مذهب »مولانا« و اعتقادش دربارهي اهل بيت(ع)
رويا علياري ـ كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي
جلال الدين محمد مولوي كه در مرتفع ترين قله از جهان بيني عرفان اسلامي قرار دارد و هنوز بانگ ناي او پس از گذشت قرن ها روح صاحب دلان را نوازش مي دهد به سال604 ه.ق در بلخ به دنيا آمد.
تا استانه چله اول زندگيش، عالمي بود زاهد و فقيهي بود نام آور؛ اما با ورود شمس تبريزي به قونيه اوضاع به نوعي ديگر رقم خورد و تحولي عميق در مشرب فكري و عقيدتي مولانا به وجود آمد. حال در اين مجال اندك برآنيم كه بينش و مذهب مولانا و نيز اعتقاد او را دربارهي اهل بيت(ع) به اجمال بررسي كنيم.
مذهب و عقيدهي مولانا
درباره كسي كه عمري قلم زده و آثاري بينظير چون مثنوي آفريده كه بعد از قرن ها هنوز عمق سخن او دريافت نشده، سخن گفتن دشوار مي نمايد؛ تا چه برسد به مذهب و عقيده او.
مقصد و مقصود مولانا خداست، از هر راه و به شيوه اي كه ممكن باشد، او يك زاهد متعصب نيست بلكه عاشق است و در قيد هيچ مذهبي، جز مذهب عشق نيست.
گفته اند كه او سُنّي حنفي مذهب اشعري مسلك بود و »در فروع مذهب از پيروان ابوحنيفه بوده... و خاندانش هم مذهب حنفي داشتند«.(1)
اما »او بعد از آنكه در تحصيل فنون فقه و اصول و حديث و تفسير قرآن و ديگر دانشها كه براي رسيدن به درجه اجتهاد و اهليت فتوي دربايست است به حد كافي رسيد و به مقام اجتهاد و استنباط احكام و رد فروع بر اصول نائل آمد... در هر مسأله يي آنچه را مطابق اجتهاد خود او بود و به حسب استنباط و نظر خود او با موازين شرعي موافق تر مي آمد همان را بر مي گزيد؛ خواه مطابق فقه حنفي باشد يا شافعي يا شيعة امامي«.(2)
مولوي در بينش و عقيده خود هر آنچه را حق مي ديد، بدان اعتقاد داشت و باطل را هر چه بود و از هر كس بود به دور مي افكند.
او همه انسان ها را هم سفر يك طريق و هم قافله يك كاروان و هم توشه يك زادراه ميديد و ناسازگاري در بين انسان ها را بس عجيب و بي معني مي يافت:
اين همه عربده و تندي و ناسازي چيست؟/ نه همه همره و هم قافله و هم زادند؟
(783/8176 .د)
نگاه او به مذاهب ديگر يك ديد عارفانه بود. »گبر و يهود و ترسا و حتي كافر و ملحد را به نظر عرفاني مي نگريست بغض و كينه و كراهت و خشم و انزجار عاميانة جاهلانه با هيچ مذهب و ملتي نداشت«.(3)
دكتر محمود درگاهي نيز در مورد اين بينش مولوي مي گويد:
»بي ترديد مولوي يكي از بزرگترين پشتيبانان انديشه تقريب مذاهب و وحدت جوهري اديان در نتيجه از آغازگران تسامح ديني و قبول تعدد در اعتقادهاي انساني يا به تعبير امروز »پلوراليسم ديني« بوده است«.(4)
نقل حكايت »حضرت موسي و شبان« ميتواند نمادي از اين اعتقاد مولوي باشد كه چگونه رفتن مهم نيست بلكه رسيدن مهم است.
هيچ آدابي و ترتيبي مجو/ هر چه مي خواهد دل تنگت بگو(2/1798 .د)
اعتقاد مولانا درباره اهل بيت(ع)
»رومي يك پيشوا مي شناسد و از يك رهنمود پيروي مي كند و به يك هدف فرا مينگرد پيشوا پيامبر اسلام است، رهنمود قرآن شريف، هدف ا... ، ايمان او به استعدادهاي نامحدود انسان به راستي الهام بخش است«.(5)
مولوي در مثنوي به هر مناسبتي از رسول اكرم(ص) ياد مي كند دكتر خوانساري در مقاله خود مي گويد: »اگر روزي مثنوي دقيقاً با روش علمي واژه شماري و موضوع يابي شود و بسامدي آنها معلوم گردد... ثابت خواهد شد كه هيچ چيز به اندازه اسم و عنوان و اوصاف رسول اكرم تكرار نشده است«.(6)
مولوي به حديث قدسي »لولاك لما خلقت الافلاك« اعتقاد راسخ داشته و در آثار خود بارها از آن استفاده نموده است؛ او عداوت و دشمني آل رسول را در حكم كفر و بي ديني مي شمرده است:
آن دهان كژ كرد و از تمسخر بخواند/ نام احمد را دهانش كژ بماند(1/825 .د)
علاوه بر اين كه او در آثار خود از رسول اكرم به بهترين توصيف ياد كرده بهترين سرودهها را هم در حق مولاي متقيان حضرت علي(ع) سروده است:
از علي آموز اخلاص عمل / شير حق را دان منزه از دغل
در غزا بر پهلواني دست يافت/ زود شمشيري برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روي علي / افتخار هر نبيّ و هر ولي
او خدو انداخت بر روئي كه ماه /سجده آرد پيش او در سجده گاه (3801 ـ 1/3798 .م1)
»مولانا در دفتر اول مثنوي شريف يك جا از »سبطين« يعني حضرت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام ياد مي كند، آنها را گوشواره عرش ربّاني مي خواند.
چون ز رويش مرتضي شد درفشان/ گشت او شير خدا در مرج جان
چونكه سبطين از سرش واقف بدند / گوشوار عرش ربّاني شدند
... و در واقعه عاشورا در پاسخ مردي كه در مورد عاشورا مي پرسد مي گويد:
روز عاشورا نمي داني كه هست/ ماتم جاني كه از قرني به است«.
»مولوي به واقعة عاشورا و كربلا و امام حسين(ع) به چشم يك پاكبازي مطلق كه مجسمة زيبايي مطلق بود نگاه مي كرد.«(8)
در ديوان كبير نيز مي گويد:
دلست همچو حسين و فراق همچو يزيد/ شهيد گشته دو صد ره بدشت كرب و بلا
(230/2594 .د2)
يا:
كجائيد اي شهيدان خدايي؟/ بلاجويان دشت كربلايي (2707/28715 .د)
شايد جلال الدين همايي با توجه به اين اعتقادات مولوي در باب اهل بيت است، كه ميگويد: »اما در طريقه و مسلك نهايي كه از شمس الدين تبريزي به مولانا رسيد بويي از تعليمات شيعه باطنيه شنيده مي شود منظور آن نيست كه شمس تبريزي از پيروان و معتقدان آن طايفه باشد؛ بلكه مقصود توافق در پارهاي از عقايد و افكار است كه ما بين همه فرق و طوايف اتفاق مي افتد بدون اين كه با يكديگر پيوستگي و اتحاد مذهب و مسلك داشته باشند؛ در هر حال ارتباط عقايد و گفته هاي مولانا با روح مذهب تشيع به معني اعم قابل ترديد و انكار نيست«.(9)
مولوي آن عارفي است كه سه مرحله بزرگ علمي و عرفاني را طي كرد تا به آخرين درجه كمال ممكن بشري كه مرتبه و مقام انسان كامل و اولياي خاص خداست، واصل گرديد.
مثنوي معنوي مولوي نمودار واقعي درجه عرفاني اوست كه نشان مي دهد او به بالاترين مقام عرفاني، كه همان »فناء في ا...« و »بقاء با...« است، نايل گشته است.
شبلي نعماني مي نويسد: »در تصوف و سلوك مهمترين مقاماتي كه هستند مثل مشاهده، فكر، حيرت، بقاء، فناء، فنا در فنا،... همه اينها را مولانا در نهايت پختگي و خوبي نوشته است«.(10)
حديث نبوي »موتوا قبل ان تموتوا« (بميريد پيش از آن كه به مرگ طبيعي بميريد) هسته مركزي عرفان مولوي است.
هر كي تو گردنش زدي، گشت دراز گردن او/ خرمن هر كي سوختي، گشت بزرگ خرمن او (2263/24015 .د)
»از سوخته دلي كه عارف طريقت و واقف وادي حقيقت بود، پرسيدند كه در شيوة مجاهدت و معاملت فرق ميان شيخ عطار و مولانا چيست؟ پاسخ داد: »مولانا چون شهبازي بود كه به يك طرفه العين خود را از تخت طريقت به قبله حقيقت رسانده و شيخ عطار مانند موريست كه به آهستگي آن طريق را پيمود و بر جزء جزء حقيقت آن راه رسيده...«(11)
بعضي از صاحبنظران مقام عرفاني او را بالاتر از جنيد و بايزيد مي دانند »صدرالدين محمد بن اسحق قونوي از مشايخ نامدار تصوف و از شاگردان ممتاز محي الدين عربي كه در معارف و دانش هاي زمان مهارتي بسزا داشت... وقتي درباره سيرت جلال الدين محمد در مجلسش سخن رفت، فرمود: »اگر بايزيد و جنيد در اين عهد بودندي، غاشيه اين مرد مردانه را گرفتندي و منّت بر جان نهادندي همچنان خوانسالار فقر محمدي اوست، ما بطفيل او ذوق مي كنيم و همگي شوق و ذوق ما از قدم مبارك اوست«.(12)
مولانا براي رسيدن به معشوق رياضت و مجاهده را به نهايت رسانيده بود. سپهسالار كه سالها با وي بوده، مي نويسد: »در مدت چهل سال كه اين ضعيف ملازم حضرتش بود... ايشان را به جامة خواب و بالش نديد و جهت آسايش يك شب ايشان را بر پهلو خفته مشاهده نكردم، چون خار خار محبت حق تعالي پيوسته محرك وجود رياضت يافتة حضرت ايشان شده بود لاجرم از صفت حال خويش ميفرمايد:
چه آسايد بهر پهلو كه خسپد/ كسي كز خار دارد او نهالين«(13)
نماز او حالتي از نماز آقا اميرالمؤمنين علي عليه السلام را تداعي مي كند: »چون وقت نماز رسيدي متوجه قبله شدندي، چهره مبارك ايشان رنگ برنگ گشتي، چنانكه از حضرت اميرالمؤمنين علي كرم ا... وجهه منقول است كه »اذا حضروقت الصلوه فتزلزل و تلون«...
و به استغراق و خشوعي بي حد و نياز و خضوعي بي عد به نماز مستغرق مي شدندي... بكرات مختلف مشاهده رفت كه از اول عشا قيام كردي و تكبير بستي، تا اول صبح بدو ركعت نماز مستغرق بودي و همچنان در ركوع و سجود يك روز تمام و يك شب تمام مشاهده رفت كه مستغرق مي بودندي.
به خدا خبر ندارم چو نماز مي گزارم/ كه تمام شد ركوعي كه امام شد فلاني«(14)
شمس تبريزي، او را كليد بهشت و دارنده سيرت انبيا معرفي مي كند: »هر كه مي خواهد كه انبياء را ببيند، مولانا را ببيند، سيرت انبيا او راست؛ از آن انبيا كه به ايشان وحي آمد نه خواب و الهام... كليد بهشت مولاناست.«(15)
مولانا در راه رسيدن به معرفت در عين اعتقاد به كشش، به كوشش انسان نيز توجه دارد و عزلت و گوشه نشيني را رد مي كند:
دوست دارد يار اين آشفتگي/ كوشش بيهوده به از خفتگي
او معتقد است كه روح انسان در نهايت ميتواند به خدا برسد. همايي در باب اين اعتقاد مولوي مي گويد: »مولوي معتقد است كه روحانيت انسان كامل به كيفيتي نامرئي و نامحسوس و خارج از دايره معقولات و قلمرو ادراكات ظاهري بشري؛ و به اصطلاح عرفا، »طور وراء طور العقل« متصل به عالم قدس مجردات عاليه و نفوس و عقول كليه است؛ كه در آخرين منزل به وجود نوراني قديم الهي، و حق واجب سرمدي تعالي شانه و تقدس ميپيوندد و به نقطه نهايت قوس صعود منتهي ميشـود »وا... من ورائهم محيط«. (20/85 ـ سوره بروج آيه20)
و به سبب همين اتصال و ارتباط است كه از عالم علوي كه كانون نور و علم و حيات و قدرت و سلطنت بي نهايت ازلي است، فيض مي گيرد و پرتو آن را به عالم سفلي مي رساند؛ و از همان مقام امر الهي است »الا له الخلق و الامر« كه بشر با اختلاف درجات، به تبليغ رسالت يا نبوت و ارشاد و هدايت خلق مأمور مي گردد«.(16)
نتيجه
در باب اعتقادات مولوي مطالب زيادي گفته اند، اما باز حق مطلب چنان كه بايد ادا نشده است. همچنان كه عشق قابل توصيف نيست. مذهب عاشق هم قابل وصف نيست و مولوي به تمام معني عاشق است و بس. وحدتي كه با عشق و جذبه تحقق مي يافت، در وجود مولانا به صورت يك محبت عميق خودنمايي كرده است.
او خود مقام و درجه معرفتش را اين چنين بيان مي كند:
با آيت كرسي بسوي عرش پريديم/ تا حيّ بديديم و بقيّوم رسيديم
امروز از آن باغ چه با برگ و نواييم!/تا ظن نبري خواجه كه محروم رسيديم
(15627 ـ 1481/15626 .د)
پاورقي:
1ـ م: مثنوي مولوي، جلال الدين محمد، مثنوي معنوي، از روي چاپ رينولدالين نيكلسون، دورة كامل شش جلدي
2ـ د: ديوان كبير، مولوي، جلال الدين محمد، كليات شمس يا ديوان كبير، با تصحيحات و حواشي بديع الزمان فروزانفر، اميركبير، تهران، چاپ چهلم،1378
منابع و مآخذ:
1ـ ترابي، منوچهري، زندگي مولوي، شركت توسعه كتابخانه هاي ملي ايران، چاپ چهارم، زمستان1380، ص198 2ـ همايي، جلال الدين، مولوي نامه، انتشارات آگاه، چاپ چهارم،1360، جلد اول، ص39 3ـ همان، ص41 4ـ درگاهي، محمود، رسول آفتاب، موسسه انتشارات اميركبير، چاپ اول، تهران1379، ص102 5ـ اقبال، افضل، زندگي و آثار جلال الدين رومي، ترجمة حسن افشار، نشر مركز، چاپ اول، تهران1375، ص 123 6ـ دهباشي، علي، تحفه هاي آن جهاني، انتشارات سخن، چاپ اول،1382، مولانا در پيشگاه مقام رسالت، دكتر محمد خوانساري، صص337ـ336 7ـ همايي، جلال الدين، مولوي نامه، همان، جلد اول، با تلخيص و اندكي تصرف، صص60ـ59 8ـ سروش، عبدالكريم، قمار عاشقانه، انتشارات صراط، چاپ چهارم، بهمن ماه1379،ص160 9ـ همايي، جلال الدين، تفسير مثنوي معنوي، دانشگاه تهران،1349، ص63 10ـ شبلي نعماني، محمد، سوانح مولوي، ترجمه سيد محمدتقي داعي گيلاني، انتشارات ديناي كتاب، چاپ اول،1375، ص199 11ـ تديّن، عطاءا... ،مولانا و طوفان شمس، انتشارات تهران، چاپ دوم،1375، ص457 12ـ نقل از همان، صص458ـ457 13ـ سپهسالار، فريدون بن احمد، زندگي نامه مولانا جلال الدين مولوي، انتشارات اقبال، چاپ پنجم،1380، ص33 14ـ همان، صص41ـ40 15ـ افلاكي، احمد، مناقب العارفين، به كوشش دكتر تحسين يازيجي، انتشارات ديناي كتاب، چاپ دوم،1362، جلد اول، ص295 16ـ دهباشي، علي، تحفه هاي آن جهاني، همان، مولوي چه مي گويد، جلال الدين همايي، صص295ـ29
