف درجات، به تبليغ رسالت يا نبوت و ارشاد و هدايت خلق مأمور مي گردد«.(16)

نتيجه

در باب اعتقادات مولوي مطالب زيادي گفته اند، اما باز حق مطلب چنان كه بايد ادا نشده است. همچنان كه عشق قابل توصيف نيست. مذهب عاشق هم قابل وصف نيست و مولوي به تمام معني عاشق است و بس. وحدتي كه با عشق و جذبه تحقق مي يافت، در وجود مولانا به صورت يك محبت عميق خودنمايي كرده است.

او خود مقام و درجه معرفتش را اين چنين بيان مي كند:

با آيت كرسي بسوي عرش پريديم/ تا حيّ بديديم و بقيّوم رسيديم

امروز از آن باغ چه با برگ و نواييم!/تا ظن نبري خواجه كه محروم رسيديم

(15627 ـ 1481/15626 .د)

پاورقي:

1ـ م: مثنوي مولوي، جلال الدين محمد، مثنوي معنوي، از روي چاپ رينولدالين نيكلسون، دورة كامل شش جلدي

2ـ د: ديوان كبير، مولوي، جلال الدين محمد، كليات شمس يا ديوان كبير، با تصحيحات و حواشي بديع الزمان فروزانفر، اميركبير، تهران، چاپ چهلم،1378

منابع و مآخذ:

1ـ ترابي، منوچهري، زندگي مولوي، شركت توسعه كتابخانه هاي ملي ايران، چاپ چهارم، زمستان1380، ص198  2ـ همايي، جلال الدين، مولوي نامه، انتشارات آگاه، چاپ چهارم،1360، جلد اول، ص39   3ـ همان، ص41  4ـ درگاهي، محمود، رسول آفتاب، موسسه انتشارات اميركبير، چاپ اول، تهران1379، ص102  5ـ اقبال، افضل، زندگي و آثار جلال الدين رومي، ترجمة حسن افشار، نشر مركز، چاپ اول، تهران1375، ص 123  6ـ دهباشي، علي، تحفه هاي آن جهاني، انتشارات سخن، چاپ اول،1382، مولانا در پيشگاه مقام رسالت، دكتر محمد خوانساري، صص337ـ336   7ـ همايي، جلال الدين، مولوي نامه، همان، جلد اول، با تلخيص و اندكي تصرف، صص60ـ59  8ـ سروش، عبدالكريم، قمار عاشقانه، انتشارات صراط، چاپ چهارم، بهمن ماه1379،ص160   9ـ همايي، جلال الدين، تفسير مثنوي معنوي، دانشگاه تهران،1349، ص63    10ـ شبلي نعماني، محمد، سوانح مولوي، ترجمه سيد محمدتقي داعي گيلاني، انتشارات ديناي كتاب، چاپ اول،1375، ص199   11ـ تديّن، عطاءا... ،مولانا و طوفان شمس، انتشارات تهران، چاپ دوم،1375، ص457   12ـ نقل از همان، صص458ـ457    13ـ سپهسالار، فريدون بن احمد، زندگي نامه مولانا جلال الدين مولوي، انتشارات اقبال، چاپ پنجم،1380، ص33   14ـ همان، صص41ـ40   15ـ افلاكي، احمد، مناقب العارفين، به كوشش دكتر تحسين يازيجي، انتشارات ديناي كتاب، چاپ دوم،1362، جلد اول، ص295  16ـ دهباشي، علي، تحفه هاي آن جهاني، همان، مولوي چه مي گويد، جلال الدين همايي، صص295ـ29

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت توسط سعید خویی| |

ستاره حسين پور ـ كارشناس معارف اسلامي

 

هنگام اقامت شمس در قونيه، وي مجالس خصوصي خود را با مولوي، صلاح الدين زركوب و حسام الدين چلپي در حجره مولانا تشكيل مي داد، در اقامتگاه مولانا بود كه شمس مي توانست بدون اجازه به اندرون خانه برود و با كراخاتون همسر دوم مولانا ديدار و صحبت كند يا به مجالس سماع بانوان رفته و در آن جا با كيميا خاتون دختر زيبايي كه از بستگان همسر مولانا كه به ظاهر خدمتكار جوان خانه به شمار مي رفت ديدار نمايد، اين ديدارها كه اغلب كوتاه بود، به تدريج و رفته رفته به عشق تبديل گرديده، كيميا خاتون يك نمونه برگزيده از دختران هوشمند، مهربان و مؤدب و هنرمند زمان به نظر مي رسيد كه معصومانه سعي داشت با خدمتگزاري بي شائبه توجه پدرانه مولانا را به خود جلب كند، اما نمي دانست سيمايش، ادب و تربت خاضعانه اش شمس پرنده را دلباخته خود كرده است، معلوم نگرديد كه آيا كيمياي جوان به عشق كهن سال نظر مساعدي داشته است؟ آيا اين عشق يك طرفه بود؟ احتمالاً هر وقت شمس كيميا را مي ديد نمي توانست از ستايش جمال، كمال، شخصيت و ادب خواني او خودداري كند، مولانا از ستايش گر زيبائي كيميا شادمان بود و به عللي آرزو مي كرد كه كيميا خاتون همسر شمس شود تا به وسيله وي، شمس را از خانه بدوشي و سرگرداني نجات دهد و دهان مخالفان و شايعه پردازان نيز در اثر اين ازدواج براي هميشه بسته شود اما آيا مولانا به انگيزه ها، گرايش ها و نسخ فكر كيميا خاتون آشنا بود و آيا به خوبي مي دانست كه كيميا قادر است در آينده با شمس انس بگيرد و بانويي وفادار و خانه دار شود؟ آيا مولانا آگاه بود كه علاءالدين فرزند كوچكش كه از ديرباز هم بازي كيميا خاتون بود اعمال، رفتار و گفتار و علاقمندي شمس را سفيهانه مي دانست و مايل نبود كه شمس بيش از اين با خانواده مولانا آن هم از طريق اين ازدواج نامناسب نزديك شود! آيا مولانا توجه داشت كه علاءالدين سخت به كيميا خاتون دلباخته است و در برابر زيبايي وي قادر به مقاومت نبود؟ آيا مولوي از آرزوي پنهاني كيميا مطّلع بود؟ احتمالاً دخترك اميدوار بود روزي هماي خوشبختي بر سر او و علاءالدين بنشيند و آن دو باهم ازدواج كنند و همسر مولانا نيز با اين ازدواج موافق بود...

وقتي مولانا از علاقه شمس به كيميا آگاه گرديد به كراخاتون گفت فوراً اقدام كند و كراخاتون نمي دانست در ميان خيل خواستگاران دختر از جمله علاءالدين چه رويه اي را در پيش بگيرد... و چگونه شمس پير را به ديگران ترجيح دهد...

اما دخترك و كراخاتون به خوبي مي دانستند دستور مولانا قاطع است و نمي توان با آن مخالفت كرد بالاخره مراسم عروسي در منزل مولانا برگزار گرديد و طبق پيشنهاد مولوي برابر حجره اش، صفّه اي يا خيمه اي برپا كردند و عروس و داماد را موقتاً آن جا جاي دادند، شمس از ابتداي زناشوئي نسبت به كيميا كه دختركي خوش سيما بود توجهي آميخته با حسادت داشت، نمي خواست جزء خود و مولانا، همسرش را ديگري ببيند و يا بدون اجازه قبلي وي، عروس زيبا با كسي معاشرت داشته باشد. حساسيّت، حسادت و احتمالاً سوءظن نسبت به كيمياي زيبا و كم سن و سال قابل توجه است گزارش سپهسالار درباره چگونگي عروسي كيميا با شمس چنين است:

»... شمس الدين... بعد از مدتي مديد، كيميا نام، دختري را كه پرورده حرم حضرت خداوندگار جلال الدين بود، التماس نمود كه در قيد نكاح آورد. خداوندگار »مولوي« ملتمس ايشان را به خرّمي هر چه تمامتر مبذول فرمودند... »اين عروسي در زمستان اتفاق افتاد«. چون زمستان بود مولانا در تابخانه، در صفّه خرگاهي ترتيب فرمودند كه... شمس الدين آن جا زفاف فرموده، آن زمستان وُثاق ساخت... علاءالدين كه فرزند كوچك مولانا خداوندگار بود، در حُسن و لطافت نازنين جهان، هرگاه كه به دست بوس والد و والده مي آمد، و از صحن صفّه عبور مي فرمود... شمس الدين را غيرت در جوش مي آمد »احتمالاً كيميا از اتاق بيرون مي آمد و با علاءالدين صحبت مي كرد يا سلام و عليكي و السلام« تا چند نوبت... بر سبيل صحبت بر ايشان فرمود:

ـ اي نور ديده هر چند آراسته به آداب ظاهر و باطني، اما بايد كه بعد از اين درين خانه ترددّ به حساب فرمائي!

اين دستور، علاءالدين را دشوار نمود... چون بيرون آمد و به جمعي تقرير كرد، آن جمع فرصت را غنيمت شمردند و گفتند:

ـ عجب كاري است... آفاقي »يعني ولگرد ـ بي خانمان« آمده است و در خانه ي خداوندگار درآمده و نور ديده صاحبخانه را در خانه خود نمي گذارد!؟

»از آن روز مخالفان شمس را »آفاقي« مي ناميدند يعني بي خانمان و آواره »براي تحقير« في الجمله همان جمع، هرگاه كه فرصت يافتندي به استخفاف آن حضرت »شمس الدين« مشغول گشتندي و حركاتي كه موجب انفعال باشد، به عمل مي آوردند.

شمس الدين مدتي حركات آن جمع را از سر لطف و احسان و كمال حلم، به خداوندگار »مولانا« باز نمي گفت. بعد از مدتي كه از حدّ گذشت، بر سبيل حكايت به خدمت سلطان ولد شمّه اي تقرير فرمود كه:

ـ اين نوبت از حركات اين جمع معلوم گردد كه چنان غيبت خواهم كرد كه اثر مرا هيچ آفريده نيابد! و هم در آن مدت ناگاه غيبت فرمود

عاقبت كيميا

كتاب مناقب افلاكي پر از كرامات و خوارق عادات درباره مولاناست، در مقوله مرگ ناگهاني كيميا نوشته است:

»منكوحه« »يعني همسر« مولانا شمس الدين، كيميا خاتون، زني بود جميله و عفيفه... روزي بي اجازت او »بي اجازه شمس« زنان، او را مصحوب جدّه سلطان ولد، به رسم تفرّج به باغش بردند، از ناگاه مولانا شمس الدين به خانه آمده، مذكوره را، طلب داشت. گفتند كه: جدّه سلطان ولد، با خوانين او را به تفرّج بردند! به غايت رنجش نمود، چون كيميا خاتون، به خانه آمد، في الحال درد گردن گرفته، همچون چوب خشك بي حركت شد. فرياد كنان، بعد از سه روز نقل كرد، »يعني درگذشت« چون هفتم او به گذشت باز به سوي دمشق روانه شد... »يعني شمس الدين به دمشق رفت«.

افلاكي، علاءالدين فرزند كوچك مولانا را در قتل شمس الدين شريك مي داند و مي نويسد: علاءالدين هم بعد از چندي به كسالت محرقه دار فاني را بدرودگفت!

استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب درباره ي غيبت بي بازگشت شمس و عشق وي به كيميا خاتون تعبيري دارد كه براي روشن شدن تراژدي عاشقانه كيميا و علاءالدين جالب و مناسب است در اين جا نقل نمايم:

»صحبت كيميا در آغاز به شمس فرصت مي داد تا از استغراق خويش فاصله بگيرد، و در سلوك تعبناك دشوار روح لمحه يي توقف كند!... آغوش زن به او امكان مي داد گه گاه به عالم حميرا يا كلّميني پناه جويد و از عروج نفس گير مع ا... وقت بياسايد، اما عشق اندك اندك كيميا را در نظر وي تجلي نور »ا...« ساخت... خود او يك بار به مولانا گفته بود، به نظرش چنان مي آمد كه خدا به صورت كيميا بر وي مصوّر گشته بود... به هر حال علاقه به كيميا او را كه در عشق زميني هم مثل عشق آسماني پرشور و گرم آهنگ و دچار وسوسه غيرت و حسادت كرد، علاءالدين محمد كه انس ديرينه خانگي او با كيميا از هر شايبه آلايش منزّه بود آماج اين غيرت و سوءظن عاشقانه شد...در اين ميان مرگي ناگهاني در دنبال مشاجره يي طوفاني كه بين زن و شوهر روي داد به خانه وي راه يافت... از آن پس اقامت در خانه يي كه در آن بعد از سال ها در به دري و آوارگي يك چند در سايه محبت كيميا خاتون به آسايش رسيده بود براي شمس غير ممكن شد... مولانا نيز به وجود وي حاجت نداشت... در مدت يك هفته در احوال خود و مولانا به تأمل پرداخت و استمرار صحبت با وي را ضرورت نديد... اگر در قونيه مي ماند و به خاطر كيميا هنوز براي او دلبند و وسوسه انگيز و پرجاذبه بود دل مي بست... براي رهايي از اين بيماري مي بايست از خاطره كيميا و حتي از حرم مولانا و محيط حياط او كه يادآور كيميا بود بگريزد، از اين رو بي آن كه مولانا از خبر كند شبانه قونيه را ترك كرد...«

منابع:

1ـ مناقب افلاكي، ص33

2ـ زرين كوب، عبدالحسين، پله پله تا ملاقات خدا، صص140 ـ138

3ـ فروزان فر، زندگاني مولانا

4ـ صاحب الزماني، خط سوم
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت توسط سعید خویی| |

ابراهيم عليزاده

 

عرفاني كه شمس با خود به قونيه به ارمغان آورده و درباره ي آن تبليغ مي كرد مي توان از گفتارش كه به وسيله ي يارانش يا مريدانش نوشته شده است درك كرد، از شمس از معرفت و عرفان سؤال كردند پاسخ داد:

»معرفت، زندگي دل است بخ خدايِ عزّ و جلّ، آن چه زنده است بميران و آن تن تست و آن چه مرده است زنده كن، و آن دل تست و آن چه غايب است حاضر كن و آن آخر تست و آن چه حاضر است غايب كن و آن دنياست و آن چه هست بود، نيست كن و آن هواست و آن چه نيست بود هست كن، و آن نيست است. معرفت در دل است شهادت بر زبان است و خدمت بر اندام است. از دل، شناخت و شفقت بر خلق، و از زبان، ذكر و خوش زباني به خلق، و از اندام، پرستش و ياري دادن به خلق«.

از شمس درباره ي شناخت عارف سؤال كردند، پاسخ داد: علامت عارف آن است كه مانده نگردد از ياد كرد دوست و سير نشود از دوستي او. خوش تر از ذكر، طعام نيست در دهان يقين بر خوانِ رضا. علامت عارف سه چيز است، اول دل مشغولي به فكرت و تن مشغولي به خدمت و چشم مشغولي به قربت، همچنين علامت عارف آن است كه دنيا را به نزد او خطر نبود و عقبي را به نزد او اثر نبود اما ويژگي هاي عرفان شمس قابل توجه و شگفت انگيز است، شمس عادت به نبشتن نداشت و بارها به يارانش كه بوي توصيه مي كردند كه معارف خود را برشته تحرير درآورد گفته است: »آن چه ترا برهاند بنده خداست نه بنشته مجرّد. من اتبع السواد فقد ضلّ، شمس حتي پيامبر اكرم(ص) را بر كتاب خدا كه كلام مكتوب است برتري مي نهد. (مقالات شمس تبريزي، به تصحيح محمدعلي موحد، ص18)

و مي گويد: »مراد از اين كتاب ا...، مصحف نيست آن مردي است كه راهبر است، كتاب ا... است، آيت اوست، سوره اوست، در آن آيت آيت هاست...

شمس تبريزي گنجينه اي عظيم از تجربه ها، آگاهي ها و نوآوري ها بود، اين عارف ناآرام، سيّاح خستگي ناپذير، گويي نمي خواست يا نمي توانست خاموش بنشيند، خاموشي را گناهي بزرگ مي دانست، معتقد بود كه سالك و صوفي بايد اسرار خلقت و بقا و فناي خويش را تا آنجا كه مقدور است دريابد و بداند اگر پاي به زندگي گذاشته است خلقش بحث و بيهوده نيست و هر كس مي تواند به پرده اسرار راه يابد، گفته هاي شمس در حدّ اعلاي فصاحت و بلاغت است، او در دمشق سعي مي كرد به جهاتي مُهر سكوت بر لب داشته و كمتر سخن گويد بدين جهت راز دل را با كسي در ميان نمي گذاشت. اين جلال الدين بود كه وي را مورد ستايش قرار مي داد و شيفته اش بود و همين شيفتگي سرآغاز دگرگوني بزرگ در جهان انديشه هاي جلال الدين گرديد.

بحث ها و محاوره هايش سر و صدا و هيجاني حتي در ميان اطرافيان جلال الدين كه به تصوّف و عرفان علاقمندند برانگيخت از او سؤال كردند: به خانقاه نيائي؟ گفت: من خود را مستحق خانقاه نمي دانستم، اين خانقاه جهت آن قوم كرده اند كه ايشان را بي پروايِ پختن و حاصل كردن نباشد روزگار ايشان عزيز باشد به آن نرسند، من آن نيستم. از شمس پرسيدند: مدرسه، چطور آن جا نيائي؟ پاسخ داد: من آن نيستم كه بحث توانم كردن، اگر تحت اللفظ فهم كنم، آن را نشايد كه بحث كنم؛ و اگر به زبان خود بحث كنم بخندند و تكفير كنند و به كفر نسبت كنند. از شمس پرسيدند خرقه از دست كي گرفتي؟ پاسخ داد: هر كس سخن از شيخ خويش گويد، ما را رسول(ص) در خواب خرقه داد، نه آن خرقه كه بعد از دو روز بدرّد و ژنده شود و در توان ها افتد، بلكه خرقه صحبت، صحبتي كه نه در فهم گنجد، صحبتي كه آن را دي و امروز و فردا نيست، عشق را بادي و با امروز و با فردا چه كار؟

شمس مانند يك عارف با تجربه براهين گوناگوني درباره انديشه هاي خويش اقامه مي كند و مسأله دنياي درونش را به ميان مي كشد و مي گويد: در اندرون من بشارتي هست، عجبم مي آيد از اين مردمان، كه بي آن بشارت شادند، اگر هر يكي را تاج زرّين بر سر نهادندي، بايستي كه راضي نشد كه ما اين را چه مي كنيم؟ ما را آن گشاد اندرون مي بايد، كاشكي اين چه داريم هم بستندي و آن چه آنِ ماست به حقيقت به ما دادندي.

شمس براي مريدان خويش از فضايل خود ياد مي كند احتمالاً تني چند از ياران مي خواستند بدانند انديشه هايش چيست و مشتاق بودند بدانند با كلام رازگونه اش آن ها را به كجا رهبري مي نمايد، شمس مي گويد: كسي كه ما را ديد يا مسلمان مسلمان شود، يا ملحد ملحد. زيرا چون بر معني ما وقوف نيابد همين ظاهر ما بيند و درين عبادات ظاهر تقصيري بيند و همّت او بلند شده باشد و پندارد كه او را اين عبادات حاجت نمانده است و از عبادات كه مخلص عالميان است دور افتد.

شمس به ويژگي ها و دقايق پرورش و تربيت مريد در سير و سلوك توجه كامل دارد. براي پرنده تبريزي مفاهيم شيخ و تربيت مريد چنين توجيه شده است: »با اين همه چون مريد كامل نشده است تا از هوا ايمن باشد، از نظر شيخ دور بودن او را مصلحت نباشد، زيرا نَفَسِ سردي او را در حال سرد كند، زهر قاتل باشد كه ازدهائي در دَمَد به هر چه رسد سياه كند. اما چون كامل شد، بعد از آن غيبت شيخ او را زيان ندارد و سبحه ليلاً طويلاً يعني چون ميان مريد و شيخ حجابي شد، آن ليل شد، چون تاريكي درآمد. اين ساعت مي بايد كه به جدّ تسبيح كني و كوشش كني در زوال آن پرنده و هر چند تاريكي افزون مي شود و شيخ بر تو مكروه تر مي شود، كوشش خدمت افزون مي كني و غم نخوري و نوميد نشوي از دراز شدن ظلمت، كه ليلاً طويلاً كه چون تاريكي دراز آيد، بعد از آن روشني دراز آيد...

اگر بسياري از گفتار شمس تبريزي در كتاب »مقالات« در پس حجابي از ابهام و ترديد قرار دارد و پيش از كشف كتاب برخي از پژوهشگران خيال مي كردند شمس يك اسطوره است ولي در نوشته هاي كم نظير وي مي توان عقيده وي را كه صريح و آشكار است درباره شريعت و طريقت درك كرد شمس چنين نقل كرده است: »اگر حقيقت شرع بجويي پس شريعت (از مثنوي مقدمه دفتر پنجم) است و طريقت است و حقيقت، شريعت چون شمع است، مقصود و معني شمع آن است كه جايي روي آن گاه كه شمع بود، به راستي بدان قناعت كني، هي آن را فتيل مي سازي و بر مي كني و در آن مي نگري، راهي نروي، فايده كند؟ به حقيقت كي رسي بدان؟ پس به حقيقت بايد كه برسي، در طريقت بروي، مثلاً اين كوزه پر است از آب شور، ترا مي گويم كه آب رود هست! گفتي كه بده، گفت: اين را از اين تمام تهي كن، گرمي به سردي، سردي به گرمي! تا آن علم ها سرد نشود، اين ميسّر نشود. اين سخن تمام نيست. خواب نمي برد، سر بر تو بنهم تا خواب برد.

»مقالات« اساس تعاليم صوفيانه و بنيان روش اخلاقي و آئيني شمس بوده است و سرچشمة ذوق و شور و هيجان و سرمستي مولانا براي خلق اشعار و غزل هاي عرفاني، بيشتر دوستان و ياران شمس از جمله جلال الدين بلخي كلام زير را بارها زير لب آورده اند وفراموش نمي كنند كه: »بعضي كاتب وحي اند، و بعضي محلّ وحي اند، جهد كن تا هر دو باشي، هم محلّ وحي باشي، هم كاتب وحي خود باشي

اصولاً اقطاب و مشايخ سلسله هاي مختلف تصوّف براي ورود سالك به دنياي سير و سلوك تشريفاتي مقرر داشته اند كه معمولاً به وسيله ي پير راهنما انجام مي شود، و پس از آزمايش هاي لازم به دست شيخ خرقه بر تن مريد مي پوشانند، ولي شمس در قونيه چنين كاري انجام نداد و حتي به كساني كه از روي خرقه مي طلبيدند تحاشي مي كرد و مي گفت: »خرقه من صحبت است و آن چه تو از من حاصل كني؛ خرقه من آن است... «

گمان مي رود مريدان شمس كساني كه در مجالس او شركت مي كردند وظيفه داشتند مواعظ وي را بنويسند و به مولانا يا به شمس نشان دهند، اين دفترها خرقه شمس تبريزي بود و صاحبان دفاتر جزو مريدان وي به شمار مي آمدند.

به قول دكتر موّحد در حلقه خاص ارادتمندان مولانا، در سنت مولويان، مجموعه سخنان شمس را »خرقه شمس تبريزي« مي ناميدند. (مقالات شمس، ص41)

پس نتيجه مي گيريم كه گفتارهاي شمس تبريزي خرقه او و مكتب و منشور و راه و روش او در تصوّف بود.

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت توسط سعید خویی| |