شمس تبریزی و مولانا
بامداد شنبه بيست و ششم جمادي الثاني642 هجري مردي به قونيه پاي گذاشت تا طرحي نو دراندازد كه قرنهاست اثر آن در عرفان و ادبيات ايران و جهان موج در موج به پيش مي رود . اما براستي شمس تبريزي آن مرد60 ساله بلند بالا، با چهره اي استخواني، غمگين، چالاك، صرع اللهجه ناآرام و تندخو، رنج كشيده، با نگاهي نافذ و عميق كه بود و از كجا و براي چه به قونيه وارد شد؟
مولاناي قبل از اين ديدار، روحاني و عالمي است بسيار مسلّط، محترم، مشهور و آشنا به بسياري از معارف و علوم زمان خود؛ اما پس از اين ديدار به شمس مي گويد: تا با تو آشنا شده ام. اين كتابها در نظرم بي ذوق شده است و شمس هم گفت: روي آفتاب به مولاناست زيرا روي مولانا به آفتاب است . آري شمس راهي تازه پيش پاي مولانا نهاد و او را از عالم علم و تدريس به وادي عشق و محبت و عرفان رهنمون شد و از آن عالم وارسته، عارفي شوريده ساخت كه به پيش بيني عطار قرن هاست كه آتش در دل سوختگان عالم زده است . شمس معتقد بود كه مولانا بنده ي نازنيني است كه در ميان قوم ناهموار گرفتار آمده و بيم آن مي رود كه ضايع شود و به كمال حقيقي كه شايسته آن است، نرسد . مولانا نيز كه با عالم عرفاني و عشق به حق و حقيقت در تعاليم پرورش بهاولد و سيد برهان الدين و آثار سنايي و عطار آشنايي داشت، ناگهاني خود را در اقيانوس عظيمي از شور و شوق يافت و آنچنان سرمست و بي تاب شد كه دست از تمام آن حشمت تدريس شست و قدم در وادي محبت الهي
نهاد. چنان شوري يافت كه مستانه شعر مي سرود. تا جايي كه از او به عنوان بزرگترين عارف شاعر جهان ياد مي شود . در نظر مولانا، شمس وجودي برتر، ماوراي انسان و ماوراي همه عالم بود. يا همه عالم بود و وراي همه عالم بود. در شمس مي نگريست و دنياي غيب را در امواج نگاه او منعكس مي ديد. لبخندي را كه بر لب او مي شكفت تصويري از جلوه نور الهي مي پنداشت، عتابي را كه از كلام او مي غُريد خشم الهي مي انگاشت. حكمي را كه در اشارت او به بيان مي آمد عين مشيت مي ديد و امر محتوم مي يافت . مولانا وجود خود را در وجود شمس باخت. هر روز بيش از پيش مجذوب و مفتون او مي گشت هر روز كه مي گذشت بيش از پيش به اين غريبه علاقه قلبي پيدا مي كرد. او را از همه كساني كه مي شناخت، از همه كساني كه شناخته بود بيشتر دوست مي داشت. انديشه او را كه در آن سوي كتاب و دفتر و آن سوي اوراد و اذكار، معرفت تازه يي را نشان مي داد، دوست مي داشت . حتي هيبت و وقاري را كه در مدرسه و خانه و در نزد آشنا و بيگانه موجب حرمت و حشمت او مي شد از ياد مي برد. بي هيچ ترديد، بي هيچ تعجب، و بي هيچ ملاحظه يي خود را ناگهان پيرو او، دنباله رو او و سايه او مي يافت. آماده بود بي هيچ ترديد و تزلزل همه چيز را رها كند، از همه كس بگسلد و شهر به شهر و كو به كو همه جا به دنبال او روانه شود
. مولانا پس از اتصال به شمس، ترك تدريس و وعظ گفته به سماع و رقص نشست و جامه فقيهانه بدل كرد و »ناگهان پرده بر افتاد و همه كس را معلوم شد كه آن صاحب منبر و زاهد كشور، زند لاابالي و مستي پيمانه به دست و عاشقي كف زنان و پاي كوبانست« به سختي دقيق تر در اين دوره از زندگاني مولانا، سه تغيير عمده پديد آمد آنچنان كه مي توان آن عهد را دوره ي »غنا« و »عشق« و »شاعري« ناميد.نخست اينكه كتاب از دست بينداخت و شوريده حال گشت. شمس در مقالات نقل مي كند كه مولانا به وي گفت »تا با تو آشنا شده ام، اين كتاب ها در نظرم بي ذوق شده است«، زيرا »احوال باطن، آمدني است نه آموختني، بر رسته است نه برجسته« و »در اين حال را تا نچشي، نداني و تا نيازمودي، نخواني« اين است كه مولانا »علوم خود را از خاطر مي روفت هم چون تخته ي شسته از خطوط و نقوش«. مولانا از اين دانش ها، دل شُست و »علم داد و به معلوم رسيد« چنان كه بدو منسوب است كه در وصف حال خويش پس از شبيخون عشق گفت : جبه و دستار و علم و قيل و قال/ جمله را در آب روان انداختم زاهد كشوري بدم صاحب منبري بدم / كرد قضا دل مرا عاشق و كف زنان تو دوم اينكه موسيقي به نواي ساز مطرب لطيف خوش آواز و دست افشاني و پايكوبي را در طريقت عشق شيفتگي خود، لازم و واجب شمرد. در واقع مولانا پس از آن كه سرانجام در مصاحبت شمس، ترك علوم و تدريس و تذكير و وعظ گفت، بنياد، سماع نهاد، »شورهاي عظيم كرد و تواجد نموده سماع
شروع فرمود و غزليات مرثيه گفتن گرفت« و در مجالس سماع كه صوفيان صافي دل به كرات برپا مي داشتند، به سماع درآمده، چرخ ها مي زد و ذوق ها مي كرد . تا در دل من عشق تو افروخته شد/ جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد درس و سبق و كتاب بر طاق نهاد/ شعر و غزل و موسيقي آموخته شد در دست هميشه مصحفم بود/ از عشق تو گرفته ام چغانه اندر دهني كه بود تسبيح / شعر است و دو بيتي و ترانه آنگاه »از شور عشق و غوغاي عاشقان، اطراف عالم پر شد و خلق جهان از وضيع و شريف و قوي و ضعيف و فقيه و عالم و عامي و مسلمان و كافر و جميع اهل ملل و ارباب مذاهب و دول روي به حضرت مولانا آورده، تمامت مردم شعر خوان و اهل طرب شدند و دائماً ليلاً و نهاراً به سماع و
تواجد مشغول شدند و بسا مناكر و حسّاد و خودپرستان معجب و كوردلان متجبر و محجوبان متكبر كه مبتدعان شريعت و مرتدان طريقت بودند، از اطراف غرّيدن گرفتند و زبان طعن برگشودند كه... دريغا نازنين مردي و عالمي و پادشاه زاده اي كه از ناگاه ديوانه شد و از مداومت به سماع و رياضت و تجوّع، مختل العقل گشت و مجذوب شد... و آن همه از شومي صحبت آن شخص تبريزي بوده...« كه سماع، اهل رياضت و زهد و اصحاب حال را بسان پنج نماز و روزه رمضان، فرض عين مي دانست. مولانا مي فرمود: »شور ما از سر سور و طربست نه از سر سوز و طلب« معتقد بود كه » مردان خدا را هم حالتي و ضرورتي هست كه به مثابه ي مخمصه و استقامت و دفع آن جز به سماع و رقص و تواجد و اصوات اغاني نيست والاّ از غايت هيبت انوار جلال حق و وجود مبارك اوليا، گداختي و ناچيز گشتي، چنانك وجود يخ در مقابله آفتاب تموز« از نيرو مي فرمود: »سماع ارام جان زندگان است / سماع از بهر وصل دستان است« افزون بر اين، به فتواي مولانا »سماع، شيخ كامل را چون نماز موقت و روزه رمضان فرض است و بر مريدان مخلص و مقبل، سماع مباحست چنانك مي تواند، و بر عوام الناس كه نه شيخند و نه مريد، حراست و ...« مولانا چون شمس باور داشت كه »اين تجلّي و رءيت خدا، مردان خدا را در سماع بيشتر باشد«، از اينرو معتقد بود دو گونه نماز هست: نماز عشاق و نماز اشراق .
اين سماع، به زغم مولانا و اصحابش، نماز باطني بود و در حلال بودنش چنين استدلال مي كرد كه »انبياء آن نماز را به صور مختلفه آوردند، هر يكي به صورتي. هر كه را تميزي هست به ظاهر نماز فريفته نشود. اگر در او جاني هست قبول كند... همچننا كه انبياء آن نماز را در هر صورتي سماع به خلق رسانيدند« حاصل سخن اين كه سماع، نماز عشاق است و رباب كه مولانا نيكو مي نواخته، مشرق عشق است و مونس اصحاب . سومي اين كه مولانا به غزل سرايي پرداخت. مولانا كه بي گمان پيش از پيوستن به شمس و آغاز دوران شيدايي و آشفتگي، طبع آزمايي مي كرده است ولي هنوز »در الحان غوغايي و قالب هاي رقصان و طرب انگيز و پرتحرك« شعر نمي گفته است، شاعري را از سر ضرورت و اضطرار اختيار كرده بود، مي گويد در بلخ مردم شاعري را نمي پسنديدند ولي اينجا آن را مي پسندند و من از بيم آن كه ملول نشوند شعر مي گويم ...« اما پس از ديدار با حضرت شمس، »شيخ مفتي ز عشق شاعر شد« و اين شعر مولانا به گفته سلطان ولد »شعر اولياست« كه »خودنمايي نيست، خدا نهايي است« و »همه تفسير است و سرّ قرآن، زيرا كه ايشان از خود نيست گشته اند «. شعر عاشق ز حيرت و مستي مست/ شعر شاعر نتيجه هستي مست
به سخني ديگر شعر مولانا قال بي حال نيست، شعر مردي عشق ناك و ذوقناك است كه شور وي »از سر سور و طربست نه از سر سوز و طلب« و با آهنگ چنگ و رباب، سماع مي راند و در آن حال با هر غزلي كه مي گويد، ذوق ها مي كند. اشعار مولانا كه باور داشت كيمياي كيمياساز است عشق و »اصل، دل است و نياز و عشق و محبت« به راستي »ترجمان احوال عشاق و مخزن اسرار عشق است« اين مذهب عشق پرستي ره آورد مولانا از سفر به ديار عشق به راهبري شمس پير راه بين است كه به درستي مي گفت »هر كه ما را ديد يا مسلماني مسلمان شود يا ملحدي ملحد « مرا حق از مي عشق آفريدست/ همان عشقم اگر مرگم بسايد منم مستي و اصل من مي عشق/ بگداز من بجز مستي چه آيد منابع مورد استفاده : 1
ـ بديع الزمان فروزانفر، زندگي مولانا، زوار، تهران 2 ـ محمدعلي موحد، شمس تبريزي، طرح نو، تهران 3 ـ محمدحسين زركوب، پله پله تا ملاقات خدا، علمي، تهران 4 ـ محمدعلي موحد، مقالات شمس تبريزي، خوارزمي، تهران 5ـ احمد افلاكي، مناقب العارفين، دنياي كتاب، تهران(2 جلد)![]()
از نگاه بدبينانهي غربي نسبت به فعاليتهاي هستهاي ايران.اينكشورمي تواند سياست فريب و پنهان كاري را در برنامههاي خود ادامه دهد ، يا اينكه همكاري خود را با تقويت نمايد و از برنامههاي هستهاي بلند پروازانه خود چشم پوشيكند و يا در نهايت در عين تبعيت از مفاد پيمان فوق، ازرهگذر مفرهاي موجود در اين پيمان،در پي توليد سلاح هسته اي بر آيد. ايران درصورت پذيرفتنگزينهي اول، ازامتياز دانش هستهاي و حتي سلاح هسته اي (از نگاه آنها) برخوردار خواهد شد. اين سناريو با توجه به وسعت سرزمين و پراكندگي تاسيسات هسته اي ايران مي تواند مورد توجه باشد ، اما در صورت برگزيدن گزينهي دوم ، هر چند ايران از امتياز دانش هسته اي محروم مي شود ، ولي در مقابل از انزواي سياسي بين المللي خارج خواهدشد ، مناسبات تجاري اين كشور با دنيا پيشرفت خواهد كرد و خطر حمله ي نظامي به اين كشور نيز تا حدزيادي از بين خواهد رفت . در گزينهي سوم ايران از يك سو تصويري ، جامع از فعاليت هاي هسته اي خود را ارايه خواهد نمود ، همكاري با آژانس باعث رشد فناوري هستهاي درايران و تجربه اندوزي دانشمندان اين كشورخواهد شد و درفرصت مقتضي ايران ميتواند با خروج از پيمان هستهاي به سمت سلاح هاي هسته اي حركت نمايد .
درعين حال بايد توجه داشت كه موضع گيري مقامات ايراني در اين خصوص، با آن چه دربالا گفته شد، تفاوتهايي دارد. از نظر دولت جمهوري اسلامي ايران حق دارد از انرژي صلح آميز هستهاي برخوردار شود و دولت حق ندارد برخلاف اين خواست عمومي ، ازمواضع فعلي خود ( غنيسازي و دستيابي به چرخهي سوخت ) عقب نشيني نمايد .
يك سناريو معتقد است كه با توجه به هدف نهايي و خط قرمزهاي ايران و غرب مبني بر چرخهي سوخت احتمال منطقي متصور است؛ نخست ، توافق ايران و اروپا بر سه فرمول چرخه سوخت در برابر تضمينهاي عيني؛دوم، توافق نكردن در مورد اين معادله و ارايه فرمول توقف غني سازي اورانيوم و برچيدن چرخه سوخت هسته اي در مقابل اعطاي امتيازات سياسي، اقتصادي و امنيتي در قالب يك ديد تشويقي از جانب اروپا به ايران؛ سوم، به دست نيامدن توافق در دو گزينهي پيشين و اصرار اروپا به توقف كامل ودايم غني سازي اورانيوم بدون اعطاي هرگونه امتياز تشويقي.
سناريوي ديگر در مورد برخورد آمريكا با ايران، چندين حالت رامتصور شده است؛ در حالت اول آمريكاوغرب
دوم اينكه، آمريكاهم زمان با استفاده از شوراي امنيت، دست به انجام عمليات محدود نظامي عليه اهداف هستهاي ايران بزند و مستقيماً يا توسط اسرائيل، بعضي اهداف را مورد تهاجم قرار دهد و بلافاصله با توقف عمليات،درخواست ادامه مذاكرات كند .
جمع بندي
دريك جمع بنديكلي ميتوان گفت اصرار بر اين كه ماحرف خودمان را بزنيم واروپاييها هم طرح خودشان را بدهند،مشكل ايران را حل نمي كند.سياست دنيا طي سالهاي اخير به اندازه يك قرن گذشته با تغيير رو به رو بوده است، اما سياست ايران (كه مذاكرات هستهاي بخش مهم سالهاي اخير بوده است)كمتر تغييرات متناسب با اين تحولات راپيدا كرده است .تغيير دولت و آمدن رئيس جمهوري جديد، فرصت مغتنمي براي دستگاه ديپلماسي كشور، درزمينه انجام اصلاحات اصولي منجربه كارآمدي بيشتر اين دستگاه به وجود آورده است .
بهره مندي از شرايط جديد، طرف ايراني بايد بايد چند نكته را مد نظر قرار دهد، اول اينكه بپذيرد گذر از تنگ نظريهاي غرب براي دستيابي ايران به دانش هسته اي كار دشواري است، دوم اينكه بپذيرد چالش در سياست خارجي يك امر طبيعي است. منازعه،رقابت و همكاري، سه ضلع اصلي سياست خارجي است. دولت آقاي احمدي نژاد در برخورد با مسئله هستهاي بايد تلاش كند منازعه به رقابت و رقابت به همكاري تبديل شود. سوم اينكه تفرقه در داخل و وحدت در نظام بين الملل، عامل اصلي عقب نشيني و باخت در بازي بين المللي است. تلاش دولت بايد در جهت معكوس
نبايد ترديد داشت كه رقبا، به خصوص آمريكا و مجموعهي غرب، از برخورداري ايران از دانش هستهاي راضي نخواهد بود، پس بايد تلاش كرد در پرتو مقاومت و منطق، اين عدم رضايت رابه رضايت تبديل كرد .
به اميد فردايي توسعه يافته و هستهاي براي ايران زمين .
منابع
1) پرونده هسته اي ايران،روندها و نظرها، ج1و2 ،تهران، موسسه ابرارمعاصر،تهران
2)همشهري ديپلماتيك، ماهنامه، شماره هاي:
مرداد1384 ، شماره 57
مهر 1384 ، شماره 68
فروردين 1385، شماره 80
خرداد 1385 ، شماره 91
مرداد 1386 ، شماره111
3) روزنامه هاي شرق ـ ايران ، ماهنامه اقتصاد و ...
4) سايت هاي خبري: گويانيوزـ آينا نيوز ـ بازتاب ـ بي بي سي فارسي ـ خبر گزاري ايران، خبرگزاري ايسنا![]()
| Design By : Night Skin |


